نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هدف پیاده روی صبحگاهی

امروز بعد از چند روز خونه موندن رفتم پیاده روی صبحگاهی و سر راه نان سنگک خریدم برای پسر جوان و زیبایم که از تهران مهمان خانواده خودش شده.

سر راه زنی را دیدم با سگ پاکوتاه سیاه رنگش.گفتم خانوم سگ را افسار ببندید.ممکنه بدود جلوی موتور سوار و آسیب ببیند .بماند که در دلش وا شد و نیم ساعتی از نامهربانی ها گفت و از وفای سگش.

رسیدم دم نانوایی .یکی به آقای نانوا گفت :نان را خمیر از تنور در آوردی ،بیشتر پهن کن.آن دیگری گفت از بس چونه را کوچک بر میداری و نان را بیشتر پهن می کنی ،برشته و سوخته شده ،آن دیگری گفت ریگ های درشت صیقلی بریز تو تنور ات هر دندان هفت میلیون خرجش میشه اگر این ریگ های ریز داخل بدنه نان فرو رفته محو شده باشند آن دیگری حرفش را اصلاح کرد گفت هفت میلیون؟برو بالاتر.چهارتا نون خریدم و با زنی که اتفاقا همنام خودم بود تا سر خیابان پیاده بر گشتم به طرف خانه.تو راه گفت یه جاده میشناسم مث جاده های بهشت هر دو طرف درخت گل بیا از اونجا تا سر خیابون با هم بریم تو راه دونفری با هم همصدا خوندیم ساغرم شکست ای ساقی رفته ام ز دست ای ساقی.رسیدم به محوطه نرمش زنان در پارک کنار خیابان جمعی بانو در حال نرمش با خانم طهماسبی دیدم یک شان گفت شما بودی فلان هفته اومدی خنده درمانی (یوگای خنده)با ما تمرین کردی؟

خندیدم و گفتم بله ولی الان عجله دارم.تو راه چشمم افتاد به زنی 54 ساله که داشت برگ درخت مو می چید میخواست دلمه درست کند گفت بهتره برگ ها پنجه بسته باشند و برای هر دلمه دوتا استفاده شود .گفت :این درخت انگور سفید است درخت انگور سیاه برگاش لطیف نیست با مواد درون دلمه خورده نمیشه اگر برگ های تازه درخت را بچینیم میتوانیم باهاش پلو بپزیم.

تا برسم خانه با پنج شش نفر حرف زده بودم از هر دری سخنی.بگو تو رفته بودی نان بخری یا طرح دوستی بریزی؟

نشانه کنجکاوی

درباره اش کنجکاوه   ،به همین دلیل دایم درباره اش حرف می زند.

ورود به اجتماع(آغاز اجتماعی شدنم.)

کلاس اول ،  مدرسه ام به فاصله کوتاهی از خانه بود کیف به دست با خواهر دنیا دیده  ام می رفتم مدرسه .

راه مدرسه فقط توقف دم بقالی برای خرید خوراکی و لوازم التحریر میکردم.

تو مدرسه فقط تو کلاس و حیاط  با بچه ها  ارتباط داشتم.

کلاس دوم دبستان دیدن همکلاسی متفاوتم ، نادره و زمین بازی،  سر سره و پرش در جمع همقدی هام.به خوبی با من رفتار شد.

همکلاس سوم دبستانم  ،  فلورا قدر خواه لپای منو بوس میکرد ،همان همکلاسی من ،که بعد جهشی درس خوند و از ما جدا شد.

کلاس چهارم مواجه شدن با معلمی که شجاعتم را جلوی بازرس آموززش و پرورش ستود.

کلاس پنجمم ،ناظم مدرسه خانم رحیم پور اجازه داد ،سر صف قرآن را با صوت سر مراسم صبحگاه بخونم

کلاس ششم ،مدیر مدرسه ،خانم نادریان که  منو دعوت کرد در دفتر مدرسه ورقه امتحانی بچه ها را  زیر نظر خوش تصحیح کنم

خانم میرفخرایی  که پختن شیرینی (دونات درست کردن  ) رایادمان داد.

کم کم با دبیرستان رفتن و سوار اتوبوس شدن و از بوفه مدرسه خوراکی خریدن و از کتابفروشی لوازم تحریر خریدن ما را با جهان پیرامون مان آشنا کرد .

شرکت در اردو ها ،جشن های دانش آموزی و همکاری در مراسم دریچه هایی را به روی من گشاد .رفتن به دانشگاه و گرد همایی های دانشجویی و کار در بیمارستان و برخورد با کادر درمان و بیماران به عنوان دانشجوی پرستاری از ما چه ساخت؟

اینجا در جمع وبلاگیست ها یک اجتماع دیر هنگام مرا به خود راه داده است.




رفتن و رفتن و رفتن

امروز یکی از دوستای خوبم از من قطع امید کرد و برای همیشه از من خداحافظی کرد.بدون هیچ مقدمه گفت : دریغ ازتمام لحظه هایی که گذشت.

ومن حدس زدم منظورش این بوده که:

دریغ از همه وقت هایی که صرف شد.
دریغ از همه انرژی هایی که گذاشته شد.
دریغ از همه امید هایی که بسته شد.
دریغ از همه انعطاف هایی که به خرج داده شد.
دریغ از همه سازگاری هایی که نشان داده شد.
دریغ از وقت و پول و من

او رفت

بعد از بارها کشمکش که با هم پیدا کرده بودیم.

او رفت و من قبول کردم که راحت باشد و برود.

پنج سال رفاقت . آشنایی نصیحت و بگو مگو پرونده اش بسته شد.(!!)

گاهی شوخی میکرد گاهی عصبانی میشد گاهی از من قطع امید میکرد گاهی مدتها با من حرف نمی زد گاهی در طول روز چند بار باهام حرف می زد.گاهی سعی میکرد رفع سوء تفاهم کنه.گاهی اهمیت نمیداد درباره اش چگونه فکر کنم.گاهی میگفت افتاده نیستی گاهی میگفت شکسته نفسی می کنی.گرچه باعث سر درگمی و نومیدی ام می شد ولی وقتی دیدم داره خداحافظی میکنه دلم واقعا شکست.میدونم بعضی رابطه ها محکوم به قطع شدن اند.میدونم گاهی چاره ای جز جدا شدن نیست.

خود انتقادی


خود انتقادی به ارزیابی فرد از خود اشاره دارد و شامل چگونگی ارزیابی فرد از خود است. 

انتقاد از خود در روانشناسی اغلب به عنوان اختلال هویتی و یک ویژگی منفی یاد شده است.

خودانتقادی چیست؟ 

آیا احساس می‌کنید نسبت به خودتان انتقادگر هستید؟ 

آیا به خودتان چنین جملات ناخوشایندی می‌گویید؟ «وای خدایا، تو چقدر احمقی!»، «این چه چرندی بود که گفتی؟!»، «چرا عُرضه‌ی انجام این کار رو نداری؟»، «هر بنی‌بشری از عهده‌ی درک یا انجام این کار برمیاد، جز تو!»، «جون بِکن دیگه!» و… 

من می‌توانستم تا ابد جملاتی مشابه با جملات فوق تایپ کنم؛ اما امیدوارم با ذکر همین چند مورد، متوجه موضوع شده باشید که قرار است در مورد چه چیزی صحبت کنم: «خودانتقادگری» یا «خودنکوهش‌گری». 

اگر شما نیز با این موضوع همزادپنداری می‌کنید، به احتمال زیاد آن را به‌عنوان یک عکس‌العملِ غیرارادی تجربه کرده‌اید.

 ما غالبا متوجه نمی‌شویم که تا چه میزان نسبت به خودمان انتقادگر هستیم و متعاقبا از تاثیرات آن نیز غافل خواهیم بود. بنابراین، ممکن است وقت آن رسیده باشد که نسبت به این موضوع، شناخت بیشتری پیدا کنید و دریابید که آیا «خودانتقادی» در زندگی شما مفید است یا خیر؟ 

در اینجا چند راه برای درک و شناختِ «خودانتقادی» آورده شده است که می‌تواند به شما کمک کند تا تصمیم بگیرید آیا همچنان می‌خواهید یک فرد خودانتقادگر باشید یا قصد دارید رویکرد خود را تغییر دهید.

منبع  -میگنا .آی.آرmigna.ir