نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

نمونه امضا


یه امضا بکن ،تا رازی را با تو در میان بگذارم.

امضای زیر بیشتر در خط افق است یا عمود بر کاغذ ؟

راز در همینجاست.

این امضا را با امضای یه مدیر مقایسه کنید.

میگن هیتلر امضایی داشته که...

اولین جمعه از ماه شهریور

من:«خوب وخوش و سلامت باشی عزیزم!»

تو  : «با منی؟»

من:«آره باتو»

(تویی که حوصله ات سر رفته ،چون برنامه برای  تعطیلی ات نداری،

نور بباره از آسمون زندگی ات ،امروز).


تاثیر میذاره ،خوش رو باشیم و گرم و صمیمی.

حواس مون باشه تفاوت است بین خوش برخورد بودن با چاپلوس بودن.

وقتی وارد خونه عموشون می شدند ،«نگه کردن عاقل اندر سفیه» عمو،باعث میشد سرخورده شوند ولی زن عمو صدیقه به پهنای چهره میخندید و می پرسید:« خوبی گل ام؟»

از عمو سوآل کردم  :«چگونه میتونی ابرو هاتو ـ تا به تا  ـ کنی و نیم نگاهی به بچه ها نندازی»؟کفت  :«از بس میگن فرق میذاری،«ظلم بالسویه  عدله »

آزادی ام سلب شده

از اینکه اجبار پیدا کرده ام مرتب دارو بخورم مبادا...و مرتب ازمایشگاه برم مبادا...لجم در اومده.گاهی اوقات میگم آخه تا کی؟

برادر را

دیروز برادر همسر« که سه سال پیش روده بزرگ را قبل از بدخیم شدن اعوجاجش ،جراحی کرده»،همسر را احضار کرد تا بخشی از لوازم کار (نجاری), دوران جوانی خود را بهش واکذار کند.

امروز همسر آهی کشید و گفت:« میدونی چقدر سخت است تسلیم ناتوانی شدن؟برادرم هر روز آخرین ورژن وسایل کار خود را خریداری می کرد تا کارش را رونق دهد.دیروز با قطع امید از علایقش هر تکه از وسایلش را به یکی از ماها واگذار کرد».

گفتم:«می خواد دل بکنه از وسایلش.چون دکتر توصیه کرده کار سبک کنه.».

اما کشیدن آه یک برادر ،دل ادم را فشرده می کند.چقدر با برادر بزرگترش خاطرات کودکی دارد،زمانی که پدرشان در کویت به جرم سفر قاچاقی بدون گذرنامه اسیر و زندانی شده بود و مادرش از دونفری شون خواسته بود در غیاب پدر برای اسایش خواهران و برادران کوچکتر تلاش کنند.

خدا هم پدر و هم مادرش را رحمت کند و بر عمر برادرش و بازماندگان خانواده بیفزاید.

یه خاطره از سال های تحصیل ارشد در تهران

سر کلاس روان شناسی تربیتی دکتر فرزاد ،با پسر سه ساله ام نشسته بودم که ناگهان شیشه پستونکش(باج دهی), از دستش افتاد پایین و همزمان آه از نهادش دراومد و با لهجه اصفهانی گفت :«مامان!پستونکم اُفتاد».

صدای شلیک خنده دانشجویان باعث شد هم خحل شوم و هم نگران.دکتر فرزاد که از اول تا آخر کلاس حواسش به من و پسرم بود ،گفت بعله تو کلاس تون ،یه همکلاس دانشجوی کوچولوی اصفهانی هم دارید.

بعد از کلاس خانم اذر...(فامیلش را نمی نویسم),اومد گفت تکلیفت را با خودت روشن کن میخوای درس بخونی یا می خوای بچه داری کنی،اگر میخواستی درس بخونی ،میبایستی بچه دار نمیشدی،حالا اینو ور میداری میاری کلاس، مزاحم درس گوش دادن ما هم میشی.که ناگهان خدیجه زارعی و شادی ماسوله پسرم را بغل زدند و دور کلاس گردوندند و گفتند :«یه بار دیگه بگو چی شد؟».

اون سالها این پسر ،از اصفهان ,تا تهران یه ریز حرف می زد و مسافرای اتوبوس را با سر و  صداش کلافه می کرد ،تا اینکه اتفاق افتاد و یه روز یه مرد جوان و شاید کم  حوصله که ردیف جلوی ما نشسته بود بازگشت تو روی من و گفت:« ساکتش کن ،سرم رفت».قبل از اینکه کلمات عذر خواهی از من بشنوه ،راننده اتوبوس ایستاد و مبلغ پول بلیط آقاهه را داد دستش و گفت اگر ناراحتی پیاده شو با اتوبوس بعدی ،سوار شو بیا.تو راه پر از اتوبوسه.اما هم من عذر خواهی کردم هم اقاهه کوتاه آمد که راننده اتوبوس با پا در میانی دیگر مسافرها به راه افتاد.