نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

گل بود و به سبزه نیز آراسته شد

کم بود ناراحت بودم ؛  نوه را هم آوردند گذاشتند خانه مان گفتند ببرش کلاس زبان(مهد کودک دو زبانه تو کوچه ماست و خودم پیشنهاد کرده بودم اونجا نامنویسی اش کنید).

مادرش سفر کرده بود تا ماموریتی را انجام دهد دو روز شده بود مادرش را ندیده بود دلش تنگ شده بود اشک می ریخت (پر پر می زد).ومن طاقت نداشتم اشکاش را ببینم.طفلک احتمال میداد بلایی سر مادرش آمده باشد که خونه نمیاد.عکس مامانش را بوس می کرد به اتاق می چسباند و اشک می ریخت.شاید در پنج سالگی دوری از مادر برای بچه سخت است.مرتب زیر لب بد و بیراه به مادرش و شغل مادرش می گفتم و بی تابی بچه،بی تاب ترم هم میکرد.تا اینکه باباش و برادرش آمدند بردندش.

کاش دلسوز کسی نبودم.

سوختن دل خیلی سخته.

داداش مرحومم خیلی لطیف و مهربان بود.میگفت:

دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی است

هر که را هیچ به کف نیست، به دل آهی هست.

دیشب خیلی زود خوابیدم و به خودم نفرین کردم که قبول کرده ام از نوه نگه داری کنم تا مادرش از سفر ماموریتی بر گردد.

این روز ها حالم زود زود بد میشه و همسر نمیدونه چطور میتونه دلداریم دهد.

مطمئنم آرزو نمی کنید انسانی را مشاهده کنید که دچار یکی از مشکلات روان شده  باشد  که شما مراقبت از آن را نمی دانید.

چقدر مایل هستیم بدانیم برای هر علامت بیمار گونه در انسان روبروی خود، مراقبت بلد هستیم.

سفر به ناشناخته ها اصطلاحی بود که یکی از دانشجویان پرستاری ترم شش در بدو ورود به بخش روان پزشکی به کارمی برد.

فاطمه مربی جوان این روز ها، ارشد پرستاری روان خوانده و داره خودشو برای ورود به دکترای پرستاری آماده می کنه.

وقتی می نویسی اطلاعاتی را از خودت افشا میکنی.به همین دلیل از نوشتن خود داری می کنی.نگه داشتن بعضی اطلاعات انرژی بر است.همواره در حال سبک، سنگین کردن اطلاعات درون خود باش.بعضی خبر ها را بسوزان و برون ریزی کن.اطلاعات سوخته به درد مانور دادن روی شان نمی خورند.

حمال نباش.حامل سنگینی اطلاعات نباش.خسته میشی.انرژی ات را جای بهتری می تونی خرج کنئ.خودت قاضی باش و قضاوت کن کدام خبر ارزش حفظ کردن نداره.برای بعضی آدما کوچک ترین خبر اندرونی تو خوراک محسوب میشه.کمک کن از اخبار و اطلاعات درونت خبرهای با مزه ساخته شود.

بعضی آدما وقتی میگن دلم برای نوه پنج ساله ام می سوزه که والدینش اونو از خود می رانند تا برد اقتصادی کنند ،خود را لو میدن که استعداد دلسوزی دارند و ازشان سو استفاده میشه.

تو نمازت را بخون

از اینکه نماز نمیخواند ناراحتم.

میگه اون نماز خوان ها وضع مملکت مون را به این روز انداختند بازم میگی نماز بخون؟

گفتند اقتصاد مال خر است.حالا کالا برگ دست تان بگیرید بروید تو صف کالا های اساسی

نمی خواهم اصرار کنم.ولی ناراحتم.

خودم اگر کور سو ایمانی نداشتم در زندگی سختی ها را تاب نیاورده بودم.

برادرم بارها  گفته :  کاش همه مثل خواهرم دست شان به دامن خدا بود.من بابت او دغدغه ای نداشتم.


دیروز ساعت 4 دوتا نوه توسط مادرشان به خانه من تحویل داده شدند .با نوه پنج ساله (دختر زیبا)رفتیم مهد کودک دو زبانه روبرو مجتمع مسکونی .به او اجازه دادند سر کلاس به طور رایگان حضور به هم رساند بعد شماره تلفن مامانش و باباش را گرفتند تا مجاب شان کنند از روز دوشنبه نامنویسی اش کنند تا زبان بیاموزد حین بازی و تفریح با سی دی های آهنگین.خدا کنه عروس خانم و پسرم قبول کنند تا هر شنبه و دوشنبه باهاش همراه شوم و بروم تا بیفتد رو غلتک.هنوز که هنوزه در سن 5 سال و دو ماه هجده روزه گی حاضر نشده مهد و پیش دبستانی برود.میخواد فقط موی دماغ مادرش باشد