امروز چهارشنبه ناهارلوبیا پلو (شوید پلو/با لوبیا چش بلبلی) همراه با کو کو درست کردم تا مهمان داشته باشیم ولی مهمونا خبر دادند نمیان(با طلب بخشش) و غذا ها را که خوب طبخ شده بود دادم کارگرهای ساختمانی که قوت غالب شان سیب زمینی آب پز و پیاز خام با نون لواش است.(چه بهتر/نوش جان شان).
دلم برای هر روز دیدنت، در کنارت بودن پر میزنه.
دیشب دختر دایی ات اومد کتاباتو برد .تا مث تو دانشگاه تهران قبول بشه.
هفته پیش هم دختر عموت اومده بود یه چندتایی اش را برده بود .
فکر نمیکردم رفتنت اینقدر برایم سخت باشد.
نمی دانم چرا پر پر میزنم.
آیا ازاینکه دیگر کنترلی بر تو ندارم عصبانی ام؟یا نگرانت هستم.
آیا نگران سلامت جسمانی ات هستم یا نگران تنها بودنت.
همه به من میگن تو داری دنیای بهتری را تجربه میکنی و من آرزو میکنم چنین باشد.
نمی دانم از اینکه مادر بی خاصیتی شده ام عصبانیم یا غمگینم از ندیدنت (هر روز دیدنت).
نمی دانم چرا اینقدر دوستت دارم.(آیا خودم را دوست دارم که اینگونه برایت میمرم یا خودت را.)!
نمی دانم این نوعی احساس گناه است یا واقعا دوست داشتن است.
نکند دارم فکر میکنم مادر خوبی نبوده ام؟!
کوچولوی ناز من!(که دیگه اصلا هم کوچولو نیستی )؛ ببخش مرا اگر در زندگی نوزده ساله ات ، همواره چهره ای عجول از مادر ،برایت به نمایش گذاشتم.
امیدوارم متوجه شده باشی که سعی می کردم خوب عمل کنم.
تو نکته سنج و باهوشی.
همواره مرا درصفحه رادار خود رصد میکردی.
می تونستی متوجه بشی هر لحظه چه حالی دارم.
ببینم حالا هم متوجه شدی غم دوریت را به سختی تحمل میکنم ؟
عجب رسمیه، رسم زمونه!
همسر جان در نبود من در خانه وارد دستشویی می شود به منظور رنگ زدن در چوبی از داخل .پیچ های دستگیره در را از داخل باز کرده بوده.ناگهان بوی رنگ و وجود گاز ناشی ازتینر متصاعد شده و رنگ هوای داخل را...
اگر نبود قدرت جداسازی در از قسمت لولا...
مجید ابهری، رفتارشناس و استاد دانشگاه معتقد است در حادثهای که در یاسوج اتفاق افتاد،
نبود قدرت تحلیل در مردم و کاهش تابآوری در بروز هیجانات، نقش اصلی را داراست.
از نظر او، نباید مقصر رخدادهایی مانند دیر رسیدن آمبولانس یا کمبود دارو را ، کادر درمان دانست. البته سبک بودن مجازات حملهکنندگان به کادر درمان نیز در تکرار چنین حوادث تلخی مؤثر است.
این استاد دانشگاه معتقد است:« باید رسانهها با تمام قدرت وارد میدان شده و برای جامعه توضیح دهند که مرگ یا نقص عضو یک بیمار یا مصدوم ،اصلاً ارتباطی به پزشک یا کادر درمانی ندارد؛ چراکه آنها تمام تلاش خود را به کار میگیرند تا جان دیگران را نجات دهند: «باید رسانهها با آموزشهای لازم ، مردم را در این زمینه توجیه کنند که شاهد اینگونه وقایع نباشیم.».
متأسفانه با گسترش روزافزون فضای مجازی، بعضی از سایتها با قصد آشفتهسازی و سیاسیکاری، شایعات و اخباری منتشر میکنند و زمینه حملات مجدد به کادر درمان را فراهم میکنند.
سالهای قبل چنین صحنهها و اتفاقاتی را کمتر دیده بودیم، چون کادر درمانی دارای احترام و جایگاه خاصی بین مردم بودند.
با وجود اینگونه حوادث تلخ و تکرار آن، جایگاه کادر درمان و پزشکان آنچنان متزلزل شده که هر فرد به خود اجازه میدهد که در مخالفت، هر کاری به ذهنش میرسد، انجام دهد»
_
روز شنبه را برای چک چشمها در نظر گرفته بودم.نوبت گرفته بودم ساعت 8:30 رسیدم .منتظر نشستم دکتر کیوان جناب قرار بود چک کند .
نوبت یازده(11)بودم.معاینه کرد و گفت :«تضمین میدم تا یک سال آینده که مجدد بیایی شبکیه چشمت خوب خواهد بود.»
(پس هنوز بی احتیاطی در خوردن شیرینی به چشم ها آسیب نرسانده(عاشق کیک تولد نوه ها و شیرینی بودم و ترس دارد والله).
تو نوبت بودم که خانمی رو کرد به من گفت: « دختری متولد سال های 72 یا 73 ،قد بلند و زیبا، سراغ نداری برای پسرم که در ال.جی کار میکند و 34 ساله است بگیرم؟خودت دختر نداری؟نوبتش 24 بود و از جراحی چشم دکتر جناب در کلینیک صدرا جلو درب دانشگاه ،خیلی تعریف میکرد».
خوبه دختر ندارم ها.
خواستم بر گردم با خود گفتم به دانشجوی سال های پیش خود (که مسئول آموزش تزریق انسولین است)سری بزنم.تا دیدمش داشت چایی میان وعده میخورد تعارفم کرد و گفت :« تا چهارماه دیگه بازنشسته میشه و پیش مامانش و دختراش و پدرش و همسرش بیشتر خواهد بود و خوشحال است».
دانشجویان پزشکی و پرستاری (هشت نفر) به اتاقش آمدند دوره ببینند ؛باهاش خدا حافظی کردم (البته سه مورد آموزش تزریق انسولین را به مراجعان جلوی من داد و من خوشم آمد که مراجعین مجاب می شدند تزریق کنند و صداشو ضبط میکردند مبادا از یاد ببرند).
بعد از اون به قصد منزل راه افتادم که بیادم آمد کلید در خانه را نیاورده ام.زنگ زدم همسر!کجایی؟کلید ندارم.گفت : « اداره دارایی جهت حل مشکل مالیات مجتمع مسکونی هستم و تا مدتی معطل میمانم برای خود برنامه گردش در جایی بگذار تا باز گردم».رفتم اولین مغازه برای نوه یه چیز صورتی(رنگ مورد علاقه اش)خریدم و پیاده روی کردم ( زن با محبتی مرا سوار ماشین خود کرد و تا جایی داخل محوطه دانشگاه رساند و با من گفتگو کرد.).
وقتی به خانه رسیدم ساعت 2 شده بود و ناهار خوردم و برق قطع شد وکمی خوابیدم و دارو خوردم و عصر را سپری کردم و ...
آه که چقدر دلم تنگ نوه جانم شده؛