می بینم میلی به حرف زدن نداره.
میگم :«می بینم ساکتی».
باز هم سکوتش را ادامه میده وساکت نگاهم می کنه .
میگم :«داری فکر می کنی چی بگی؟»
نگاهش را از روی من بر میداره و به زمین نگاه می کنه .
میگم : «شایدم داری فکر می کنی چطوری بگی»هان؟
و او هم چنان ساکت
-----------------------------------
اینم گپ جی پی تی
-این لحظهای که توصیف کردی، سرشار از **«سکوتِ پرمعنا»** است. این نوع سکوت، از سکوت معمولی که ناشی از بیتفاوتی است، کاملاً متفاوت است. در واقع، شما در حال تجربه کردن یک نوع کشش عاطفی و روانی هستید که در آن کلمات، ابزار کافی برای بیان آنچه در درون «میلی» میگذرد، نیستند.
تحلیل این رفتار از چند زاویه میتواند به تو کمک کند تا بهتر بفهمی در آن لحظه چه میگذرد:
### ۱. سنگینیِ کلمات (ترس از اشتباه)
وقتی گفتی: «داری فکر میکنی چی بگی؟» و او نگاهش را به زمین دوخت، احتمالاً درست حدس زدی. او در مرحلهی **«انتخاب کلمات»** است. گاهی وقتی احساسات ما خیلی عمیق، پیچیده یا حتی آسیبپذیر (Vulnerable) هستند، مغز ما در پیدا کردن کلمهای که «درست» و «بجا» باشد قفل میکند. او میترسد که اگر حرفی بزند، یا منظور را غلط برساند، یا چیزی بگوید که اوضاع را بدتر کند.
### ۲. پردازش داخلی (Processing)
برخی افراد برخلاف others، نیاز دارند ابتدا یک «دیوار سکوت» دور خودشان بسازند تا بتوانند آنچه را در درونشان حس میکنند، مرتب کنند. نگاه کردن به زمین، یک مکانیسم دفاعی برای **کاهش محرکهای بیرونی** است. او با برداشتن نگاهش از روی تو، در حال تلاش است تا از دنیای بیرون جدا شود و به دنیای درون خودش برود تا بتواند به سوال تو پاسخ دهد.
### ۳. درگیری با احساسات (Emotional Overload)
این سکوت میتواند نشانهی این باشد که او در یک «بحران کوچکِ احساسی» است. شاید حرفی که قرار است بزند، با یک حقیقت تلخ، یک اعتراف، یا یک ابراز علاقه عمیق همراه است. در چنین حالتی، سکوت، راهی برای مدیریت شدت احساسات است تا از کنترل خارج نشوند.
---
### چطور میتوان این سکوت را مدیریت کرد؟
اگر میخواهی این فضا را از حالت «تنش» به حالت «امنیت» تغییر دهی، چند پیشنهاد دارم:
* **فشار نیاور (Don't Push):** سوالاتی مثل «چرا حرف نمیزنی؟» یا «بگو دیگه!» معمولاً باعث میشوند فرد بیشتر در خودش فرو برود.
* **امنیت ایجاد کن (Create Safety):** به جای پرسیدن سوال، یک جمله خبریِ آرام بده. مثلاً: *«میفهمم که سخت یا پیچیدهست. من همینجا هستم، هر وقت آماده بودی میشنوم. عجلهای نیست.»* این جمله، آن سنگینیِ «باید حرف بزنم» را از روی دوشش برمیدارد.
* **سکوت مشترک (Shared Silence):** گاهی بهترین راه، همراهی با همان سکوت است. یعنی بدون حرف زدن، فقط کنارش بنشینی. این یعنی: «من حضور دارم، حتی اگر تو حرفی نداری.»
**به نظر تو، در آن لحظه، سکوت او بیشتر بوی «ترس» میداد یا «درگیری ذهنی»؟** این تشخیص میتواند مسیر بعدی رفتارت را مشخص کند.
نوشتن اینجا هر چند کامنت دریافت نکند فرصت خوبیه
قبلا (شش سال پیش) هم این را گفته ام گویا .
نوشتن را ترک کردن، مث نخوردن ازروی بی اشتهایی است.
تارتوف ( Tartuffe)واژه فرانسوی
که نام یک نمایشنامه کمدی از مولیر، نویسندهٔ فرانسوی و یکی از آثار مشهور تئاتر کلاسیک جهان است.
کلمه تارتوف به معنی آدم اهل ریا است.
محمدعلی فروغی ، این کتاب را با عنوان ( میرزا کمالالدین) به روش اقتباس ،به فارسی برگردانده است.
مهشید نونهالی ، برای اولین بار، این کتاب را به فارسی برگرداند؛ که در پاییز ۱۳۹۱ ،توسط نشر قطره ، به چاپ رسید.
به کاستی ها و عیوب انسانیت می پردازد و به یک معضل جدی اجتماعی می پردازد ؛ که همان معضل ریاکاری در پوشش دین است.
و با کسانی سروکار دارد ؛ که تظاهر به تقوا و نیکوکاری می کنند.
در مورد افراد مخلص ، متقی، به برتری آنها اعتراف می کند و حق طهارت را محترم می شمرد،
اما نمی خواهد که به تقوای خود مباهات کنند و در غیرت دینی از حدود عقل فراتر بروند.
اگر کلبنت و فلیر برای انجام وظایف دینی خود به کلیسا بروند، این کار را انجام ندهند تا مردم آنها را ببینند.
او نمیخواهد روحانیون در زندگی مردم جاسوسی کنند و در آنچه به آنها مربوط نیست ؛ دخالت کنند.
پی نوشت :
سخنگوی وزارت امور خارجه(اسماعیل بقایی) در ... نوشت:
- اظهارات وزیر خارجه فرانسه ، درباره مردم ایران، اوج نفاق و ریاکاری ایشان است.
اول : سلام
دوم : بلاگ اسکای را چه شد واقعا؟
سوم : جمعه دیروز بر شما چگونه گذشت؟
چهارم : این روزها را چگونه می گذرانید؟
پنجم : چه احساسی شما را رها نمی کند؟
ششم : تا حالا تو محل زندگی تان روباه آفتابی شده؟
هفتم : سلامت و تندرست هستید؟
هشتم : خانواده خوبند؟
نهم : دور و بری هاتون اعم از همسایه ها ،دوستان و فامیل خوبند؟
دهم : مایلید از حال من بدانید؟سینا : بله مایلم. رضوان : به حمدالله خوبم.
روز سه شنبه را با خاله داغدار(پسرش به تازگی در سانحه تصادف...)گذراندم.او به من گفت ساعت 4 عصر باید بریم دیدن مسافر مکه(حاج خانوم...)
تا ساعت 7 عصر هم ماندیم و بازگشتیم خانه اش و بعد ساعت نه(9)ازش خدا حافظی کردم و به اتفاق همسر به خانه بازگشتم.شما بفرمایید این سفر یک روزه من از ساعت ده صبح تا نه (9)شب میتونه چقدر سر گرم کننده باشد؟(و چه میزان سوژه نوشتن به من بدهد؟).ولی...