نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دلگیر شدن هام

خاله جوانتر از مامان،به همراه مادربزرگ ،مادرم را در امر زندگانی ،خیلی کمک میکردند تا از پس بچه داری بر بیاید، تا اینکه کلاس اول را شروع کردم و خاله به خانه بخت رفت.دایی جوان هم پس از انتخاب شغل آبرومند در کلاس سوم دبستان من همسری کدبانو انتخاب کرد و برای ماموریت شغلی به شهر دیگر  رفت .حالا دختر خاله و دختر دایی حوانتر از خودم دارم که محبت زیادی می کنند.نوه های مرا همانند خودم دوست دارند و آرزو می کنند نوه دار شوند.دیروز دختر دایی و دختر خاله تشویقم کردند به مدرسه دخترانه محله حاشیه شهر برویم و در جشن تکلیف شان شرکت کنیم و در حد توان کمک مالی به خانواده های بی بضاعت کنیم.

بعد از فوت مامان، مراتب نگرانی شان را اعلام می کنند و برای مهمانی دعوتم می کنند.تنها نبودن لازمه سلامت روان است.

آنها میدانند از فامیل به اندک دلگیری دوری میکنم فلذا سخت مراقبند رفتار مهربانانه را از من دریغ نکنند.

نظرات 1 + ارسال نظر
کوهنورد چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 06:26 http://1kouhnavard.blogsky.com

سلام.
صبحتون بخیر.
نمیدونم چرا ولی همیشه خاله ها بوی مادر میدن. آدم حس مادر رو در وجود خاله میبینه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد