فرزانه بچه اش را از امسال فرستاده مدرسه.
خدا کنه مدرسه ها باز بماند و فرزانه عضو اولیا و مربیان مدرسه بچه اش باشه.
سال 1370 مهر ماه هم پسر ارشدم مدرسه رفتن را آغاز کرد و من باورم نمی شد آنقدر کوشا باشد که در آزمون ورودی مدرسه تیز هوشان (که شرکت کرده بود)پذیرفته شود و نشان به آن نشان همه هم نشینان اش تا به امروز بچه درس خوان های مدارس باشند.
همین پسر(پدر دو تا نوه ام) در اسفند ماه سال 1403 در زمین فوتبال مخصوص اساتید دانشگاه ( در سن چهل سالگی )به زمین خورد(به حالت طاقباز)و الان یک سال است تحت درمان ...است.
چشم ... از همه دور باد
نوه عزیزم که کلاس هشتم را امسال خواهد رفت ؛داره غصه میخوره که در آزمون ورود به تیز هوشان قبول نشده .گفتم در عوض دچار عجب و خود پسندی نمیشی.
پدرش به او قول داده بود در صورت قبولی در آزمون ورودی به تیز هوشان برایش دوچرخه خواهد خرید .عمو جونش البته به او گفت در صورت قبول نشدن ،من برایت دوچرخه خواهد خرید(البته وقتی امتحان ورودی را داده بود و دل نگران اعلام نتایج بود).
داداش بزرگتر به خواهر کوچیک تر اینا را آموزش میده.
درساجده (ترکیب اسم درسا و ساجده)بچه های فامیل
بوفالو ( ترکیب بوف و آلو)
طاحامد (ترکیب طاها و حامد«اسامی فامیل شان»)
تارانا(ترکیب نام دو ماشین «تارا و رانا»)
عسلیلا(ترکیب دو اسم« عسل - لیلا» بچه ها در فامیل)
خوابیدار(ترکیب خواب - بیدار)
مامانان (ترکیب مامان- نان)
خاطره خوبی دارم از مینا حسینی در سال 1360 بیمارستان نظام مافی شوش.از تهران آمده بود .به من خیلی محبت داشت.وقتی خواب می ماندم برام غذا از رستوران می گرفت تا وقتی بیدار شدم بخورم.برام عجیب بود این علاقه و محبتش.چون آشنایی قبلی با من نداشت.خدایا هر که را بخواهی محبوب می گردانی و البته نا گفته نماند من به محبت نیاز مبرم داشتم در آن سال.هرجا هستی خداوند حافظ تو باشد مینا جانم
من فقط یک ماه در بیمارستان نظام مافی شوش بودم و هشتم شهریور انجا بودم که خبر انفجار دفتر نخست وزیری با هنر و رجایی را از اخبار شنیدم.