نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

چگونه یک پرستار در بخش روان باشیم؟

روزای اول که می رفتم بخش روانپزشکی با تعجب به خانم رجایی نگاه میکردم که با چهره بشاش سر پرستار بخش است و حتی از بیمار مرد پرخاشگر هیچ ابایی ندارد به خصوص که مجید عصبانی شده بود صندلی را بلند کرده بود زده بود تو شیشه و تکه ای شیشه شکسته در دست گرفته بود و گارد گرفته بود که هر کس جلو بیاد با این شیشه می زنمش (بهش می زنم) ،خانم رجایی می گفت : مجید جون !تو  که منو نمی زنی بده اونو  به من ، عزیزم!  و مجید می گفت : جلو نیا میزنم خانم رجایی!  قسم میخورم که بزنم و بعد خانم رجایی با کرشمه های خانومانه میگفت :  منو می زنی مجید؟  تو منو نمی زنی .

من می دونستم هیچوقت مث خانم رجایی نمیشم ، من خجالتی ام من   آداب اجتماعی خاص دارم ،پس چرا بیام تو بخش روان ،   سر پرستار بشم؟

بعد ها خانم رجاییه برام تعریف می کرد که تو بخش روان چه اتفاقایی افتاده که شیشه شکستن مجید در روز روشن کمترین آن بوده است مثلا یه بیمار قویترین مردان  را بستری کرده بودند که چون بیماران،  از نگهبان بخش گلایه داشتند ، چرا فندک شون را در اختیار گرفته و برای سیگار روشن کردن باید به او رجوع کنند ، تحریکش کرده بودند تو می تونی حق ما را از نگهبان بگیری و...نگهبانی که دوره کماندو ها را گذرانده بود.

تو چطور به انتخاب رسیدی؟

دانشجوها همیشه از من می پرسیدند تو چطور راضی شدی ازدواج کنی؟نه ببخشید کی عاشق شدی ازدواج کردی؟نه نشد ،پروسه ازدواجت طی چه مراحلی شکل گرفت و الان آیا از ازدواجت راضی هستی؟

در جواب شان کاملا راست نمی گفتم چون ممکن بود بد آموزی داشته باشد اما کمی تا قسمتی حقیقت را می گفتم .منظورم انتخاب همسر نبود .روند زندگی را که چگونه به بن بست می رسید نمی گفتم زندگی خود را ایدآل ترسیم می کردم چون تو بوق و کرنا می کردند که بعله ایشون هم که در بخش روان کار میکنه باز دچار مشکل (یا مشکلات ) در برخورد با همسر است.

اصولا بچه های دانشجو تمایل دارند زندگی معلماشون (استاداشون)گل و گلاب باشه.

به اونا می گفتم خواهر مرحومم هم کدبانو هم زیبا بود مادر همسرجان ایشون را دیده بود احتمال داده بود خواهری اگر داشته باشد شبیه اوست و همانند او کدبانوست آمد خانه ما به رسم خواستگاری و پسرش را از سر راهی چاهی کردی که کم از چاه ویل نبود ولی چون نخواستم جلوی پسرش رو سیاه شود تلاش کردم پسرش را که سلیقه اش با مادر( از زمین تا آسمان) متفاوت بود ،شاد گردانم .جالبه که هر وقت عرصه بر همسر جان تنگ می شد به نزد مادرش می شتافت و میگفت این اگر قابل تحمل است یه روز باهاش زیر یه سقف زندگی کن اون مادر هم با زرنگی خاص خود میگفت (زنا ،همه همینجورند9.

ومن در حالی که قند ته دلم آب می کردند خوشحال که یکی از مردان این سر زمین بین دو زن مادر و همسر جان به لب میشه و انتقام زنان تحت فشار جامعه از یکی از مردان به نیابت از دیگران گرفته میشه .بدم میاد که هرجا می نشیند میفرماید خانمم معتقد است بچه را باید اینجور تربیت کرد به خودم که می رسد میگوید اگر این دوتا پسر پدری چون من نداشتند می فهمیدی قدر مرا به عنوان همسر همیشه همراه.

ذوقم گرفته بنویسم

چون لب تاب دستم است (لپتاپ درستش است؟).

وقتی مجبور بودم با دانشجوها بخش روان پزشکی مردان باشم (دانشجوهای پسر)،خوشحال می شدم مسیول آشپزخونه چای و بیسکوییت به هفت پسر دانشجو هم بدهد تا در کنار بیماران بنشینند و نوش جان کنند(پسرا کمتر از بیماران روان خود را دورنگه میداشتند ).پسرا با بیماران روان فوتبال دستی میکردند والیبال می کردند شطرنج می کردند موسیقی اجرا می کردند فوتبال دستی و پینگ پونگ می کردند و خلاصه من تو اون بخش که هم پرسنل بخش مرد بودند هم دانشجوها و هم بیماران عملا بیکاری زیاد داشتم روان شناس بالینی بخش هم یه بیمار جالب را مورد مصاحبه قرار میداد تا دانشجویان علایم بیمار روان را در او ببینند .

یه بیمار به طرف من اومد در آغوشم بگیرد که پرسنل و دانشجویان دیوار گوشتی شدند و مانعش شدند و من متعجب چرا این مردان اینقدر غیرتی اند منظوری نداشت میگفت به من مادر!و در پرونده اش خواندم باغبانی در دانشگاه خوانده و هنوز ازدواج نکرده و با مادرش سر بر یک بالش میگذارند.گاهی دختران دانشجو می گفتند ما را هم ببرید بخش مردان تا ببینیم یه مرد بیمار روانی چه شکلی است هرگاه خواستگارمان روانی بود تشخیص دهیم .

چرا بیمار روانی کتک می زند؟

خانم خدا بخش زن شجاعی بود ،با مدرک فوق دیپلم، در بخش روانپزشکی، قسمت پذیرش  بیمار (بدو ورود)، کار میکرد .

برام تعریف می کرد ، روزی آمپول به دست رفتم به سوی تخت یک بیمار تازه وارد ، بیمار پاها را در شکم جمع کرده بود ،خیلی سریع به طرف شکمم نشانه رفت و پرتم کرد به دیوار پشت سرم، کمرم شدیدا آسیب دید ،بلافاصله با آمبولانس مرا بردند بیمارستان کاشانی ، بخش ارتوپدی ،برای درمان .گفتم پشتت دستت را داغ نکردی دیگه در این بخش کار کنی ؟گفت نه چون همیشه این اتفاق نمی افتد.

 خانم گلفام را، همراه بیمار زن بستری در بخش ،مورد حمله قرار داده بود

و خودم هم توسط پیرزنی پر حرف ، مورد تعدی قرار گرفتم .

بیمار روانی اهل ملاحظه نیست به عواقب کار خود فکر نمی کند

بعضی دانشجو ها می ترسیدند مورد حمله غافلگیرانه قرار بگیرند پشت من سنگر می گرفتند .

می گفتم بچه ها !  به طور غیر کلامی پیام ندین ، بداند می ترسید ،قلقلک میشه حمله کنه .اتفاقا فقط بگین عزیزم ! چی شده؟ می بینم رفتی اون گوشه نشسته ای (مثال است)

از دانشجوها روز اول کار آموزی شان خواستم که به چند قانون مجهز شوند

1-بیمار را دوست داشته باشند هر چند دوست داشتنی به نظر نیاد (مهربان با بیمار )

2 -نسبت به کوچکترین تحرکات بیمار حساس ( sensitive)باشند

3 -با بیمار همدلی کنند (متفاوت است از همدردی ،مطالعه شود)

4-به بیمار احترام بگذارند

5-گرم باشند)(()))))))))))))warmty

قَالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ، ۖ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ

زنان حیله شان عظیم است.

سوره یوسف


در خانواده ما هیچگاه شنیده نشد کسی بگوید زن فریب می دهد.در خانواده همسر اصطلاح اشک تمساح را شنیدم

همسر می فرمایند اگر کله شقی کنی زنانه رفتار نکرده ای زن خوبه لطایف الحیل بداند با پنبه سر ببرد گردن فراز نباشد .

آخه تو که فوتت کنم می افتی چرا شاخ و شونه می کشی؟

سعی کنید به خاطر بیاورید کدام صحبت ها را شنیده اید که به شما دید می داده زن برای چی خوبه

شنیدم تصادف منجر به آسیب بدن ماشین شده آقاهه به خانم راننده گفته برو پشت ماشین لباسشویی ات بنشین.

یا بچه های تو کوچه را دیدم بحث های جنسیتی می کنند دخترا ....دست بزنی میمیرن پسرا شیرن مث شمشیرن