-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبانماه سال 1405 07:30
رسیدیم به سه شنبه اولین سه شنبه ماه آبان. سه شنبه ها تو محله ما کباب و بریون تخفیف داره.حالا چرا سه شنبه ها دوست داره تخفیف دهد؟آیا سه شنبه کار خود را آغاز کرده؟آیا مادرش سه شنبه دنیاش آورده؟ باید یه روز ازش بپرسم تا فضولی ام تشفی یابد.
-
امتحان انشا
دوشنبه 4 آبانماه سال 1405 04:10
زهره داره به دوستان مشترک مون در دبیرستان میگه:( من گواهی می دهم رضوان خوب انشا می نویسد ). زهره یکی از نازنین تر دوستان همکلاسی ام در دبیرستان هنوز منو که می بینه تشکر می کنه از انشایی که درباره پاییز براش نوشته ام. زهره میگه:وقتی موضوع انشا داده شد; با خودم گفتم:( هیچ به ذهنم نمیاد )و واقعا چگونه است که بعضی نوشتن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبانماه سال 1405 05:20
شنبه خود را با خوش بینی شروع کردیم و بارش باران جایزه مان شد. منتظر بودیم نوه بیاید با هم برویم پیش دبستانی که مادرش از بیمار شدنش آگاه مان کرد. سلامتی همه عزیزان،صلوات
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبانماه سال 1405 06:56
هوا خنک و آبان ماه زیبا
-
سلام به ماه آبان
جمعه 1 آبانماه سال 1405 05:40
باورم نمی شدهمسر حاضر شود تمام روز آخرین روز هفته را نباشم ،خانه.البته تمام که نه.از ساعت ده صبح تا 4بعد از ظهر. خودم هم ترجیح میدم دور و بر خانه و او باشم. باورم نمی شد بین یه جمع غریب دوام بیاورم. همون طور که گفتم جمعی آرزومند کنار دیگ سمنو مشغول بودند. خانمی که اشک می ریخت توجهم را جلب کرد،علت اشک ریختن او را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهرماه سال 1405 04:33
امروز سر اذان صبح دیگ سمنو بار گذاشته میشه و فردا ساعت دوازده سر بسته دیگه را باز می کنند و نذر پخش میشه. به من گفته شده شما اختیار دارید از ساعت ده صبح تا شب برای شرکت در مراسم کنار دیگ باشید. متاسفانه فاطی دوستم مادرش را از دست داده و جمع دوستان قراره عصر امروز برای عرض تسلیت به خانه فاطی برویم و من امروز چندین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1405 04:30
آخرین چهارشنبه ماه مهر. مدتیه فقط حاضری می زنم اینجا و حرفی نمی زنم. نه که حرفی نیست، انگار حالی نیست. انگار فقط می خوام چراغ وبلاگم را روشن نگه داشته باشم. یادتونه اولین روز ماه مهر هم چهارشنبه بود؟ هر صبح به امیدی از رختخواب به در آمدیم. خانم همسایه که دختر متولد ماه اسفند 1365 خود را در 26تیر ماه 1403از دست داده...
-
سمنو
سهشنبه 28 مهرماه سال 1405 05:25
سه شنبه؟بیست و هشتم مهر؟یعنی 4هفته از شروع مدارس گذشت؟باورم نمیشه. خدیجه خانم دعوتم کرده، پنج شنبه تو جمع سمنو پزان شون، حضور یابم، دخترشون می فرمایند چهل و یک سال هست مامانم دعوت می کنند یه جمع از خانومای دوست و آشنا پا دیگ سمنو باشند. قول داده ام باشم ولی نمی دونم موفق میشم یا نه.خانوما یه لیست از آرزوهاشون را نوشته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهرماه سال 1405 04:10
دیروز دعوت شده بودم به یه جشن.جشن روز پرستار برای دانشجویان رشته پرستاری،که خب تاب و توان سروصدای زیاد نداشتم و به خانه برگشتم.خوبی شرکت در اون جشن دیدن همکاران قدیم بود که شش سال بود ندیده بودم شان. بازم با شنیدن صدای سرفه های خشک پسر جوان همسایه طبقه پایین از خواب بیدار شده ام. دیشب هوا خنک تر شده بود. جالبه که روز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهرماه سال 1405 04:55
سلامی چو بوی خوش آشنایی از دوستان عزیزی که وبلاگ شون رمز گذاری شده خواهش می کنم تو وبلاگ برام رمز بگذارید.قابل بدونید لطفا
-
پردازش هیجان وگره زدن هیجان با فکر
شنبه 25 مهرماه سال 1405 04:45
سومین جمعه ماه مهر هم به آرامی مسیر زندگی مرا به سوی درک آرامش ... سخنان دکتر محسن لعلی را گوش می کردم نوعی درمان E.F.T
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 مهرماه سال 1405 04:45
تلاشی برای نوشتن وبلاگم نمی کنم و این فرصت خوب را از خودم دریغ می کنم و ازین بابت متاسفم.واقعا مرا چه شده که تولید محتوا نمی کنم؟ نه تنها من ،که دختر دایی زهرا، هم که حرفای قشنگی برامون می زنه؛ اونا را نمی نویسه. خوش به حال نویسنده های وبلاگ هایی که دست شون به نوشتن میره .این یعنی هیجان متوسطی را تجربه می کنند. دیروز...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1405 04:55
فقط یه لحظه. فقط یه لحظه با خودت فکر کن اگر امروز از خواب بیدار نمی شدم،کی ضرر می کرد؟ دیروز حین خرید میوه و سبزی حس،نا،توان تو بدن نداشتم. با خود گفتم امروز چگونه به سر میشود؟ ولی گذشت. و امروز هم بیدار شدم. وچه روز ناز و خوبی هم گذشت. همون اول صبح بادمجونا را سرخ کردم +پیاز های خلال شده. واین یعنی دغدغه ناهار را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1405 05:10
خدا کند پسرک کار دست خودش نده د. تا اونجا گفتم که یه ظرف غذا دستش دادم.امید داشتم خورده باشد. داشتم از جایی بر می گشتم منو دم در /کنار نگهبانی دید گفت عجب به دلم چسبید غذا ولی... گفتم ولی چی؟ گفت رفته بودم تو خونه بخورم مادرم را دیدم گرسنه تر از خودم دادمش اون بخوره. مادرش را دیدم گفت همش در حال خواب هستم و دست و دلم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهرماه سال 1405 05:20
پسرک از شب تا صبح سرفه های خشک می کند ،جسمش هم بی نهایت لاغر شده ،باعث تاثر من می شود، ازش سوال می کنم چرا اینقدر لاغر شده ای ،میگه فقط میکشم و چیزی هم نمی خورم.براش یه ظرف ناهار اماده می کنم می برم میدم دستش همون طور که تو ماشین نشسته بخوره،میگه خونه نمیرم ،مادرم پرتم می کنه بیرون ،میگه جلوی من نکش،همت نمی کنند...
-
کاش
یکشنبه 19 مهرماه سال 1405 03:30
شاهرخ بیانی در گفتوگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری تسنیم ، درباره بحث و اختلافنظرهای بهوجود آمده میان علی خطیر و حجت کریمی از اعضای هیئت رئیسه فدراسیون فوتبال و مدیران سابق استقلال اظهار داشت: بهتر بود این صحبتها در رسانه ملی عنوان نمیشد. اختلاف نظر در هر مجموعهای وجود دارد، ولی نباید باعث تفرقه و سوء استفاده شود.
-
تغییر رویه
شنبه 18 مهرماه سال 1405 03:00
نمردم و دیدم از خوبی همسرش هم گفت. گفت:« حالم بد بود.افکار خود ک ش ی تو ذهنم در حال چرخیدن بود.همسرم بدون آنکه مطلع باشه (شاید حدس زده)به من گفت مهمون من به ناهار ،بیا باهم بریم سر مزار پدرم، و بدین ترتیب روز من روساخت و حال و هوامو عوض کرد». گفتم :«گرچه سر مزار بردن یه کسی که افکار خود ک ش ی داره, به نظرم جالب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مهرماه سال 1405 04:50
دومین پنج شنبه ماه مهر را اختصاص دادم به کارهای عقب مانده خونه و تمیز کاری اساسی. گرچه پیاده روی نکردم ولی ناهار خوشمزه ای درست کردم. رفتم بازار و میوه خریدم و وبلاگم را هم نوشتم. خودم رضایت داشتم.
-
نوشتنش نمیاد
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1405 06:30
رفته پیش روان شناس(مشاور)گفته:(« نمی دونم بابامو چش میشه که جلو جمع(من و همسرم و داداشم و خواهرم)به مامانم میگه :«کسی از تو نظر نخواست».) بعد مدت دو ماهی که خونه مامان و بابام نرفته بودم ؛ قشنگ ترین لباس دختر چهار ساله ام را تنش کردم و رفتم مامان مظلومم را ببینم.اولا که برای شام دیر رسید(بابامو میگم) یعنی همه منتظر...
-
همین دیروز
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1405 05:15
روز چهار شنبه خوبی بود. رفتم پیاده روی (شش هزار گام موفقیت آمیز). ناهار مورد علاقه نوه جون را تدارک دیدم و خوردن اش را به تماشا نشستم. یه استوری اینستاگرام جالب برای دوستان صمیمی خود گذاشتم که از یه صحنه درختان سپیدار همراه با موزیک صبحگاه مدرسه دخترانه بود. خواب خوبی هم رفتم.
-
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1405 22:45
آنچه سخت تر است عمل کردن است.مامان (خدا بیامرز)می فرمودند:« نازکی کار را نگیر» .یعنی دنبال کار کردن اسان و سبک نباش. این همیشه تو گوش منه.باید کاری کنم.ترجیح من حرف زدن است.ولی مامان راضی نبود. چشم مامان حتما امر شما مطاع است. مهم نیست پیش چشمم نیستی ،همیشه رو صفحه ذهنم باقی خواهی ماند. اطمینان داشته باش. امیدوارم از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1405 09:45
گاهی نمی شود مدت دو هفته میشه که نوه میاد مهد کودک محله ما و من دو هفته است صبح ها هفت از خونه می زنم بیرون تا در مهد نوه پیاده می روم تا مطمئن شوم که میارندش(مامان و باباش). باید براش سرویس بگیرن
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 مهرماه سال 1405 14:36
دکتر.محسن _ رضائیان. در اینستاگرام برای یکماه مشاوره تا تو حل مشکلات روان کنی مبلغ ...ریال دریافت می کنه
-
چه خوب میگه!:«اگر ستمگر در بین ستمدیدگان همدستانی نمی داشت ؛هرگز چنین نیرومند نمی شد»
دوشنبه 13 مهرماه سال 1405 04:35
واقعا میشه باور کرد ستمگر بدون کمک موفق میشد؟ مدیری داشتیم که همش پاش تو کفش من بود . به دو تا هم اتاقی هام گفتم :« این دفعه نباید رای بیاره و مدیر ما بشه ؛اگر شما دوتا رای بهش دادید ؛من می دونم و شما دو تا . چون من مطمئنم در آزار دادن به من توافق ضمنی شما دو تا را داره.قسم برام نخورید.فقط یه راه دارید این چنین...
-
به بهانه همراهی با نوه
یکشنبه 12 مهرماه سال 1405 07:00
و این دومین یکشنبه ای که به دنبال نوه جون کوچولو مهد(پیش دبستانی)خواهم رفت و با اولیاء بچه های دیگه راجع به مشکلات بچه های دوران کرونا صحبت می کنیم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 مهرماه سال 1405 04:45
سلام بر دومین شنبه ماه مهر
-
صبح جمعه
جمعه 10 مهرماه سال 1405 05:21
جمعه سوم مهر منزل برادر همسر به صرف ناهار به خرج خودمان مهمان بودیم پنح تا برادر با همسران و فقط پسر ارشد من و دختر اخر عموی پسرها هم خانوادگی مهمان صاحب خانه بودند.تا ساعت شش عصر ماندیم .گفتگو می کردند .خانم ها هم که عاشق گپ و گفت بودند. آشپزها خانومای خونه ها بودند و غذاها متنوع و دست پخت ها متفاوت. بین ما بزگسال ها...
-
خاطره ای به قدمت سی و هشت سال
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1405 18:17
شایدم قبلا نوشته باشم.مدل تعریف کردنم را عوض می کنم. شیفت عصرم را در بخش مسمومین به پایان رسانده بودم. شب کار ها اومده بودند و پسرم تو خونه مادرم چشم انتظام بود. پسرک چهار ساله ای که با خوردن یه بطری نفت به اشتباه با تصور اینکه اب است را به بخش مسمومین اورده بودند . وظیفه من در قبال او گرفتن رگ بود ولی گویا پرستاران...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1405 06:15
صبح دومین روز پنج شنبه از ماه مهر بر شما مبارک باد عزیزان دل. هفته ای بر من گذشت که هر صبح (ساعت هفت ونیم) از شنبه تا چهارشنبه همراه با نوه تا مهد کودک(پیش دبستانی)رفتم. و هر ظهر رفتم دنبالش (ساعت دوازه). هفته ای خاص با نوه زیبای خود(دختر)با اون لباس(فرم)قشنگش و با چشمانی که برق می زد.(به فدای زیبایی این کودک جان من)....
-
خبر نگار کوچولو
سهشنبه 7 مهرماه سال 1405 09:27
نوه کوچولو مهد جدید میره و دیروز خبر آورد تو کلاس پیش 2 حال یه بچه ها بهم خورد و بالا آورد(قی کرد)«استفراغ را میگه». میگم: به مامان اش زنگ زده شد؟ گفت: « بله ولی از پشت تلفن چیزایی به مربی کلاس گفت که من نشنیدم:. گفتم: « مربی ناراحت شده بود؟» گفت:« نه . ولی ما دخترا گفتیم اه ، ولی پسرا چیزی نگفتند. گفتم:« کاش به من...