نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شهریور1400

آخرین شهریور که مادر داشتم.مادری که خیلی دوست داشتنی بود برام.این روزها غمگینی به سراغم اومده.یکشنبه با دوستان دبیرستان ملاقات در دورهمی داشتیم ولی نمی دونم چرا وقتی تنها میشم یاد مامان می افتم .نوه های ملوسم را دو هفته شده ندیده ام.چون سفر بوده اند .خدا حفظ شان کنه.پسرا هر دو کمتر سراغم میان.البته به اونا حق میدم ولی کاش بتوانم تاب بیاورم این تغییرات ارتباطی را.تازگی دو یا سه ارتباط با دوستانی که ناراحتند بر من اثر داشته.

نظرات 10 + ارسال نظر
طیبه پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 17:11 http://parandehdararamesh.blogfa.com/

سلام رضوان عزیزم
منم آخرین شهریوری که مادر داشتم ۱۴۰۰ بود.روح مادرامون شاد و یادشون گرامی
روح خواهر عزیزتون شاد
من پدرم رو هم سالها پیش از دست دادم.

سلام عزیزم .خدا روح نازنین شون را شاد کنه.خدا روح پدرهامون را هم شاد کند و خواهران من

یاس صبور پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 01:04 http://.

روحشون قرین رحمت الهی...
زود زود نوه ها بیان سراغتون...غصه تون گم بشه

نسیم پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 00:16 http://nssmafar.blogfa.com

روح مادرتون شاد
زندگیه دیگه رضوان جان باید گرفتاری های بچه ها رو پذیرفت

چه روزگار غریبیست

قره بالا چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 17:14 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

خدا بیامرزه

خدا پدر شما را نیز بیامرزد عزیزم

زینب چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 14:49

عزیزم رضوان خانم مهربون و محبوب
حق دارید واقعا
توی این ماه غصه ی رفتن مادرتون تازه تر شده
انشاالله ایشون بهترین جای بهشت باشند و خدا دلتون رو آروم کنه

ممنون زینب خانم عزیز

گیل‌پیشی چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 11:39 http://Www.temmuz.blogsky.com

سلام استاد نازنینم. خوبید؟
قلب مهربونتون همیشه غرق شادی باشه.
روح مادر عزیزتون شاد باشه

سلام.ممنون .خدا مادرشما را حفظ فرماید

Fall50 چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 09:58

روح مادرتون شاد.عمرتان دراز درکمال صحت وسلامت.دورهمی خیلی دوست دارم ولی تصمیم گرفته ام کمتر حرف بزنم.دورهمی وحرف نزدن باهم خیلی جور درنمیاد

ممنون از دعای خیر شما.

ماهش چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 09:41 http://badeyedel.blogsky.com

خدا رحمتشون کنه مادر گرامیتان را!؟
من یه سری صوت گوش می کردم در مورد رشد فردیت بود حتما شما بهتر می دونید، می گفت بخشی از وجودتون هنوز کودکه که این احساس ها میاد سراغتان!؟

ممنون از دعای خیر شما.حتما دراندرون ما جریانی میگذره که مسبب احساسات ماست.باید پیداش کنم.

لیلی چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 08:23 http://lostinwonderland.blogsky.com

مثل همیشه چاره کار در کتاب است. کتاب داستان یا ناداستان شما را از آدمها دور می‌کند و دنیای زیباتری برایتان می‌سازد

کتاب خوندن از ادما را دیدن بهتره

هنوز زندگی چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 08:08

روح مادر بزرگوارتون شاد و دلتون آروم.

امین .ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد