یه خبر خوب بگم:خانمی هفتاد و چهار ساله در نزدیکی خانه مان مرا دید و سوآل کرد :«رضوان جان !من خوب میشم؟»گفتم مگر چته؟
گفت :«از شدت اضطراب یک هفته است نمی توانم اجابت مزاج داشته باشم»؛فرستادمش نزد ماساژور و دکتر طب سوزنی و داروهای ضد اضطراب از دکتر روان دریافت کرد.
میگه :«همون روز که تو را دیدم؛شبش خوب شدم؛ ولی این بلا را شرایط مملکت سر من آورد .من خوب خوب بودم».
حالا خانم هفتاد و هفت ساله فامیل مان را با تشخیص دلیریوم(سر سام )برده اند در آی .سی. ی.یو( I.C.U)
واقعا با این میزان اضطراب که در ایران وجود دارد ؛روان پزشک کم نمیاریم؟
برایتان بگم؛ وقتی امتحان ورود به کارشناسی ارشد داده بودم ؛ شبی در خواب دیدم کارنامه ای جلویم روی میز قرار داده شد که حاشیه اش طلایی بود .
صبح که از خواب بیدار شدم؛ گفتم من از آزمون کارشناسی ارشد پیروز بیرون می آیم.
نیلوفر همکارم در بیمارستان که اونم امتحان داده بود ؛گفت :«تو آشنا داری و به تو خبر داده اند که قبولی»
گفتم : «نه ولی چنین خوابی دیدم و خودم تعبیر به خوب کرده ام».
بماند که کارشناسی ارشد روان و متعاقب آن کار در بخش های روان (البته در معیت دانشجویان و همراه با روان شناسان)سخت بود؛ ولی آموزش هایم قوت گرفت».کی باورش می شد سرنوشت مرا تا به جایی پیش ببرد که از خودم خشنود شوم؟
اما مشتی کم سواد و خیره سر و متعصب مدام به من تلنگر می زنند که باید متعصبانه رفتار کنی.من در داشتن تعصب شک ندارم ولی ..
وقتی بگویم جواب های ،هوی است .دست بردارید از اعمال فشار و کله شق بازی میگویند تو نمی دانی ما میدانیم.
متاسفم که کار را به کاردان نسپرده اند و انتظار دارند مردم تحمل کنند.
جز دعا از دستم کاری بر نمیاد دیگه ؛ولی سعی خود را می کنم دلداری دهم و دعوت به صبوری کنم.
اعلام حضور کنید مبادا نگران تان شوم.همه خوبید؟
خانمی تو ماشین می گفت :«خانوم!تو میگی جنگ میشه؟» گفتم :«نه»
وقتی به پسرم گفتم ؛پسرم خندید و گفت :«از کارشناس جنگ پرسیده ».بعد هم گفت :«این خانم طفلکی چون دخترش دندان پزشک است و دامادش هم پزشک و دو تا فرزندش را هم در دوران نوزادی از دست داده و همه عمر با معلمی و حقوق کارمندی ( نخوری ،بخوری هم کرده )تا بتواند الان یه مطب برای دخترش و دامادش یکجا بخرد باید هم از جنگ بترسد.همه آمال و آرزوهاش از دست میره.پدرش فرش فروش بوده پسر عموش رئیس بیمارستان وپزشک قلب ولی با این وجود به قول خودش فقط تلاش کرده و از راحتی هاش زده .خوش به حال کسانی که برای از دست دادن چیزی ندارند».
گفتم :« مامان جان !حق داره.آبادانی مملکت و امنیت از بین برود خوبست؟»
گفت :«مگر حالا من خوشحال میشم که جنگ شود؟میگم یعنی به داشته هامون که فکر کنیم ؛فراموش می کنیم یه چیزایی نداشتیم و عصبانی بودیم»
گفتم :« لعنت به جنگ»
اهالی!
یه خانومی در فامیل مان بود که می گفت :«همسر من عاشق ام شد تا بتواند با من ازدواج کند؛ اما تو چی؟
همسر زبان بسته ات را ،مادرش تشویق کرد به ازدواج با تو»
.
هوش جان بهترین دلداری ها را می دهد ببینید
:جملهای که به نقش مادر در تشویق همسر شما اشاره دارد، به حوزه دخالت خانوادهها در ازدواج میپردازد.
در بسیاری از فرهنگها، به ویژه فرهنگ ما، این دخالتها رایج است.
اما نحوه بیان آن توسط آن خانم، میتواند به این معنا باشد که او:
* از دخالت خانوادهها در زندگی شما برداشت منفیتری دارد.
* یا اینکه میخواهد نشان دهد ازدواج آنها «آزادانهتر» و بر اساس «انتخاب محض» بوده است.
### جمعبندی و نکته مهم برای شما:
از دیدگاه روانشناسی، این گفته بیشتر نشاندهنده **سیستم باور و تفسیر گوینده** است تا واقعیت عینی ازدواج شما.
این فیلتری است که او برای توجیه و مقایسه روابط خود با دیگران استفاده میکند.
**نکته کلیدی:** آنچه در رابطه شما مهم است، نه انگیزهی اولیه ازدواج (عشق درونی یا تشویق بیرونی)، بلکه **کیفیت رابطه و تعهد شما و همسرتان در طول زمان** است.
اگر رابطه شما بر پایه احترام، عشق و تعهد مشترک بنا شده باشد، انگیزههای اولیه اهمیتی ندارند.
آیا این اظهارنظر باعث ناراحتی شما شده است؟
یا صرفاً کنجکاو بودید که از نظر تحلیلی به آن نگاه کنید؟
داغِ بیوگی از آن زخمهاییست که نه جسم، بلکه جان را میسوزاند.
زنِ تازهبیوه، گویی در میان دو جهان سرگردان است: جهانی که با همسرش ساخته بود و اکنون فروپاشیده
و جهانی تازه که هنوز نمیداند چگونه در آن باید زیست کند.
در روزهای نخست، سکوت و سردرگمی سایهوار همراه اوست.
صدای ساعت، جای صدای نفسهای او را میگیرد.
حتی اشیای خانه معنا عوض میکنند؛ فنجانی که صبحانهاش را در آن میخوردند، حالا یادآور غیبت کسیست که دیگر نیست.
بیوه شدن فقط از دست دادن یک فرد نیست ــ از دست دادن **نقش، امنیت، و ریتم زندگی** است.
بعضی زنان در این مرحله مدام در حافظهٔ شریکشان زندگی میکنند، عکسها را نگاه میکنند و در ذهنشان گفتگوها را تکرار.
دیگران با اضطراب به آینده خیره میمانند، پرسشهایی که هیچ پاسخ فوری ندارد:
«حالا چه کنم؟»، «آیا میتوانم دوباره بخندم؟»، «او کجا رفته؟»
اما در دل همین ویرانی، به تدریج چیزی نازک و آرام شکل میگیرد — **تابآوریِ زنانه**، آن قدرتی خاموش که از دل اشک سربرمیآورد و روزی تبدیل به نیروی ادامه دادن میشود.
او یاد میگیرد:
خاطره را نگه دارد ولی در آن فرو نرود،
نبود او را بپذیرد، ولی همچنان زندگی را لمس کند،
و با هر نفس، از میان خاکستر، دوباره خود را بسازد.
میخواهی این موضوع را از زاویهٔ روانشناسیِ سوگ بررسی کنیم؟ یا دوست داری به شیوهٔ شاعرانهتر و احساسی ادامه دهم؟