نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

حکایت سفر کردن ما

براش نوشتم ،سفر کردم که از یادم بری،دیدم نمیشه.آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

برام نوشت،تو سفر کردی به سلامت،تو منو کشتی ز خجالت.


پیامک هام را خونده میگه چقدر قدیمی فکر می کنید شما آدما




فال گرفتم

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت ، 

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین ، 

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش ،

 آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم ، 

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران ،

 در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ، 

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست ، 

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید ، 

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه ،

 زان پیش که گویند که از دار فنا رفت


تعبیر: از دوست عزیزی دور افتاده ای و در غم و حسرت به سر می بری. نا امید نباش زیرا هر فراقی وصالی به همراه دارد. اگر می خواهی به مطلوب خود برسی نا امیدی را از خود دور کن.

سفر هایم به مشهد

سال ۴۵ هفت سالگی با قاسم و زهره و مامان و رضا مهدی مجید و ناصر و منصور و شهین دوستان داداشم

 در ۵۱ با دایی  محمد و بهرام وملوک ۱۴ سالگی

در سال۱۳۵۸ سال دوم دانشگاه با مهین و فریده و پروین و مهری کریمیان و زری زندیه 

شهریور سال ۶۲ با ژیان مون با همسر ۲۴(سن  سالگی)

 ۶۴( با حامد و حسین) و با  هواپیما ( زمان جنگ)

 ۶۷ با سعید و مادرشوهر( با  قطار تهران ،مشهد از خونه زهره خانوم )

سال ۷۱ با اعظم(خواهرم)و مامانم و دوتا بچه ام 

سال ۷۷ با مامان و شهبازی و حامد و وحید( با ثامن الائمه)

سال ۷۷ من و و حامد با انجمن پرستارا ن (با  خانم خواجه علی و خواهران محمدی)

سال ۷۹ من و وحید و مامان در مهمان سرای دانشگاه

با شهبازی (هتل فانوس دریا )وبرگشتن مون  با اتوبوس

سال ۸۷ با حامد قبل از عقد او سیزده فروردین ماه.

با حامد و زنش هتل میعاد(مهمان سرای دانشگاه)

با مامان و وحید وشهبازی با ماشین خودمان مشهد(هتل میعاد )و بعد هم سفر به سرخ رود  شمال

سال ۹۲ هتل اسپادانا با شهبازی وحید از تهران رزرو کرد

 سال ۹۴ با نجمه و پروین وما مان نجمه هتل اطلس نزدیک حرم(سارا مبتلا شد به آبله  مرغان)

 سال ۹۷ با اقا رضا و زهره خانم احمد ومنصور و  همسرش زهرا و نجمه و مجید وپروین و احمد ( بازار سرشور رزر)مهمان سرای  انرژی اتمی

سال۱۴۰۱ با حامد و دو بچه اش.میعاد دانشگاه

سال 1402 و 1403 با قطار با همسر و نوه ها و عروس و پسرم حامد

مرداد ماه سال  1404 (خیابان طبرسی )و چهار راه مفتح همراه حامد و همسزش و علی و عسل(3سال و ن



















خود آگاهی نظریه جو هَری

وسعت دادن به خود آگاهی

هر انسان یه ظاهر دارد که همه متفق القول درباره اش چیزایی میگن و خودش هم مُهر تایید می زنه،همین انسان یه تاثیری رو دیگران میذاره که خودش از آن بی خبر است و فقط زمانی متوجه میشه که آن دیگران بهش انعکاس دهند ممکنه تعجب کنه و خوشحال بشه،یا به شدت دفاع کنه که چنین نیست اشتباه می کنید و این جنبه را خوبه از دیگران سوآل کنیم و اگر قبول کردیم وسعت خود آگاهی مون بیشتر میشه ،یه جنبه از انسان هم راز هاش  است که تا خودش نگوید احدی از آن مطلع نمیشه و در دفاع از خود بهتره پنهان بماند ولی چون خسته مون میکنه و نگه داری اش انرژی می بره بهتره به اطلاعات سوخته تبدیلش کنیم و هرچند گاه یکبار مث باز کردن دریچه های سد،به بیرون بریزیم اش در قالب حدیثی از دیگران،و چهارمین جنبه انسان، ناخود آگاه اوست که نه خودمان نه دیگران اطلاعی از آن ندارد و فروید سعی میکرد ازدرون انسانها بیاردش بیرون و معتقد بود تعبیر خواب افراد جای دسترسی به ان است.

وقتی در وبلاگ هامون حرفایی می زنیم ،بهتره برای تخلیه ناخود آگاه مون تلاش کنیم با توجیهاتی چرایی رفتارهامون را بیان کنیم تا یا تایید شود و یا رد شود و زان پس بهتر بتوانیم با خود کنار آییم.

این را بارها درس داده ام.پنجره هَری نام دارد

سفر زیارتی

بیست و هشتم دی ماه هوس مسافرت به سرش زده،اونم سفر زیارتی،از من هم دعوت کرده همراهش برم.

مایل به رفتن نیستم چون هوا سرد هست و لی سوار قطارشدن را دوست دارم.

همسرجان میگه باید کسی پیدا بشه تو را از خانه در بیاره،اینجور پیش بری ،میمیری.سفر به مشهد که همیشه آرزوت بود،حالا چی شده ناراحتی؟

بلیط قطار تهیه کرده ،هتل رزرو کرده ،اومده میگه،مامان هیچ مشکلی پیش نمیاد نگران نباش.گرچه عاشق دوتا بچه اش هستم،ولی به صلاح نمی دونم تو این فصل سرد شهر غریب بره.اما کو گوش شنوا؟پیاده روی اربعین را هم موافق نبودم برود ولی خانواده اش را تنها گذاشت و رفت و با بیماری ریه برگشت،در حالی که اسباب کشی به خانه جدید داشت،نمی دونم چرا هر کار دوست داره می کنه و وقعی به مصلحت اندیشی من نمی گذاره..هیشکی با من موافق نیست،همه بهش میگن هر جور راحتی،هرجور صلاح می دونی عمل کن.انگار نه انگار من نگرانش میشم.

خودش را عاقل می دونه.دلم برای بچه هاش می سوزه که چاره ای ندارند از با او بودن.اما همسر جانش هیچ اظهار نظری نمی کنه.دلم میخواد تنهام بذاره.ولی دور و برم می پلکه.ساعت پنج عصر به مقصد مشهد سوار قطار میشیم خودش و همسرش و باباش و بچه هاش دارند عازم میشن و من را خِرکِش کنان می برند.از ساعت دو نصفه شب خواب از سرم پریده،کاش به خیر بگذره،حوصله ندارم.گوشه امن خونه را به هر جابی و انجام هر کاری ترجیح میدم ولی او معتقده هرچه جمع و جور تر بشی باز فکر می کنی دراز به دراز هستی من باید ببرمت.