-
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد، به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 15:52
دوستانی دارم که حافظ را متهم می کنند به میگساری،من قبول ندارم
-
مهناز جان کاظمیان
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 12:45
تو بخش روانپزشکی زنان بیمارستان فارابی اصفهان یه خانم کارشناس ارشد روانشناسی داریم که کار درمانگر بخش است ،هر روز صبح بعد از بیدار شدن زنان بستری در بخش، اونا را میبره ورزش ،بعد می ایند صبخانه میخورند، دارو ها را می بلعند و دوباره می بردشان کلاس سرود همگانی ، با چایی و بیسکوییت اهدایی خیرین، از اونا پذیرایی می کند،و...
-
نازنین بانو
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 12:00
تو وبلاگش از قول زن دایی خیالی اش نوشته: «اگه تو محل کارت، بیش از حد صمیمی بشی و جدی و محکم نباشی، میبینی آبدارچی پاشو انداخته رو پاش و بهت میگه چای بریز بیار! ». اسم خودش را گذاشته گیل پیشی،امروز دیدم دوباره از ظرف شستن هاش نوشته،برای خودش« کُزِت بانویی »است. دوستش دارم،،دست خودم نیست،شاید نوشته هاش آرامم می...
-
وبلاگیست جان
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 07:46
امروز وقتی از خواب بیدار شدم ساعت۴:۳۰بود. ساعت ۵:۴۰ هول ،هولکی نماز صبح را خواندم ، شال و کلاه کردم،رفتم پیاده روی در پارک.(ساعت۶). همون اول صدایی از پشت سر به گوشم رسید ،بر گشتم نگاه کردم،دیدم دوتا سگ خوش رنگ و خوش فرم از لحاظ بدنی دوشادوش همدیگر دارند منو اسکورت میکنند ،خدا ،خدا می کردم از من جلو بزنند تا خیالم راحت...
-
سریع الانتقال بودن نسیم جان
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 15:36
نسیم یکی از دخترای خوش اخلاق پرستاری با من بخش روان پزشکی را پاس کرد آخرین روز داشتیم از زیر درختان کاج بیمارستان به طرف رختکن دانشجویان می رفتیم که یه کلاغ عنایتی کرد و مقنعه نسبم را آلوده کرد ،خیلی زود بر اوضاع مسلط شد و رسید به رختکن یه صندلی گذاشت دوستش را نشاند بر ان صندلی و مقنعه خودش را در اورد شست و مقنعه...
-
شوهر عمه جان
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 13:48
منوچهر خان، پدر مهرانگیز،دختر عمه ام ،اهل بهبهان بوده است،خدایش بیامرزد،عمه جان در دومین بار ازدواج شون،افتخار همسری را به آقا منوچهر داده بودند ولیکن بنا به دلایلی که بر من مبهم است ،از ایشان نیز جدا شده بودند و طوق همسری دیگر بر گردن انداختند و حتما دیگه راضی بودند(تا سه نشه ،بازی نشه). دخترای عمه جان همه متفق القول...
-
ازدواج اعظم جان
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 06:14
یکی از خوشگل ترین دخترای کلاس مون،فروغ اعظم بود،هر روز یه دسته اعلامیه دستش بود و سر چهار راه دونه ،دونه می انداخت داخل ماشین های متوقف در ترافیک.تا اینکه یه روز خبر دار شدیم ضربه مغزی و بستری در آی ،سی،یو بیمارستان است.میگفتند مامانش وردست خیاط دانشکده بوده و لباس کار آموزهای پرستاری را می میدوخته و خواهرش پرستار...
-
خبر فوت
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 16:07
برایم سخت بود بشنوم مادر بابا،(آغا بی بی) بعد از عمل جراحی کیسه صفرا فوت کرده است. آخه فقط هفده(۱۷)سال داشتم. نه اینکه تا هفده سالگی خبر فوت کسی را نشنیده باشم،سال ۴۶ کلاس سوم دبستان بودم که خبر آمد ،خبری در راه است(دختر رعنا و زیبای دایی تهرانی،تازه عروس،در خانه شوهرش در یزد،اقدام به« خ و د ک ش ی»,کرده و علیرغم تلاش...
-
بابا کوتاه بیا ،بی خیالش شو
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 15:01
تا حالا شنیده اید ضرب المثل را که میگه: « یکی به نعل میزند یکی به میخ»؟ این ضرب المثل به افرادی اشاره دارد که تلاش میکنند برای رسیدن به هدف خود ، همه را راضی نگه دارند. وبه اصطلاح : «هم از توبره بخورند ،هم از آخور» معانی این ضرب المثلها : افرادی هستند که موضع و خط و مشی روشن و شفافی ندارند، گفتار و کردار دوگانهای...
-
روز جمعه ۱۸«هجده»ماه
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 07:59
امروز از خواب که بیدار شدم دیدم ساعت پنج و نیم«۵:۳۰» است. به سوی وضو شتافتم.سحر لحظه ای بیدار شده بودم ولی نمی دانم چرا باز دوباره خوابم برده بود. هنوز وقت داشتم نماز صبح به جا آورم.نماز و دعا.چند خط قرآن از بَر بلدم،خواندم،توسینک آشپزخونه تعدادی بشقاب و لیوان از شب قبل مانده بود شستم،سه لیوان آب جوشیده را که خنک شده...
-
دست نوشته نوزده سال پیش ام (فروردین ۸۳)
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1402 11:00
هر چه میخواهد دل تنگت بگو هرچه میخواست، دل تنگم ،گفتم. اینجا وبلاگ منه.ولی شاید شما فکر کنید من هر چه به ذهنم برسه می نویسم . خیر.چون نمیشه. دوست داشتم جایی ناشناس بودم .می نشستم یه کناری.دستم را میذاشتم زیر چونه ام.به دور دورا نیگا می کردم.صدای شر شر آب در یه جویبار را می شنیدم .نسیمی ملایم گونه هامو نوازش می کرد و...
-
لیلا ها
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1402 07:08
آهنگ لیلای بهرام را شنیده اید؟ چرا همه برای لیلا میخونند؟ .تا حالا کسی برای رضوان آهنگی نخونده. یه روز تو ماشین بودیم و پسرم تازه داماد شده بود،آهنگ لیلا،لیلا،لیلا،لیلا را بردند ،پخش می شد.من هق هق گریه میکردم،احساس میکردم پسرم را بردند،چون کمتر می آمد خونه ما .اون لیلای من بود. یه روز هم تو بخش بیماران روان بودم ، یه...
-
«منع تو آستینه»
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1402 16:17
یه روز خانم زیبایی را در بخش بستری دیدم که دوتا دختر و یه پسرش را آورده بودند ملاقاتی اش.قصه دردناکی داشت.جالب بود که رفته بود اتاق چت یاهو ، تا سر فحش را بکشد به آنان که چت س.ک.س.ی می کنند.یه آقا از همون اتاق گفته بود بیا خصوصی تا از تو سوآل کنم اگر مخالف چت س.ک.س.ی هستی، پس چرا اینجایی؟ گفته بود اومده ام بگم ،بیکاره...
-
خدا اون روز را نیاره،که...
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1402 14:38
یه روز با دانشجوهای دختری که تو بخش روانپزشکی کار آموزی داشتند،چشمم به جمال دختر ۱۴ ساله ای افتاد که از بهزیستی اورده بودند اش.دیدم با لباس چسبانی که به تنش است ،رفته کنار نگهبان (مرد)و هی با تنش تنه می زنه به آرنج نگهبان و میگه در را باز کن برم بیرون ،تو محوطه،اینجا دلم گرفته.نکهبان بهش می گفت:« برو رو تختت استراحت...
-
سفر با اتوبوس
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1402 12:07
یه سال (دقیقا یادم نیست کی)با همسر جان رفتیم مشهد .زمستون بود با اتوبوس،خیلی سخت گذشت.
-
نوبت دکتر قلب
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1402 09:17
دو سال و نیم پیش ،آنژیو گرافی و بالون زدن روی نازنین ترین عضو بدنم (قلب)باعث شد ملاحظاتی داشته باشم. دیروزعصر نوبت ویزیت هفتمم بود. دکتر فوق تخصص، ویزیتش ۲۰۰ تومان شده بود، خانمی از همون اول که اومد تو مطب داد زد و فریاد که مگه به حقوق من چقدر اضافه شده ؟تا اینکه من باهاش وارد گفتگو شدم ،عزیزم! آرام باش ، تازه فهمیدم...
-
بیماریابی در اتوبوس
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1402 10:35
سوار اتوبوس به مقصد خانه بودم،چشمم به جمال خانمی کنار دستم روشن شد.از همسرش بدگویی می کرد،اصلا یادم نیست چی شد که به جای اینکه از شوهرش بدم بیاد گفتم:« اینها که میگی ،علامت بیماری همسر شماست».او که نپذیرفت.و از هم خداحافظی کردیم. یه روزی تو بیمارستان روان پزشکی , با دانشجوهای دختردانشکده پرستاری، تو واحد درمان با...
-
نذر کردم
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1402 10:17
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم و از پی جانان بروم گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی سر آن زلف پریشان بروم دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت با دل زخم کش و دیده...
-
عجیب و جالب؟
یکشنبه 13 فروردینماه سال 1402 12:47
(راهکارهایی برای کنترل استرس) تعداد بازدید :87218 استرس خرابکاریهای زیادی میکند. در بعضی از افراد، با افزایش اشتها، وزن را بالا میبرد. در بعضی دیگر با کاهش اشتها، کمبود وزن ایجاد میکند. استرس، حتی میتواند بدن را با خطرهای جدیتر، مانند سرطان، تهدید کند. پس بهتر است با راه های ساده از آن جلوگیری کنید: 1- نفس عمیق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 فروردینماه سال 1402 06:47
موارد هم آهنگ در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است اسرار خرابات به جز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟ تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین...
-
در نماز اَم ،خم اَبروی تو در یاد آمد
جمعه 11 فروردینماه سال 1402 11:10
حافظ جان ،چه زیبا اشاراتی ،دارد. در نماز اَم ،خَم اَبروی تو در یاد آمد، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. واقعا هر وقت به نماز می ایستم به جای فکر کردن به عظمت خالق،و ناچیز بودن خود،دارم به وبلاگ هایی که خونده ام،می اندیشم ،این زبانم است که به عادت مالوف، ذکر ها و حمد و سوره را میخواند،من اینجایی هستم که جذابیت داره...
-
غزلی از شیخ بهایی ،که علیرضا افتخاری با صدای خوش آن را...
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1402 07:36
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی بیوفا نگار من، میکند به کار من خندههای زیر لب، عشوههای پنهانی دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟ ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمیخواهیم حور و...
-
چش نخورند
چهارشنبه 9 فروردینماه سال 1402 22:34
دیشب ۲۰ نفر باهم ،بعد از افطار ،به صرف میوه و شیرینی، مهمان ما شدند با عنوان دیدنی عید. من هم امروز ساعت ها خوابیدم.چون پذیرایی خسته ام کرده بود. ناهار هم دوتا مهمان کوچولو داشتم،افطار هم، همسر را به صرف افطاری مطلوب طبعش ،مهمان کرده بودند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 فروردینماه سال 1402 12:33
بخشی از کتاب چگونه کمالگرا نباشیم؟ تا به حال دیدهاید که کسی در کاری شکست بخورد و بلافاصله بهانههایی را که از قبل برای دلیل باختش آماده کرده است، رو کند؟ من قبلاً این کار را کردهام. اصطلاحی به نام «خودناتوانسازی» وجود دارد که توضیح میدهد چگونه افراد با اراده خود به صورت آشکار و یا ذهنی – اقدام به ناتوانسازی خود...
-
اگر دیدی
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1402 12:51
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده این یکی از چیزایی است که دیده ای. حتما بقیه اش را هم میدونی بدان....و... خب حالا اگر دیدی....بدان.... بله ما قراره تو کلاس درس مون باشما همین چیزا را بحث کنیم اگر دیدی.... بدان..... تمام آیا ممکنه نبینی؟ آیا ممکنه ببینی و دقت نکنی؟ آیا ممکنه ببینی ویه حدس هایی هم بزنی؟ ولی ما میخواهیم...
-
خواهر نداشتن چگونه است؟
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1402 07:02
صحنه ای را تصور کنید که خانمی خسته از سر کار اومده خونه،داره کلید را تو درخونه میچرخونه که خواهرش از پشت سر،میزنه رو شونه اش، میگه،خسته نباشی،کلید را درآر،غذا حاضره،اونم چی قرمه سبزی،نخورده ایم تا تو برسی،با هم بخوریم،بیا بریم خونه(درب روبروی خونه ات). صحنه ای را بیاد بیاورید داری برای ناهار مهمان هات (بیست نفر) تو...
-
انکار ،مکانیسم دفاعی
شنبه 5 فروردینماه سال 1402 18:49
3 سال از شیوع کرونا در ایام نوروز گذشت ،آنان که نخواستند بپذیرند کرونا میتواند مهلک باشد ،اعضای خانواده خود را در دید و بازدید ها از دست دادند. امسال هم اگر جدی گرفته نشود... پ.ن«۱»:مکانیسم های از عهده برآیی ،(دفاعی):نوشته احمد وند،اشاره خوبی داره به ضرب المثل کبکی که سرش را زیر برف می کرد،نبینه شکارچی برای گرفتنش...
-
اولین سحر ماه رمضان
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1402 05:54
دلم کباب نخوردن هاش است.از ۴:۴۳,صبح تا ۶:۳۸عصر میخواهد نخورد و نیاشامد. خودش میگوید برای سلامتی ،ولی با طلوع فجر ازافق شرق نمیخورد و با فرورفتن خورشید در افق غرب خوردن را آغاز میکند،قصدش فریب من است.معتقد است ،ولی از من پنهان می کند. به او میگویم ممکن است بیمار شوی،ولی اعتنا نمی کند و کار خودش را می کند. عجب! جدی تر...
-
عشق های متقابل و خدایی(رضی الله و رضوا عنه)
دوشنبه 29 اسفندماه سال 1401 12:36
خانمه بیمار احساساتی بستری در بخش روانپزشکی ، میگفت که:«صدای هایده را دوست داشتم و این آهنگش افتاده بود تو دهنم«ای که تویی همه کَسَ ام ،بی تو میگیره نَفَس ام، اگر تو را داشته باشم، به هرچی میخوام میرسم».گفتم خوبه تمامی این تصنیف را سرچ کنم و شروع کنم به خوندن و گریه کردن ،شاید دلم خالی شِه از اینهمه احساس تنهایی.خلاصه...
-
درخرابات مغان ،نور خدا می بینم
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1401 23:03
خانم همسایه مون خیلی ناز و قشنگه ،با وحودیکه هفتاد ساله یا بیشتر است همیشه موهاش طلایی و ناخن هاش مانیکور شده است،با وجودیکه انگشتان پاش دفرمیته شده ،وهنگام راه رفتن میلنگه،ولی با صدای قاطع و قشنگش حواس همه را ازین اشکال حرکتی اش پرت میکنه،خیلی از خانومای همسایه ستایشش می کنند ،داشتم بهش می گفتم:« مستخدم اومده خونه ام...