نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هفته ای که گذشت پر بود از اتفاقات خوب.

شنبه گذشته درباره برخورد صحیح با لجبازی کودکان مطالعه داشتم تا اینکه ساعت یازده صبح زنگ تلفن به صدا در آمد .از آن ور خط  صدا نازک و دخترانه ای گفت زن عمو منزل هستید من بیام اونجا؟که گفتم بعله خانوم دانشجو روان شناسی( برادرزاده همسر)آمدند.ناهار مهمان ما بودند تا ساعت پنج عصر که از بازار با هم برگشتیم بدون برنامه ریزی قبلی مشغول بودیم.هر روز هفته یه برنامه حتی تا همین دیروز که....

انگار هفته گذشته رو دور سریع بودم چون وبلاگم را هم به روز میکردم.ولی این هفته میخوام آهسته تر پیش برم نشانه اش هم اینکه امروز هنوز جز خوردن صبحانه کاری نکرده ام.

تربیت فرزند

یه روز رفتم دبستان پسر دومی ام.وقتی در  کلاس دوم بود.از مدیر اجازه خواستم با خانم معلم اش صحبت کنم که در هماهنگی با ایشون چه کمکی میشه بکنم.اجازه فرمودند.وقتی از خانم معلمش سوآل کردم درسش چطوره؟و چگونه مادری باشم به عنوان والد؟فرمود اتفاقا خوشحالم کردی خودت را نشونم دادی.میخوام سوآل کنم در تربیت این فرزندت چه نکاتی را رعایت کردی که من از او اینقدر راضی ام.گفتم جالبه چون من اصلا در صدد تربیت کردن او نبودم تا کسی را راضی کند .حالا چگونه شما را راضی کرده؟خانم معلم بیست و نه سال سابقه خدمت فرمودند والله به مدیر مدرسه گفته بودم بر من رحم آورد و این سال آخر را بر من ببخشاید تا بتوانم بازنشسته شوم از بس خسته بودم.اما الان آرزو می کنم سی سال دیگر خدمت کنم و یکی  دیگر ازین دانش آموزان داشته باشم.کاملا گیج بودم  که چه رفتار او ،معلم را راضی کرده.خودش کمک کرد تا بفهمم.گفت راستش را بخواهید من کمی تا قسمتی بی حوصله هستم و گاهی صبح ها با سگرمه های درهم وارد کلاس میشم.این آقا زاده شما در اولین نگاه خود متوجه «هوا پس بودن»میشن و دست به سینه و مودب بر جا می نشینند.خاصیت فرزند شما اینست که دانش آموزان رهرو ایشونند و از کلاس صدای جیک نمیاد .مدتی که برین منوال میگذرد من به خود میام که چرا امروز کلاس این چنین است؟!تازه متوجه میشم امروز بی حوصله بوده ام و بچه ها «ماست ها را کیسه  کرده اند.»به خود نهیب می زنم مگر نه اینکه اینها بچه هستند ؟!چرا باید پادگان باشد کلاس.راه حل  را درین می بینم با پسر شما حال و احوال کنم .سوال می پرسم خب پسرم! امروز چطوری؟تا یخ ایشون وارفت کلاس یه پارچه شور میشه و نشاط و من خود را مدیون تربیت شما می دانم.گفتم شاید چون sensitivityرا برای دانشجویان در بخش بیماران روانی درس میدهم در خانه هم عملا چنین آموزشی بوده و خدا را شکر میکنم که شما راحتید ولی بمیرم برای پسرم که در سن هشت سالگی حواسش باید جمع باشد.

توضیح دادنم بد نیستا

یه روز به همسر جان گفتم خوش به حال اون خانومایی که در محل کار باهات مواجه میشن معطر و مرتب و تمیز و اتوکشیده و مودب.وقتی پات میرسد به خونه خسته و هلاک و عصبی.کافیه اهل خانه دست از پا خطا کنند لبریز از فشار های کار...بی رودربایستی هر جور راحتی با ما رفتار می کنی ،اصلا از کجا معلوم ما اولویت اول شما باشیم؟

گفت این است آنچه ناراحتت کرده؟

گفتم بله ،البته.

گفت خب کاری هم از دستت بر میاد؟

گفتم خب نه البته

 گفت همینه که هست 

من هم گریه کردم 

گفت عحب می بُری و می دوزی ها.

حتما حالا من باید بیام عذر خواهی کنم  هان؟

این دفعه خنده ام گرفت 

گفت پس حالا یه چایی دم کن  بیار  تاعذرت را بپذیرم







سرت را بذار رو شونه هام

چند نفر را می شناسید که اجازه بدن سَرِ تون را بذارید رو شونه شون؟

به پسرم میگم اون شعره را برام بخون ،که میگه سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره.

میگه:« آهان  :«سرتو بذار روشونه هام خوابت بگیره  

جا خالی بدم بخوری زمین حال ات بگیره»را میگی؟

میگم مگه خواننده نخونده« شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم؟

درخواستی

: رضوان جان ! 

"در مورد کندن پوست کنار انگشت شصت چیزی میدونید"؟

 : عزیز نازنینم

بعضی ها از شدت اضطراب با دندان ، پوست کنار انگشت خود را می جوند.


: رضوان جان !

 "سر فرصت یک پست در مورد دل گرفتگی بذار . این روزها من بدجور دلم می گیره ..."


: "آخی ، دل که میگیره از احساس اندوه است. و کم نیستند عواملی که غمگین مان می کند".