نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

افکاری که...

ساعت ۱:۴۴بود که با صدای ریز خنده زن همسایه دیوار به دیوار بیدار شدم(نورگیر مشترک ما شانزده  همسایه،با صدای موتور ماشینها ازفضای پارکینگها  و بگو مگو ها در اتاق های خواب ها می تونه سلب آسایش کند).

امروز گفتم از جا خیزم روم به باغ و بستان(پارک و خیابان های اطرافش)،شاید تکلیف حرکت از گردنم برداشته شود.

از نورسته ها عکس گرفتم،از گل خرزهره قرمز و سفید و صورتی،از سگی خوابیده در چمن های سبز پارک (خوش منظره) واز گربه سفیدی که با توله سیاهش ،شانه به شانه زیر درختچه ها حرکت می کرد.

دکتر شیری ،در سال ۹۱ فروردین نوشته:

دختره دل به نشاط 

رفته ایم دیدن یکی از بستگان تو ایام عیدی ، دختری دارد ۲۳ ساله ،که امروزی هست و اهل کتاب و کلاس و موسیقی و تیپ و بِرٓند و …خلاصه از بعضی مظاهر تمدن بدور نیست به ویژه اینکه، تحصیلات خوبی نیز کرده است.

پدر و مادر  زحمتکش و بسیار احترام برانگیزی هم دارد.مکنت مالی مناسبی هم دارند .

والدین  روی رفت و آمدها و شیطنتهای او حساسند و بهش تذکر میدهند حتی یکی دوباری که زیرکابی رفته مسافرت و…

درگیری تو خونه پیش اومده .

ظاهرا … او نیز دائم به عنوان آزادی  و فردیت دخترانه ، لزوم استقلال روانی ، (همه دارن انجام میدهند و…)خداییش گندش را در آورده است. دوست پسرهای عوضی, که همه ازش سوء استفاده های مالی و…میکنند. میهمانی های آخر شب و after party و خون به دل کردن های مدام به والدین . 

هر چی هم بهش میگن ،گوشش بدهکار نیست و اصلا رو هواست…دختره دل به نشاط .

  ادامه مطلب ...

خواهرها

امروز جایی  مطلبی خوندم از یه خانم متولد دهه ۵۰ که می گفت با خواهر بزرگترم عملیات مُحَیِرَالعُقُولِ گیس و گیس کشی داشته ایم  و هرچند وقت یکبار(به تعداد انگشتان هر دو دست) هم ,از طرف مدرسه پدرم را احضار می کرده اند،که چه نشسته اید،  امروز دخترتان،  فلان دختر( دست و پا چلفتی )را از بلندای دو پله, ،هل داده تو باغچه پر گل مدرسه و ...

در خاطرم آمد در مدرسه ای که من و خواهرم، دبستان را میگذراندیم, همه انگشت به دهان بودند از میزان حمایت خواهرم از من (بزرگترا مهربون ترند).

اما اینکه من نیز همان قدر وفادار به او بوده ام یانه،با کمال شرمندگی تجربه حسادت را  می کردم که همه از زیبایی و توانایی های مدیریتی  او در سامان بخشیدن به صفوف صبحگاه،  صحبت می کردند.اندام بلند بالا( ساق آهو),و چهره سفید کک مکی بامزه او ، دلها را می برد اما همه اذعان داشتند من مردنی و مو ـ وز وزی هم ، در زمینه صوت قرآن سر صف و درس املا ،انشا حرفی برای گفتن دارم.

هرجا ما دوتا در انظار ظاهر می شدیم ،می شنیدم با تاسف گفته میشه ،بزرکتره قشنگ تره و طفلکی کوچیکتره...



روزی در آغاز فصلی

صبح دوشنبه پنجم تیر ماه سال ۱۴۰۲ ،حاجی ها، در طواف کعبه خنک اند آیا؟ما که اینجا در حال کباب شدنیم.اگر در طواف کعبه از شدت گرما بمیرند چه؟آیا گرم تر از ایران هم جایی هست؟نه گرم تر از اصفهان ما؟نه گرم تر از جنوب اصفهان؟نه گرم تر از خانه ما.

اگر عزیزان تان رفته باشند کعبه ،در حال پر پر زدنید برایشان.

خواهر همسرم سفر حج خود را فروخت و گفت من فرزندان جوان دارم که به این پول بیشتر احتیاج دارند تا به زندگی شان رسیدگی شود در این وانفسا کسی سفر حج نمی کنه.



پی نوشت (۱):

درست یکساعت است که مشغول قدم زدن در خیابان منتهی به پارک هستم قدم شما ر منو تشویق میکنه.همه برای رفتن به سرکار(ساعت شش نشده)سوار ماشینا در حرکتند.رفتگر محله که صدای جارو کشیدنش(خِرر وخِر) از ساعت ۳(قبل از اذان)شنیده می شد خیابان را دسته گل کرده آشغال هایی اعم از پوشک بچه ،شیشه نوشابه و کاغذ چیپس  را که مردم بی فرهنگ رها کرده بودند جمع کرده در پلاستیکی شفاف جا داده و منتظر ماشین آشغالانس شهرداری است.


پی نوشت (۲):

پس از حدود یک هفته ،(از روز چهارشنبه پیش تا امروز)،زندکی به روال عادی برکشت.

چه هفته گذشته ای شروع شد و خاتمه یافت !

یکساعته به منزل رسیده ام و صبحانه خورده شده و داروهام را نیز دارم میخورم ساعت ۷:۵صبح.روز خوبی داشته باشیم.

بعضی ها حدا میشن ولی به هیشکی نمیگن چی شد عشق و علاقه شون به سردی گرایید بعضی ها جار و جنحال بپا می کنند.ازش می پرسم چی شد جدا نشدی؟با وجودیکه از درد خیانتی که حس  کردی به جانت ریخته شده در عذاب بودی ؟میگه آنقدر گریه کردم تا سلامتم از دستم رفت ولی ان دونفر که باعث و بانی رنح کشیدنم شدند یکی پارسال و دومی امسال از همسرانی جدا شدند که می پرستیدندشان.باور کسی نمیشه من سوختم که ترتیب ملاقات همسرم را اینان دادند و از سوختن من هراسی نداشتند.