عزیزم«هنوز زندگی»جانم.
من ۶۴ سال و پنج ماهه ام.مربی پرستاری بوده ام.از سال نود و نه دیگه خانه نشین شده ام«شهریور نود ونه».همسر و دو پسر دارم.تو زندگی گریه زیاد کرده ام( از چهار یا پنج سالگی).دو خواهر جانم یکی بزرگتر ، یکی کوچکتر از دستم «در یه تصادف»، رفته اند.لیسانس پرستاری بوده ام«۶۴»./که ارشد هم ادامه داده ام۶۶_۶۸.و از مهر ماه ۶۹ در دانشکده پرستاری و مامایی اصفهان کار کرده ام هی در طول خدمت رفته ام خانه نشینی، ولی از خوش شانسی برگردانده شده ام.هر سال سه تا ۴ گروه ده نفره دختر دانشجوی سال سه ,با من در بخش بوده اند (به عنوان کار آموز).
سه بار هم (۴ ماه)رفته ام جبهه.زلزله بم هم خیز گرفتم برم در عرصه ،که شوهر اجازه نداده.خیلی دل شکستگی دارم و گاهی حس می کنم دعاهام گیراست.بوس.بوس.بوس
یکی از ضعف های بزرگ من آن است که بی سر و زبان هستم و اصلا نمیتوانم جواب توهین ها را در لحظه بدهم.عوضش چه کار می کنم؟اصلا به روی خودم نمی آورم.مثلا سالهای سال این هدیه دوست و همکار من به من زنگ می زد و انواع حرف های دوستانه را با هم می زدیم و وسط حرف ها به من می گفت او دو برابر من در اداره کار می کند.واکنش من؟هیچی.یا مثلا یک بار که ایوان مخوف من را تعلیق کرده بود و زیر دست هدیه فرستاده بود برای کارمندی صفر،هدیه طوری با من رفتار کرد که به قول خودش با هر همکار دیگری اگر به جای من بود رفتار می کرد.فک کن توی ماشین من نشسته بود و داشتم می رساندمش خانه و مثل اینکه در مورد آن همه کاری که سرم ریخته بودند حرفی زده بودم.سرکار خانم نزدیک یک ساعت روضه خواند و آخرش گفت:
- ما درخواست کارمند داده بودیم و تو رو به عنوان کارمند برای ما فرستادن.تو نه هر همکار دیگه ای رو هم می فرستادند ما انجام این کارها رو ازش می خواستیم و باید انجام می داد!
علت اصلی قطع رابطه ام با هدیه آن جمله بالا بود و اینکه آنها درخواست نیرو داده بودند و اعلام کرده بودند سرشان شلوغ است و ایوان با پفیوزی تمام من را فرستاد و من انتظار دوستی از هدیه داشتم.اما وقتی رسیدم نه تنها خبری از دوستی نبود.بلکه مثل فیلسوف ها رفته بود روی منبر و آنچنان رفتارهای خودش را توجیه کرد که کم مانده بود،عدرخواهی کنم.دلیل بعدی این بود که اصلا سرشان شلوغ نبود و صرفا کارمندی را برای قسمت جدیدی که افتتاح شده و غوغا بود،می خواستند و من را آنجا گذاشتند.شرایط سختی بود که گذشت.من هم فکر می کردم از هدیه گذشته ام.اما،زخم کاری بدی زده بود و فراموشم نمی شد.رفت و رفت تا با سارا و خواهرم و هدیه رفتیم وان و در وان انچنان سفر را کوفت من کرد که نزدیک بود گریه کنم.بعد از وان رابطه ام را با هدیه قطع کردم و اصلا فکر نمیکردم نتیجه این باشد که هست.یک بار آمد و دلیل سرد شدن رفتار من را پرسید و صادقانه جواب دادم از دستش ناراحت هستم و دلم نمی خواهد کار به بی احترامی بکشد.معذرت خواهی کرد و گفت منظوری نداشته است.سعی کردم ببخشمش.اما،...واقعا چه مصیبتی بود که نمی توانستم و هیچ علاقه ای به ادامه دادن این دوستی در من پیدا نمی شد.کمی بعد زنگ زد و گفت چرا زنگ نمی زنم؟جواب دادم خیلی سرم شلوغ است.امروز از پشت سر دوان دوان خودش را به من رساند و دست داد و روبوسی کرد و طوری سرش را تکان داد که "اشکالی ندارد اشکالی ندارد" که انگار جرمی مرتکب شده ام.بعد از این ماجرا دلم سوخت و تصمیم گرفتم در موردش فکر کنم که آیا ارتباطم را با او شروع کنم یا نه؟.از طرفی عذاب وجدان دارم که دارد با حس طرد شدگی به سختی دست و پنجه نرم می کند و از طرفی تا می خواهم به شروع دوستی فکر کنم اژدهایی در من بیدار می شود و تمام متلک ها و تشرها و بی احترامی ها و مخصوصا آن جمله بالا را به یادم می اورد و نمی گذارد کوچکترین قدمی به سمت هدیه بردارم.واقفا متاسف هستم و دلم می خواهد اوضاع طور دیگری پیش می رفت.مثلا هدیه می توانست بفهمد سکوت ادم ها بخاطر حق بودن حرف او نیست و ممکن است طرف به سادگی بی سر و زبان باشد و یا خیلی در رودربایستی باشد و با خیلی ماخوذ به حیا باشد.هر چه باشد صبر ادم ها حد دارد و وقتی لبربز شود اینی می شود که شده است.
◇ به جرات می توانم بگویم وقتی ادم از کسی انتطاری دارد(چشم یاری) و آن انتطار برآورده نمی شود،بزرگترین ضربه یا بهتر بگویم کاری ترین ضربه به آن آدم وارد می شود و بدون توجه به اینکه چه رابطه ای باشد، همه معادلات به هم خواهد خورد.
◇ چرا آدم ها فکر می کنند هر چقدر بخواهند می توانند بر این چشم یاری بکویند؟ واقعا فکر نمی کنند چشم،چشم است به هر حال و ممکن است کور شود؟و چرا وقتی می زنند و چشم طرف را کور می کنند،خودشان بدتر از آن کسی که کور کرده اند کور می شوند؟هدیه تاکید دارد هیچ بدی برای من نداشته است!
◇ خشمگین و عصبانی هستم.
این هفته انرژی بهتری دارم. هفته قبل البته خیلی کار نکردم که شاید دلیل انرژی بیشتر این روزهام باشه. شاید هم دلیلش اینه که دارم سعی میکنم کارها رو آسون بگیرم و در حد توانم از خودم توقع داشته باشم. شاید هم دلیلش همین طب سوزنی باشه و این تکه های کوچیک آهنی که دکتر طب چینی چسبونده توی گوشم. هر چی باشه حالم این روزها بهتره و قدر این لحظات خوب رو باید دونست. این هم خلاصه چیزهایی که در چند روز گذشته بهشون فکر کردم.
1- اینکه کارها رو بزرگ نکنم. مثلاً وقتی میخوام آشپزخونه رو تمیز کنم فقط هر وقت حوصله کردم یک کابینت رو خالی کنم و مرتب کنم بجای اینکه همش به سختی های تمیزی کل آشپزخونه فکر کنم و بخاطر استرسی که دارم مدام این امر رو عقب بندازم.
2- در مورد ورزش هم همینطوره. روزانه دو تا ده دقیقه ورزش کردن بهتر از هیچ کاری نکردنه. بنابراین هر وقت بتونم این کار رو میخوام انجام بدم. لازم نیست خیلی ورزش جدی و سنگینی باشه. همین که تحرک داشته باشم و بدنم رو تکون بدم خیلی خوبه
3- اون روز خوندم یکی از دلایل عقب انداختن کارها همینه که ما خیلی به کارهای گذشته مون و شکستهایی که خوردیم فکر میکنیم و همین پیش بینی آینده باعث میشه که کارهایی که دراز مدت به نفعمونه رو به تعویق بندازیم. نویسنده نوشته بود که شاید تنها راه فایق اومدن به این مشکل اینه که با خودمون مهربون تر باشیم و خودمون رو بخاطر اتفاقات گذشته ببخشیم. البته کار آسونی نیست. مثلاً من همین شنبه برای برانچ مهمون داشتم و تمام مدت برای هر مشکلی که پیش میومدم به خودم بد و بیراه میگفتم که هیچی بلد نیستم و .... آدم باید خیلی هشیاری در لحظه داشته باشه که برای هر چیزی خودش رو سرزنش نکنه و نخواد که سر خودش داد بکشه
اذان اصفهان فقط یک دقیقه دیگر
پی نوشت (1):
ساعت 3:40
اگر خدا قبول کند در این مدت غیبت از اینجا دعا کردم خداوند ماها را یاور باشد هر کدام به طریقی گیر کرده ایم
پی نوشت (2):دیروز بعد از ظهر خرید کرده بودم (موش تو غارش نمی رفت جارو به دمش می بست <<<به قول مادر شوهر مرحوم>>>)و تو گرما با بار سنگین که برای انگشتان دست و انگشتان پای ام ،آزار دهنده است ،به سوی خانه می آمدم،خانم جوانی با پسر کوچولوی پنج ساله اش حین عبور از کنارم بوق زد و ایستاد ،پیشنهاد داد برسونم تون خانوم.خوشحال شدم ،قبول کردم و مرا تا دم در مجتمع مسکونی مان رساند.تا باشه ازین رفتارهای محبت آمیز باشه.
یه گروه دانشجو داشتم که مث کوه پشت من بودند.البته که خوشحال بودم.(در بخش روان پزشکی).
یه خانوم رشتی رئیس بخش (سر پرستار)بود.
هر روز صبح که من با دانشجویان به بخش (که آموزشی هم بود)وارد می شدیم به علامت (عزا گرفتن)روی از من می گرداند.
دانشجویان دختر باشند ،جوان هم باشند ،مربی خود را هم دوست داشته باشند،بر آشفته می شوند،خب.
تا دانشجو دست می زد به پرونده یه بیمار،فریاد می زد ،«بذار سر جاش».
من علامت میدادم نذار سرجایش، اعتناش نکن (می گفتم،بردار بیا اینجا ، ببینم).
یه روز دانشجوها گفتند :«خانم باهاش برخورد کنید ،به تندی».
من گفتم :«بچه ها !کار کردن تو بخش روان خیلی سخته،ببخشیدش،رهاش کنید».
بچه ها گفتند :«شما از حق خودتان می خواهید گذشت کنید،بکنید ،ما گزارش رفتارش را به دانشگاه میدیم ».
حدس می زنید، چه شده باشه؟
من فقط آخرش را میگم.
فردای آن روز اولتیماتوم دانشجویان،وقتی وارد بخش شدم،شانه به شانه من, مدیر پرستاری بیمارستان هم وارد شد (به بهانه سرکشی به بخش).
حدس تان چیه؟
خانم سر پرستار با دیدن ما دو نفر شانه به شانه ،حدس اش چه بود؟
آیا دانشجویان به دانشکده گزارش داده بودند؟
آیا مدیر پرستاری تصادفا ، آن روز شانه به شانه من وارد بخش شده بود؟
نه چک زدم نه چونه.
خانم سر پرستار به فرمان مدیر پرستاری،آن روز از بخش منتقل شد به اتاق تحویل رادیولوژی(جایی ساکت و کم رفت و آمد).
وقتی داشت از بخش می رفت رو به من ،با چشم گریان ، گفت:«به خودم می گفتی، ازین وضع ناراضی هستی».
ومن هاج و واج(متعجب).
و روان شناس بخش به دوستانش می گفت : «این،یعنی من،خیلی سیاستمداره».
ومن متعجب.
حدس شما درست بود.
به مدیر پرستاری بیمارستان، خبر رسیده بود ،سر پرستار بخش روانپزشکی ،در کار آموزش به دانشجویان ایجاد اختلال کرده.
خدا می داند ،من نمی خواستم، سرپرستار با سابقه بخش ، به خاطر یه دوره دانشجویان حساس،سِمَت اش تنزل پیدا کند.
اما گویا به نگهبانی بیمارستان، ماموریت داده شده بود، به محض ورود من به بیمارستان ،مدیر پرستاری بیمارستان را خبر کند.
درسته من خیلی ناراحت می شدم ،ولی سعی می کردم بازهم صبوری نشان دهم.
اما در جایی که حیثیت بیمارستان نزد دانشگاه (مبدا دانشجویان)خدشه دار شود،رئیس دانشکده به ریاست بیمارستان ماموریت می دهد ،رسیدگی شود.
درسته دیدن چشمان اشکبار سر پرستار را دیدن ،تلخ بود ولی خود کرده را تدبیر نیست.
از آن روز به بعد سر پرستاران بخش روان ،با دانشجویان، رفتار محتاطانه تری داشتند.