-
موضوع انشای امروز :«پنیر»
شنبه 21 شهریورماه سال 1405 09:00
اگر به من می گفتند(مثلا در دبیرستان) این انشا را بنویس می نوشتم انشای خود را با یه بیت شعر از نوار قصه موش شکمو دو (نوار کاست پسرم در سن کودکی)آغاز می کنم :«غذای تو پنیره؟که موش براش میمیره؟» میگن تو فیلمی با نام :«بی پولی یه دیالوگ هم راجع به پنیر نوشته و اجرا شده است. شنیده ام دیگه نون و پنیر هم غذای لاکچری محسوب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 17:12
سن و سالی ازت گذشته باشه و خاطراتی داشته باشی بنویسی ولی وقتی قلمت را رو کاغذ گذاشتی ذهنت از بیان باز بماند علتش چیست؟ خاطره ام را از دختری مینویسم که همانند قربانیان بازداشتگاه ها نحیف بود. مادرش گفت خوب بود تا اینکه نامزد مردی شد.هی گفت من چاقم.حتما احتمال میدین اون مرد بهش حرفی زده.عکس روی دفترچه بیمه اش یه دختر...
-
سیاسی است یا ...؟(چهره شناسی:«توجه شما را جلب می کنم به لب ها و چشمان گروسی)/حالت های صورت و ارتباط چشمی (پیام غیر کلامی)
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 14:56
زبان بدن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 14:39
روز جمعه است.امروز رفتیم عیادت برادر همسر جان که عمل جراحی داشته است.اونجا داشت به برادر خود می گفت چرا خانه ات را برای پسرت فروخته ای ؟گفتم بابا استرس به او وارد نکن یه دونه پسر داشته دلش خواسته آب تو دل خودش و همسرش تکان نخورد (قرار شده برای خرید خانه ای نزدیک خانواده همسر/عروس خانم)هزینه شود. به نظر من برای عیادت...
-
یار گیری
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 09:53
برادر همسر احتمال میده همسرش و فرزندانش با هم تبانی می کنند تا او در قطب مخالف شان باشد .گفتم بد به دلت راه نده.انشا الله عشق تان همچنان پایدار مانده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 06:20
دیدم عزیز دل گیل پیشی!) پست جدید گذاشته
-
کجایی عزیز دل؟
جمعه 20 شهریورماه سال 1405 06:19
واقعا ناراحت شدم وقتی دیدم وبلاگ یه خانم دکتری جلوی روی ام قرار داره که مدت 9 سال است از بالا به نوشته های خود اشراف دارد. وقتی هدف از نوشتن خود رامی نویسد:( پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم; بر آنم که عشق بورزم; بر آنم که باشم.)
-
روزمره گی ها
پنجشنبه 19 شهریورماه سال 1405 05:20
ساعت دو (نیمه شب) نشده بود که بیدار شدم ؛ با وجودی که فقط سه ساعت از خواب شیرین شب را تجربه کرده بودم. صدای زنی از تو کوچه می آمد:« کمک،ولم کن،به تو چه»، از بالکن منزل( طبقه چهار) نگاهی به کوچه انداختم.گویا زن جوانی بی خوابی به سرش زده بود.در خیابان راه می رفت و بد و بیراه حواله کسی می کرد.مردی (شاید رفتگر) به او می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1405 10:35
اگر فقط یک راهکار برای بیان دلخوری از همسر بدون دعوا و دلخوری بیشتر وجود داشت، از نظر شما آن راهکار چیست؟ نظرات تان را در کامنت ها بنویسید و اگر تجربه ای دارید، با دیگران به اشتراک بگذارید. شاید همان یک تجربه، گره از مشکل یک زوج دیگر باز کند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1405 05:00
دیروز سه شنبه بعد از ده روز چشمم به جمال نوه جون جونی ام روشن شد.باباش زنگ زد میشه /میخوای دخترم را بیارم پیش ات گفتم البته و ممنون میشم. اومد و نقاشی اش را کامل کرد و با هم تا ساعت شش و نیم عصر لحظات شاد و مفید ساختیم
-
آخر سختی ها کی است؟
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1405 11:25
55 سال پیش در چنین ماه بود که داشتم روپوش مدرسه می دوختیم تا در دبیرستان کلاس هفتم را آغاز کنم.قبول کنید برایم سخت بود سوار اتوبوس شوم برای رسیدن به مدرسه و بردن ناهار با خودم همراه با کتاب ها و دفتر هام.برام سخت بوده بدون خواهرم(که همش با هم مدرسه می رفتیم)بروم و برگردم. اون سال مامان دستش بند بود به فرزند آخر...
-
دختر ارمنی
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1405 06:19
یه دانشجو داشتم به سفیدی برف که ارمنی بود.مادر بزرگ من هم زنی بود به سفیدی برف ولی به بعضی ها می گفت:« شیر برنج» یعنی سفید تر حتی. این دختر رو ناخن هاش لاک صورتی می زد و می آمد کار آموزی.( از نظر دانشگاه ممنوع بود )ولی من خودم را به ندیدن می زدم ،چون تو بخش روان پزشکی تلخی ایام داشتیم. بیمار نوجوانی را خانواده عاصی...
-
خنده درمانی در اتاق موسیقی درمانی بیمارستان فارابی
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1405 06:06
یکی از دانشجویان پسر را ماموریت دادم به هنگام شروع جلسه موسیقی درمانی که به شکل هم خوانی یه تصنیف انجام می شد اجازه بگیره و خنده درمانی را اجرا کنه.پسر دانشجو از اونا بود که در فضاهای دانشگاه در ساعات نزدیک به استفاده از سلف سرویس،موقع ناهار تئاتر خیابانی اجرا می کرد. پشت میکروفون قرار گرفت و گفت :«هِ....»/ «هِ./ «هِ....
-
بانک تجربه
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1405 05:45
تو بخش روان پزشکی یه اتاق هست که هر پرستار یه وُیس از تجربه خود ضبط می کنه تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند. خانم احمدی از تجربه خود با بیمار اسکیزوفرن کاتاتون گفته.میگه بیمار کاتاتونی داشتیم که اجازه نمی داد تزریق داروی ضد پرخاشگری هالو پریدول را اجرا کنم .آمپول را قاپ می زد و پرت می کرد و من هربار قربان صدقه اش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1405 07:27
نوشته بود:«حتی یه تجربه کوچک شما هم ممکن برای اونا مفید باشه،تجربه تون را خریدارم»
-
آن سال (1361)هم هفدهم ربیع الاول یکشنبه بود
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1405 17:11
در چنین ساعتی از روزیکشنبه 12 دی ماه 1361 اتفاقا هفدهم ربیع الاول هم بود؛مادر همسر قدم به خانه ما گذاشت تا ببیند آن دختری را که می خواهند برای پسرشان خواستگاری کنند؛ میتواند بپسندد بله هفدهم ربیع الاول 1403 قمری در سال 1361 روز یکشنبه 12 دی ماه بود. مادر همسر از خواهر پرسیده بودند اگر خواهری داشتی می دادی به خانواده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1405 08:49
دیروز نوه جان جان(دختر کوچولو ی پسر)از مامانش قول گرفته بود بیاردش خونه ما ساعت یازده اومد و ساعت 21 رفت و در فاصله این دو تا ساعت لحظات خوب و خوشی(و با برنامه های متنوع) با هم داشتیم در آرامش و صلح و صفا. خدا نصیب تان کند ؛ هم نشینی با عزیزان تان را .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریورماه سال 1405 06:35
سلام میگن طرف تو دعوا هی میگه :«چشم اسفندیار دارم ؛خوب هم دارم .واسه این موفق نمیشی از پا در بیاری ام که از داشتن چشمان اسفندیاری ام خبر نداری و البته که اگر به چشم اسفندیاری کسی بزنند؛ بر او پیروز میشن و اینم راز نیست و گفتنش هم حماقت نیست و ....» بهش میگن :«خب رستم اگر بر راز عدم پیروزی اش بر اسفندیار واقف نشده بود...
-
مدیر تعین کنیم و عضو بگیریم برای مجتمع
جمعه 6 شهریورماه سال 1405 06:00
امروز جمعه ساعت ده در مجتمع مسکونی ما مجمع عمومی هست تا هیئت مدیره جدید انتخاب کنیم. اعضای هیئت مدیره ازین به بعد حقوق دریافت خواهند کرد.این باعث میشه مبلغ شارژ بالا برود .اونم تو این موقعیت گرانی اقاام مصرفی زندگی ها.بعضی خانم هابیوه و بعضی مطلقه و بعضی خانه دار با همسر بیکار...و بعضی تا همین امروز ازدواج نکرده و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1405 09:47
تو مقصر زخم هایی که در کودکی خورده ای ؛نیستی ولی تو تنها کسی هستی که باید تاوان درمان کردن شون را پس بدی ؛نازنینم
-
تغییر مود
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1405 06:44
دیروز بعد از دعاهای فراوان پست گذاشته بودم و خبر نداشتم عصر لحظات متفاوتی را تجربه خواهم کرد. مودم در حال تغییرات است (اینجور که به نظر می رسد) ساعت پنج عصر با نوه قشنگم قرار داشتیم کلاس نقاشی باشیم ولی او دیرتر از ساعت پنج رسید. وقتی اومد تو کلاسش که من منتظرش نشسته بودم در دستش وسایل سفارش شده مربی کلاس بود ( خرده...
-
خدا از فراموشی محافظت مان کند
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1405 14:51
سلام بر عزیزانی که گذری این صفحه را می بینند. وسلام بر عزیزانی که طبق عادت(معمول)این صفحه را هم نگاه می کنند. و سلام بر عزیزانی که با علاقه خواندن این صفحه را دنبال می کنند. اذعان می کنم مطالبی ننوشته ام که خاص باشد. گرچه زندگی خاصی داشته ام. گرچه 167 روز دیگه مونده تا 68 سالگی خود را فریاد بزنم(اعلام کنم)ولی حرفایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1405 08:15
دعا کنید در تماس باشید با آدمای متبحر (حرفه ای)از هر رشته. امروز به خاطر آوردم تابستان سال 1360 را که در اتاق عمل چشم همکار چشم پزشک بودم.معمولا مشاهده گر عمل جراحی آب مروارید بودم.قبل از آن بود که کار آموزی اتاق عمل برای دریافت مدرک لیسانس (در زمستان سال 1363)را بگذرانم. قصه تحصیل دوره لیسانس(چهار ساله)من و هم دوره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1405 10:29
امروز خبر دار شدم دختر پسر عمه ام(متولد 60)داغ دار فرزند 15 ساله(پسر معلول جسمانی)شده. نوه پسری عمه ام با وجود دو بار ازدواج کردن باز هم تنها بود و از فرزند معلول خود مراقبت می کرد. خبر از دست رفتن فرزندش غمگینم ساخته.خیلی بی تابی می کنه. مادر بودن سخته. روژین تو وبلاگش نوشته بود از والدینم عذر خواهی می کنم دعا کردم...
-
ثبت وقایع یه روز
شنبه 31 مردادماه سال 1405 20:04
امروز بعد از چهل -پنجاه روز نوبت دکتر درمان کننده دیابت داشتم. معمولا تو اتاق انتظار کسی را برای حرف زدن با او انتخاب می کنم. صبح ساعت 7 و ده دقیقه به اتوبوس رسیدم . کارت زدم ولی با شرمندگی موجودی نداشت فقط یه ایستگاه اون طرف تر پیاده شدم و ده توان به خودم هدیه سالمندی یا پرستاری در جبهه متعلق ... سوار مترو شدم یعنی...
-
یه دفتر دارم
جمعه 30 مردادماه سال 1405 21:28
که خیلی جالبه. هر کسی به من زنگ می زده مث یه خبر نگار با سرعت آنچه را طرف می گفته تند و تند می نوشته ام.وقتی دییشب ورق می زدم و میخوندم بیادم اومد در خلال یه گفتگوی تلفنی چقدر مثلا خاله حرفا زده مث درد و دل هاش و من نوشته ام.در صورتیکه هدفش فقط حال و احوال(احوال پرسی از من) بوده است. و دوستان دیگر نیز هم.
-
spirit_and_life
جمعه 30 مردادماه سال 1405 21:04
چرا روان ما،ما را به سمت درد هایی که از آ نها فراری بودیم؛باز می گرداند؟یونگ میگه :...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مردادماه سال 1405 11:12
به زهره جون میرسپاسی برنده شدن تیم والیبال بانوان را تبریک میگم.نه که فکر کنید او هم اگنون سمتی در والیبال دارد نه او زمانی عضویتی داشت در تیم والیبال از سوی رئیس فدراسیون والیبال، زهره میرسپاسی به عنوان نایب رئیس جدید زنان این فدراسیون منصوب شد. به گزارش خبرگزاری مهر و به نقل از سایت رسمی فدراسیون والیبال، محمدرضا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مردادماه سال 1405 08:55
روز خوبی بود.گرچه برق قطع شد و گرما باعث اذیت مون شد ولی مجتمع مسکونی تقریبا خالی بود و نگهبان با نظافت چی در حیاط مجتمع بساط شاد داشتند در پذیرایی از پاکبان پارک کناری.ناهار مختصر و با صفا و بساط هندوانه خوران.بچه ها هم زیر سایبان ها با هم توپ بازی و تفنگ آب پاش بازی داشتند.دختر برادرم زنگ زد روغن داری بیام بگیرم...
-
یاد عزیز ترینها به خیر
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1405 10:46
لینک وبلاگ مهربانی شما چه رنگی است؟ را در وبلاگ دکتر ربولی حسن کور دیدم ونصفه شبی صفحاتی از اون را خوندم ؛ ولی تا ساعت ده صبح که برای بار دوم اولین صفحه را یک بار دیگه خوندم؛ متوجه نشده بودم ؛ روژین نویسنده وبلاگ قبل از 9 اسفند 1399 (یعنی اردیبهشت 1396)به رحمت خدا رفته است.(روحش شاد) و یک دوستش خواهش کرده (:از شما فقط...