علت نوشتنم، سوآل پسر عزیزم است.«مامان!در چنین مواقع چه باید کرد؟»
واقعا ناراحته از پیشامد جدایی این دونفر.
میگه :«به نظر نمی رسید از هم دلگیر باشند،یعنی تا این حد؟!».
آقای جوان ،فقط سی و هشت سالش شده، که انرژی اش ته کشیده.دیگه کم کم داره یکسال میشه که خانم با بچه هاش خونه مادرش است و آقای سی و هشت ساله خونه اجاره ای در حاشیه شهر.مادر و پدرای هردو در بُهت و ناباوری و البته ناراحت.بچه های ده ساله و سه ساله سرنوشت غم انگیزی پیدا کرده اند.خاله جون خانم،(بانو) ،دکترای روان شناسی هم داره ولی نتوانسته به خواهر زاده خود کمکی کند،بدتر اینکه تهمت هایی که شوهر خاله به آقای سی و هشت ساله (شوهر)زده ،راه آشتی را بسته است.اصولا روانشناسا تو فامیل اظهار نظرکنند ،بدتر میشه.زن دایی جان آقای جوان ، که از عروس خواهر شوهر، خیلی خوشش می آمده ،سعی فراوان کرده ،پا در میانی کند، ولی نتیجه ای حاصل نشده.در جواب سوآل پسرم میگم،دیر مداخله صورت گرفته ،زخم کهنه ای در روابط این زن و شوهر پیدا شده ،از همون اوایل که هر دو عاشق هم شده اند و قاعدتا از هم انتظار دیگری داشته اند و همه از ازدواج با هم منع شان می کرده اند با این توجیه که تب تند،زود به عرق می نشیند،الان فقط خودش را نشون داده ،چون هر دو، یا یکی از آن دو، لبریز شده ،به اصطلاح رانندگان ،بریده،
مادر پسر ،دیروز زنگ زده بود به من و می گفت دیگه به پسر و عروسم نمیگم برگردید سر زندگی،اما به مفهوم این نیست که نگران بچه هاشون،نیستم.خون ام،خون ام را میخوره که چی شد؟!خدایا کمک کن.
به پسرنازنین و مهربان خود میگم ،نَهراس.عوامل متعددی نقش دارد که همه اش قابل کنترل نیست،این اتفاق فاجعه نیست، گرچه بسیار غم انگیز است.
خاله جوانتر از مامان،به همراه مادربزرگ ،مادرم را در امر زندگانی ،خیلی کمک میکردند تا از پس بچه داری بر بیاید، تا اینکه کلاس اول را شروع کردم و خاله به خانه بخت رفت.دایی جوان هم پس از انتخاب شغل آبرومند در کلاس سوم دبستان من همسری کدبانو انتخاب کرد و برای ماموریت شغلی به شهر دیگر رفت .حالا دختر خاله و دختر دایی حوانتر از خودم دارم که محبت زیادی می کنند.نوه های مرا همانند خودم دوست دارند و آرزو می کنند نوه دار شوند.دیروز دختر دایی و دختر خاله تشویقم کردند به مدرسه دخترانه محله حاشیه شهر برویم و در جشن تکلیف شان شرکت کنیم و در حد توان کمک مالی به خانواده های بی بضاعت کنیم.
بعد از فوت مامان، مراتب نگرانی شان را اعلام می کنند و برای مهمانی دعوتم می کنند.تنها نبودن لازمه سلامت روان است.
آنها میدانند از فامیل به اندک دلگیری دوری میکنم فلذا سخت مراقبند رفتار مهربانانه را از من دریغ نکنند.
ساعت ده صبح بود که پسرم زنگ زد ،میشه دخترم را بیارم خونه شما؟مامانش تدریس داره.نه تنها حاضر بودم قبول کنم،بلکه خوشحال هم شدم.فوری ،فوری سه مرتبه گفتم البته،چی بهتر از این؟کاش همیشه نیاز به کمک من داشته باشید تا توفیق دیدار نوه نصیب من نیز بشود.دل تو دلم نبوده که در وابشه و در آستانه در ، زیبا روی ِِِشیرین سخن را ببینم.
تا از راه رسید ،براش تو فنجون کوچلوی اسباب بازی اش چای ریختم.تا پذیرایی شده باشد.بعد باهم ...
ساعت نه شب ،بعد از یازده ساعت به سختی از من خداحافظی کرد و رفت.بدنی خسته شده بودم ولی روحم تازه شده بود از اینهمه لطافت این کوچولو.
آرزو می کنم در ارتباط با یه کوچولو باشید.
دیشب خواب پدرجان را دیدم که وسط گل قالی(نه ببخشید در مرکز اتاق نشیمن)در حالت غمگین نشسته اند و من(منی که ارزوی دیدن یکبار دیگر ایشان را دارم)در عالم رویا از کنارشان رد می شوم و نه حال می پرسم از ایشان،نه احوال.خدا مرا ببخشد،شاید به خاطر آنکه ایشان یکبار فقط،یه سیلی زیر گوشم نواختند،که زبان درازی کردم،و بعد هم سخت پشیمان شدند،من سخن گفتم.
پدر جانم!شما اختیار داشتید،اگر زبان درازی مرا با سیلی جانانه زیر گوشم،پاسخگو بودید،ولی منهم میخواستم شجاعت خود را آزمایش کنم.ببخشید اگر بعد از بیست و دو سال از فوت تان برای دوستی از ان سخن گفتم،نبینم در آن دنیا غمگین باشید.عزیز دل من بودید،عشق من بودید شما،عاشق موهای سفید شده ،ریخته بر پیشانی تان بودم،زیبایی تان هنوز هم بر صفحه دلم منقوش است.مرد با ابهت زندگیم بودید،من کودک گوهر ندیده بودم،مرا ببخشید.جار می زنم که عاشق تان بودم،هرگز فراموشم نمی شود در جستجوی ذوق من،عروسکی هم قواره و هم قد ام به من هدیه دادید در حالی که فقط پنج سال داشتم و هرگز قادر به تشکر از محبت تان نبودم.پدر رعنای من که در سن ۷۵ سالگی،با قامتی خمیده جهان خاکی را ترک کردی.ان روز آرزو داشتم قبل از شما به درون قبر بِخَزَم و نبینم چهره زیبای ات را با خاک گور بپوشانند.
پدر خوب,, پدر مسئولیت پذیر و کوشای من!کجا دیگر لِنگه ات را خواهم یافت؟کاش همان یک بار هم از دستان مردانه ات،سیلی نوش جان نکرده بودم،تا بهانه ای دستم نباشد از تو فاصله بگیرم.بمیرم که بارها از من دلجویی کردی،و من،منِ ناسپاس اجازه دلجویی به تو ندادم.ببخش اگر تو چشمات نگاه نمی کردم،و از نگاهت فرار می کردم.ببخش که در خواست کردی دستانت را در دست بگیرم،و چنین نکردم.مادرم برایم نقل کرد, که گفته ای:"اگر می دانستم دختر اینقدر خوب است،باز آرزوی داشتن دختر از خدا می کردم,".من چه خوبی در حق تو کرده بودم؟فقط اذیت نمی کردم،ولی لطف هم نمی کردم.کجا پیدایت کنم،تا به پایت بیفتم؟،و عذر بخواهم؟کاش بر سر مزارت می شد ساعت ها بمانم و خاک گورت را سرمه چشمانم کنم.چرا نقش طلبکارها را ایفا میکردم؟به کدامین گناه،لحظه ای اسودگی را تجربه نکردی.سال آخر عمر پدرم فروردین ۷۹ ،رفتن به سفر را ،به در کنار او ماندن ترجیح دادم،کاش پشیمانی ریسمان عمرم را قیچی میکرد.
از میان بیش از هزار زن، که در طول سلطنت سی و هفت ساله فتحعلی شاه قاجار در حرمسرای او زیستهاند و نام قریب به ۲۰۰ تن از آنان در منابع مختلف مربوط به قاجاریه ثبت شده است، طاووس خانم، ملقب به تاج الدوله، بیش از هر زن دیگری در دوران سلطنت دومین پادشاه سلسله قاجار اثر گذاشته و تنها زنی است که تا پایان عمر فتحعلی شاه محبوب و سوگلی حرم این پادشاه عشرتطلب بوده و بیش از زنان دیگر دومین پادشاه قاجار برای او فرزند آورده است.
میرزا عبدالوهاب معتمدالدوله معروف به نشاط اصفهانی از شعرای معروف دربار فتحعلی شاه که بر تاجالدوله نقش پدر داشت ازدواج شاه و او را فراهم کرد.
طاووس هنگام ازدواج با فتحعلی شاه دختر زیبائی بوده، ولی تعداد زنان زیبا در حرمسرای عریض و طویل فتحعلی شاه کم نبود. آنچه موجب دوام علاقه و محبت فتحعلی شاه به طاووس شد، کمال او بود نه جمال. طاووس که در مکتب نشاط اصفهانی شاعر معروف دوران فتحعلی شاه تربیت شده بود بعد از عروسی با شاه از مصاحبت او برخوردار بود و شعر هم میگفته، ولی از اشعار او در هیچ یک از منابع مربوط به قاجاریه که در دسترس نویسنده بوده است، نمونهای مشاهده نشد.
طاووس چون از یک خانواده معمولی بود به عقد ازدواج منقطع فتحعلی شاه درآمد، ولی جشن عروسی او با شاه قاجار، از مراسم بسیار باشکوه عروسی دوران سلطنت فتحعلی شاه بود. در آن تاریخ شاهزاده حسنعلی میرزا ملقب به شجاعالسلطنه (پسر ششم فتحعلی شاه) حاکم تهران بود و به دستور او شهر را به خاطر عروسی پدرش با این دختر اصفهانی آذین بستند. تخت مرصعی را که تخت خورشید نام داشت برای شب عروسی آماده کردند و بعد از شب زفاف با طاووس، به امر فتحعلی شاه این تخت را «تخت طاووس»خواندند، که هنوز بر روی این تخت مرصع و گرانبها باقی مانده است.
طاووس در همان چندماه اول زندگی زناشوئی با فتحعلی شاه، به قدری علاقه و توجه پادشاه قاجار را به خود جلب نمود که شاه به او لقب «تاجالدوله» اعطا نمود و تصمیم گرفت او را به عقد ازدواج دائم خود درآورد و قصد داشت یکی از چهار زن عقدی خود را طلاق بدهد و طاووس را به عقد دائمی خود درآورد، ولی طاووس حاضر نشد و ترجیح داد همچنان زن صیغه شاه بماند. همچنین فتحعلی شاه مقرر فرمود که یک دست عمارت تامالاجرا از اندرونی و بیرونی و حمام، مشتمل بر تالارهای آئینه متعدد مانند موقع تمکن و نشیمن خود خاقان مغفور که معروف به عمارت چشمه بود، برای تاجالدوله ساختند.
اوضاع و اسباب تجمل تاجالدوله به همه جهت از حرمخانه خارج بود و دستگاهی جداگانه داشت از فراشخانه و اصطبل و غیره. میرزا حسین، پسر مرحوم میرزا اسدالله خان برادر مرحوم میرزا آقاخان صدراعظم، وزارت تاجالدوله را داشت. ماهی هزار تومان به اسم سبزی مطبخ تاجالدوله از دفتر برات صادر میشد.
طاووس که تا پایان عمر فتحعلی شاه، زن سوگلی و مورد علاقه او باقی ماند ۹ فرزند برای فتحعلی شاه به دنیا آورد، که شش تن از آنان، سه پسر (سیفالدوله، نیرالدوله و عضدالدوله) و سه دختر (شیرین جهان خانم، شمسالدوله و مرصع خانم) زنده ماندند. پسران به مقامات مهمی رسیدند و دختران با شاهزادگان قاجار ازدواج کردند.
از میان فرزندان طاووس، سلطان محمد میرزا ملقب به سیفالدوله پسر ارشد طاووس مورد توجه و علاقه مخصوص فتحعلی شاه بود، به طوری که در سیزده سالگی حکومت ایالت بزرگ اصفهان را به او واگذار نمود و یوسف خان گرجی سپهدار را به وزارت او برگماشت. سیفالدوله در زمان فوت فتحعلی شاه در اصفهان هم حکومت اصفهان را داشت و تشریفات کفن و دفن فتحعلی شاه تحت نظر وی انجام پذیرفت. سیفالدوله بعد از مرگ پدر مدعی سلطنت نشد، ولی به برادرزاده بیمار و ناتوانش محمدشاه هم اعتنائی نداشت، به همین جهت به صوابدید میرزا ابوالقاسم قائم مقام اولین صدر اعظم محمدشاه به تهران احضار شد و چندی بعد همراه مادرش به عتبات عالیات رفت و در بغداد اقامت گزید.
در منابع مربوط به دوره قاجاریه، اعم از منابع داخلی و نوشتههای مؤرخین خارجی، به نفوذ تاجالدوله یا طاووس در وقایع بیست سال آخر سلطنت فتحعلی شاه و عزل و نصب حکام و مقامات مهم این دوره اشاره شده، ولی همه مؤرخین داخلی و خارجی به نیکی از او یاد کردهاند. او زنی مؤمن و متدین و دلرحم و با عاطفه بوده و هر مظلومی به درگاه او پناه میبرد مأیوس برنمیگشت. در روزهای بیماری فتحعلی شاه در سفر اصفهان نیز که به مرگ وی انجامید طاووس تنها زن از صدها زن حرمسرای شاهی بوده که در کنار شوهر ۶۸ سالهاش مانده و از او پرستاری مینمود.
برای پی بردن به بزرگ منشی و سعه صدر تاجالدوله یا طاووس اصفهانی، همین فقره انصراف از تصاحب جواهراتی که حداقل یک میلیون تومان به پول آن روز قیمت داشته و ارزش امروز آن هزاران برابر است کفایت میکند. خودداری او از پیوستن به جمع زنان عقدی فتحعلی شاه نیز، که مستلزم طلاق یکی از چهار زن عقدی او بود نمونه دیگری از بزرگواری و اعتماد به نفس این زن است و با این که بعدها با فوت یکی از زنان عقدی شاه، این امکان برای او فراهم شد که بدون التزام فتحعلی شاه به طلاق یکی از زنان عقدیش به عقد دایم او در آید، از حرف خود که نمیخواهد ساعت سعد جاری شده صیغه عقد منقطع او به هم بخورد برنگشت و تا آخر عمر زن صیغه فتحعلیشاه بود.
تاجالدوله بعد از درگذشت فتحعلی شاه به اتفاق پسرش سیفالدوله به زیارت عتبات رفت و دو مرتبه نیز به حج بیتالله مشرف شد. تاجالدوله سالهای پایانی عمر خود را در نجف اشرف به سر آورد و مقبرهای برای خود در مجاورت حرم حضرت امیرالمومنین ساخت، که هم اکنون نیز برقرار و معروف است. چند تن از اولاد تاجالدوله هم در زمان حیات او در نجف اشرف اقامت گزیدند نسل پنجم و ششم آنها هم اکنون در بغداد و نجف و کربلا زندگی میکنند