نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سوهان روح

علت نوشتنم، سوآل پسر عزیزم است.«مامان!در چنین مواقع چه باید کرد؟»

واقعا ناراحته از پیشامد جدایی این دونفر.

میگه :«به نظر نمی رسید از هم دلگیر باشند،یعنی تا این حد؟!».

آقای جوان ،فقط سی و هشت سالش شده، که انرژی اش ته کشیده.دیگه کم کم داره یکسال میشه که خانم با بچه هاش خونه مادرش است و آقای سی و هشت ساله خونه اجاره ای در حاشیه شهر.مادر و پدرای هردو در بُهت و ناباوری و البته ناراحت.بچه های ده ساله و سه ساله سرنوشت غم انگیزی پیدا کرده اند.خاله جون خانم،(بانو) ،دکترای روان شناسی هم داره ولی نتوانسته به خواهر زاده خود کمکی کند،بدتر اینکه تهمت هایی که شوهر خاله به آقای سی و هشت ساله (شوهر)زده ،راه آشتی را بسته است.اصولا روانشناسا تو فامیل اظهار نظرکنند ،بدتر میشه.زن دایی جان آقای جوان ، که از عروس خواهر شوهر، خیلی خوشش می آمده  ،سعی فراوان کرده ،پا در میانی کند، ولی نتیجه ای حاصل نشده.در جواب سوآل پسرم میگم،دیر مداخله صورت گرفته ،زخم کهنه ای در روابط این زن و شوهر  پیدا شده ،از همون اوایل که هر دو عاشق هم شده اند و قاعدتا از هم انتظار دیگری داشته اند و همه از ازدواج با هم منع شان می کرده اند با این توجیه که تب تند،زود به عرق می نشیند،الان فقط خودش را نشون داده ،چون هر دو، یا یکی از آن دو، لبریز شده ،به اصطلاح رانندگان ،بریده،

مادر پسر ،دیروز زنگ زده بود به من و می گفت دیگه به پسر و عروسم نمیگم برگردید سر زندگی،اما به مفهوم این نیست که نگران بچه هاشون،نیستم.خون ام،خون ام را میخوره که چی شد؟!خدایا کمک کن.

به پسرنازنین و مهربان خود  میگم ،نَهراس.عوامل متعددی نقش دارد که همه اش قابل کنترل نیست،این اتفاق فاجعه نیست، گرچه بسیار غم انگیز است.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد