نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

متظاهر

از اول که ازدواج کردم،متوجه شدم همسر به بعضی ها انگ می زنند :«تظاهر میکنه».چون قصد نداشتم امر به معروف یا نهی از منکر کنم یا چون خودم را وکیل و وصی کسی به حساب نمی آوردم ،حرفی نمی زدم  و تو دلم می گفتم:« به همین خیال باش»تا اینکه ایشان فرمودند :«مردانی که قربان  - صدقه همسر میشوند ،تظاهر به عاشق بودن می کنند و آنان که متظاهر نیستند ،در عمل مردانی وفادار به همسر و فرزند هستند و حاصل زحمات شان را بی منت برای استفاده آنان در اختیارشان میگذارند ولی غافل از آنکه زنان دوست دارند بشنوند عزیزند  و چشم بصیرت ندارند سره را از ناسره تشخیص دهند».خوشحال شدم که همسر خواهرشان را مثال بزنم که برای خوشایند برادرهای همسرش می فرمایند من فقط سبزی خوردن را از دست همسرم قابل هوردن میدانم. که حرفشان اصلا ظاعر سازی نیست وحق با ایشان است.گفتم آدم خوب فرق دوغ و دوشاب را متوجه است و باید بر زبان آورد تا قدر دانی معلوم باشد.وخستگی از تن خواهرتان در آید،به این میگن درک متقابل.


52 سال پیش در چنین روز

52 سال گذشت.

داشتم آماده رفتن به اول دبیرستان می شدم که مادر 36 ساله زیبا روی ام به درد زایمان آخرین فرزندش(برادرم)مبتلا شد خیلی زود به بیمارستان برده شد و با شرایط سخت او را به دنیا آورد .

عزیز دل خواهر بود.

ولی در سن 48 ونیم بود که کرونا جان شیرینش را گرفت و مادرم یک و نیم سال دوری اش را تاب آورد و او نیز از دست رفت اگر 50 سال بعد از دبیرستانی شدنم مادر نداشتم هرگز به موفقیت های تحصلی و زندگی نایل نشده بودم .

برادرجان!

تولدت در چنین روز شیرین بود برایم.ولی حیف که نتوانستم از بلایا مراقبت و محافظتت کنم.

امروز قرار بود سفر کنم از ساعت پنج صبح که کنسل شد از ساعت ۶و ده(۱۰)دقیقه رفتم به قدم زدن و تا پنحاه دقیقه ۴۰۰۰گام .

این هفته که احساس کردم تب دارم سه روز بود خونه مونده بودم.عکس و فیلم گرفتم از معمولی ترین صخنه های زیبایی که در اطرافم بود و دقت نکرده بودم.

از دیروز و پریروزم بگم که نوه زیبای کوچولو منو به اوج شادی رسانید

تقصیر کیه که دلم شکسته؟

اینکه قلبت شکسته تقصیر تو نیست»

:«پس تقصیر کیه؟»

:«تقصیر ادمای بی رحمه که بدون ملاحظه تاب و توانت،قلبت را شکستند»

:«چطوری؟»

شهریور1400

آخرین شهریور که مادر داشتم.مادری که خیلی دوست داشتنی بود برام.این روزها غمگینی به سراغم اومده.یکشنبه با دوستان دبیرستان ملاقات در دورهمی داشتیم ولی نمی دونم چرا وقتی تنها میشم یاد مامان می افتم .نوه های ملوسم را دو هفته شده ندیده ام.چون سفر بوده اند .خدا حفظ شان کنه.پسرا هر دو کمتر سراغم میان.البته به اونا حق میدم ولی کاش بتوانم تاب بیاورم این تغییرات ارتباطی را.تازگی دو یا سه ارتباط با دوستانی که ناراحتند بر من اثر داشته.