ماه ها گذشت از مهر ماه که اینجا نوشتن را جدی پیگیر شدم.چه دوستان خوبی به کلبه تنهایی من و خاطراتم سر نزدند.نادیده های دوست داشتنی.وبلاگ نویسی را دوست داشتم گرچه حرفی برای کفتن نبود ،احساس می کردم دلم که میگیره با نوشتن وا میشه ولی أمدن بعضی های با محبت، مثل کشیده شدن قلم مو برای براشینگ پوست آرامش بخشی داشت.
بعضی ها خوش قدم اند جای پاشون تو وبلاگم مث پولک های رنگ رنگی تلالو داره برام.
چه آدمای با احساسی پیدا میشه تو عالم.من بی چشمداشت رفته بودم وبلاگ بعضی ها را خونده بودم و یه پیامکی هم به رسم گذاشتن کامنت گذاشته بودم ، دور و بری های اون آدرس وبلاگم را دنبال کرده بودند و با من آشنا شدند و پیام مهربانی گذاشته بودند.کم کم هم ، دوستانی شدیم نسبت به هم علاقه مند و خیر خواه همدیگر.
اما گویا چند روز است تغییراتی در من رخ داده ،کمتر می خونم و می نویسم.
به قول یه خواننده قدیمی.
آی انار،انار،نار دون دونه
دنیا همیشه یه جور نمیمونه
شعر سعدی است که میگه :«ازین خواب شیرین باید بگذرد کسی که در راهی قدم گذاشته،چون باز میماند از غافله.».
چند روزی است خواب صبحگاهی گریبانم را گرفته نمیذاره از رختخواب کنده شوم.انگار با چسب رازی پلکهام را به همدیگر چسبانده اند.بهتره بگم هیکل ام را. که گاهی به دنده چپ می شود و گاهی به دنده راست از زمین جدا نمی شود.بگم خسته ام ،نه ،هول بیدار شدن ندارم.
دیروز رفته بودم پارک قدم بزنم دو دختر و یک پسر هر سه نوجوون روی چمن ها دراز کشیده بودند و...یکی شون را که هفده ساله است می شناختم همسایه مون بود پدرش را در سن پنج سالگی از دست داده و با داداشش و مامان معلم اش زندگی می کند دوچرخه اش را چند سال پیش دزدیده اند و خیلی ناراحت شده.مامانش دل خوشی از خانواده شوهرش نداره میگه:« تو زندگی حروم شدم من لیاقت بیشتر از اینها داشتم».
مامانه که خودش با همه سر سنگین است.
خلاصه که منظره مورد پسند عاقل ها نبود ظهر گرما ببینی دخترک موهای مثل خرمن خود را پسرانه کوتاه کرده و...
ساعت دو بود بیدار شدم.
.مشغول اثاث کشی بودم که کات شد،خواب را میگم.پرتاب شدم به دنیای واقعی.هوا خنک بود.کولر همسایه روشن بود و از نورگیر اتاق خوابم خنکای کولر همسایه به اتاق ما هم نشت کرده بود.
خواب خوب ، من را در حال انتقال اسباب اثاثیه به باغ سبز و خرم نشون می داد.بد نبود این خواب ادامه می یافت.
واژه «دیوانه »،غلط مرسوم است.
اگر معتقدید« دیو»همان «جن » وجود دارد ،پس در انسان حلول کردنش می شود دیوانه.
(فرد دیوانه شده ،از زبان دیو«جن» سخن میگوید،پس تعحب نکنید که شبیه تان نیست،سخن گفتن اش).بدن انسانی او «مدیومی »است برای احرای منویات حن.
بیت شعر :
«کیست این پنهان مرا در جان و تن؟
کز زبان من ، همی گوید سخن»
اشاره دارد به حلول دیگری در من.
حالا بشمارید در ادبیات مان چند بار لفظ« دیوانه »به کار رفته.
یکیش همین تیتر پست امروز من ،که شعری است با خوانندگی« قربانی».
امروز چندین بار گوش دادم و همخوانی با آن کردم.
وچه !
آرامشی بر جانم ریخت.
آره من دیوانه ام،دیوانه ام،«دیوانه»
یه روز تو بخش روانپزشکی چشمم افتاد به یه دختر تکیده و لاغر،(مثلا بستری تو اتاق دو تخته).
سر پرستار بخش گفت:« لب به غذا نمی زنه».
از نقش جنسی خود بیزار بود.
تازه عقد شده بود, که میره جایی مهمونی و بهش گفته میشه:« تو چقدر تپلی!»,(بهانه خوبی بود تا دیگه غذا نخوره)
دکتر گفته بود، به پرستار بخش:« تشویقش کن غذا بخوره »
عکس رو دفترچه بیمه اش ،خوش قیافه نشونش می داد.
تشخیص بیماری روان او ،بی اشتهایی روانی بود.
قرار شد زهرا تقی زاده راجع به« بی اشتهایی روانی » تحقیق کند و به عنوان کیس ریپورت در تحقیقات دانشجویی گزارش اش دهد.
پی نوشت(۱):«آنچه برام جالب بود ،استفراغ نمادین این گروه بیماران است ،تو کتاب نوشته بود هر دختر با مادر همانند سازی می کند وقتیکه نامزد می شود نقش حنسی را که از مادرتقلید کرده، حالا آن را عق می زند، یعنی از زن بودن خوشحال نیست.
پی نوشت( ۲):
بیشتر علت مرگ این گروه بیماران پنومونی است.