باورم نمی شدهمسر حاضر شود تمام روز آخرین روز هفته را نباشم ،خانه.البته تمام که نه.از ساعت ده صبح تا 4بعد از ظهر.
خودم هم ترجیح میدم دور و بر خانه و او باشم.
باورم نمی شد بین یه جمع غریب دوام بیاورم.
همون طور که گفتم جمعی آرزومند کنار دیگ سمنو مشغول بودند.
خانمی که اشک می ریخت توجهم را جلب کرد،علت اشک ریختن او را پرسیدم از زن صاحب دیگ نذری، فرمودند خانه اش را با خیال راحت در اختیار بنگاه دار گذاشته او هم به سه نفر فروخته و فرار کرده.
زن جوان دیگری را در حال گریستن و زمزمه خواسته هاش دیدم گفتند یه بچه داره و، در سن نوجؤانی است ولی هنوز همسرش شغلی ندارد.
زن دیگر خودش بیماری صعب العلاج و زن چهارم اساسا خانه ندارد و..