نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

حتی اگر مردی ،گریه کن

یه داستان میگم گریه کنید ، حتی اگر مرد هستید ، چرا که گریه کردن ،  نشانه قوی بودن و خردمند بودنه

در واقع اگر افراد دیگر، مثل شما  ، احساساتی قوی داشتند ، کمتر شاهد تراژدی هایی در جامعه بودیم.

این باور قدیمی که گریه نشانه ضعف  مرد  است ،  را کنار بگذارید ، شما ضعیف نیستید ، احساسات قوی دارید  ،که به گریه می افتید.

 این کلیشه را از روی احساسات بردارید  که میگوید: ( تو شکننده ای.)

در زمانه ای که مرد، همانند همسرش مراقبت از بچه را انجام می دهد ، و زن در بیرون از منزل کارهای بزرگ میکند ، با هر جنسیت میتوان

 همدل بود و شجاع و باهوش


واما داستان


دخترک(الی) به دوستش (مارال) گفت:  در خانه ما،  داشتن دوست پسر،  جرم است، لذا  از تو خواهش می کنم به همسرت محمد،  بگو به اون دوست خوش تیپش(همکلاسی مون)بگه ،  با من چند جلسه صحبت کند ، با نیت ازدواج،  تا بدانم همانقدر که چهره و اندامش زیباست ، آیا افکار زیبا هم دارد یا خیر.

محمد با حمید صحبت کرد .حمید گفت چه بهتر از این ؟.صحبت های دونفره شان به شکل گیری عشقی آتشین،  منجر شد .خانواده دو طرف آگاه شدند،  علم مخالفت بر افراشتند .از دو طبقه اجتماعی _ اقتصادی بودند .خانواده ها با اشک های مادر پسر(به دلیل تهدید به خودسوزی پسر)و مداخله بزرگتر های فامیل، رضایت به خطبه عقد و جشن (البته از نوع مفصل) دادند .

گذشت و گذشت.زندگی  خانوادگی برپسر روز به روز سخت ترو سخت تر  شد ، دختری از خانواده ای مرفه، که  تاب و توان سختی کشیدن نداشت، شوهرش قلبی شده بود،  زیر بار مخارج زندگی ، کمرش خم شده بود، دخترهر روز و هر هفته و هر ماه  با خواهر و زن برادر و مادرش بیشتر عجین بود(به دورهمی خانوادگی) تا با همسرش

از حق نگذریم ،،مادر دختر، ماهانه،یخچال دخترش را پر از گوشت و مرغ تحویل داماد می داد و همه روزها،  دختر و فرزندانش را در جمع خانواده خود می پذیرفت .

پسرداستان ما، با زنی در اداره  شان ، درد و دل می کرد، ازینکه اختیاری بر زندگی اش ندارد ، ریش و قیچی  در دست مادر زن است ، چرخاننده این زندگی هم اوست .

زن ، به همسرش بد گمان شده بود .سعی  می کرد سر از کارش در آورد، مامور تعقیب در محل کار او گمارد .در خانه ضبط صدا گذاشت، اما چه عایدش شد؟همسرش به او خیانت نمی کند ،فقط پشت سر خودش و مادرش به دوست و آشنا گلایه ها می کند،  از زندگی رضایت ندارد ،پدر دختر و پدر پسر در جلسه ای که بنا به خواست زن ،ترتیب دادند ،این دو نفر را از هم دور کردند و سر نوشت دو بچه نادیده گرفته شد ، گاهی اینجا،  گاهی آنجا و الان یکسال از آن روز های سخت می گذرد .

حاصل 15 سال زندگی با عشق شروع شده،  بدینجا ختم شده که ، دختر از پدرش اجازه ندارد، به دیدن همسری برود که او هم تنهاست و هنوز دل در گرو زندگی مشترک

کات


مدتیه تا میام بنویسم یهو مطالب از ذهنم می پره.(به این حالت در روانشناسی بلوک شدن ذهن میگن).

و احتمال داده میشه  یه پیام ذهنی قدرتمندی باعث میشه این اتفاق بیفته و خود سانسوری به وجود بیاد ، ترس از قضاوت اطرافیان ، ترس از لو رفتن بسیاری از اطلاعات، ترس برداشته شدن پرده از مکنونات درون.

به هرحال من مدتیه نومید شده ام از خوانندگان .و دوباره یه پیام ذهنی منو به کنج تنهایی و خلوت فرا می خواند.
پیامی که  میگه :( دلا خو کن به تنهایی،  که از تنها(تن ها )بلا خیزد/ سعادت آن کسی دارد که از تنها(تن ها)بپرهیزد.)

آره شاید  از تنوع خواننده هایی که نمی شناسم شان ،  میترسم .

از عواقبی که بر ملا کردن اندرونیات ام ممکنه به بار آورد می ترسم  (مارگزیده ، از ریسمان سیاه و سفید می ترسه)

خلاصه خودم هم نمی تونم بفهمم که چرا نوشتن ام فلج شده
شاید پیام ذهنی(تو کز محنت دیگران بی غمی /نشاید که نامت نهند آدمی ) مانع نوشتن هام میشه .آخه این روزا تو شهر خبرهاییه..
شاید ترس از انگ خوردن که :( روباهه به کلاغه گفت:. پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ ، گر خوش آواز بودی و خوشخوان،  نبدی بهتر از تو در مرغان،  زاغ میخواست قار قار کند ، تا که آوازش آشکار کند ، لقمه افتاد چون دهان بگشود...)باعث میشه بگم به خودم ، هی،  فریب نخوری.

شاید محاسبات عقلانی ، که  : > آهای تو را چه شده ؟ که چراغ به خانه روا را در مسجد می بری؟ کدام عقل سلیم بر تو می پسندد، بودجه خانواده را در اشتراک اینترنت صرف کنی و اوقاتی را که میتوانی ، کارهای منزل را به خوبی انجام دهی،  بدون نیاز به مستخدمی که حقوق دریافت میکند . و  ورزش مناسبی که تو را از شرکت در کلاس های بدن سازی کفایت میکند ...

نکند که با خود اندیشیده ای آن خزعبلات که می نویسی (  تو نیکی میکن و در دجله انداز است .) هان؟

نکند در ادراک تو نمی گنجد که تنها زمانی که میتوانی به درگاه خدا دعا کنی که فرزندانت در آخرین فرصت ها ...

باز هم بلوک شدم.

مربی پرستاری مهربان

سیما قزلباش یه روان پرستار مهربان و زیباست در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان که اصالتا کرمانشاهی است ولی رگه اصفهانی داره تهران مقیم بوده والان در بخش روانپزشکی بیمارستان فارابی و دانشکده پرستاری کار میکنه،آرزو داره زودتر بازنشسته شود و به تهران برگردد متولد خرداد ماه است و نکته مهم نوشتن من درباره او اینه که همیشه به من میگفت،،عاشقِ تونم،،،ومن متقابلا بسیار دوستش دارم.خیلی حواسش به من بود.وقتی او آمد من فقط یکسال همکارش بودم.

تو اینستاگرام نامه های فدایت شوم دریافت می کنه اردبیل هم استاد دانشگاه بوده.گِرمی هم دانشگاه ازاد بوده.


تکبر و تواضع

فضای وبلاگ های blogsky دوستانه است من دوست دارم.بعد از نوشتن حرفام در اینستا کرام اینجا را بهتر دیدم

فرزند خود را چگونه بار آوریم؟

بعضی ها بچه ندارند.

بعضی ها بچه نمی خواهند.

بعضی بچه دارند در تربیت او گرفتار اند.

بعضی خوشحالند که هم بچه دارند، هم می دانند چگونه پرورش اش دهند که به بن بست ارتباطی نرسند،

اسپنسر جانسون میگه، متاسفم ,برای پدر و مادرهایی که برای تربیت فرزندشان یه کتاب روان شناسی همیشه دم دستشان است ،ورق می زنند، صفحه فلان، پاراگراف فلان،  را مطالعه می کنند، اینگونه کودکان تربیت نمی شوند، چون نگرانی پدر و مادر را متوجه می شوند ،پدر مادر برای تربیت کودک خود ، الگویی از والدین در ذهن دارند .

اگر والدین تان با پشت دستی و چوب وفلک تربیت تان کرد؟چرا فکر می کنید اشتباه کرده اند ؟ و میخواهید طرح نو در اندازید او نا  در حق شما آنقدر خوب عمل کرده اند ،که الان شما اینقدر خوب و مهربانید که تصمیم دارید، فرزند خود را در ناز و نعمت پرورش دهید .به جای شک در روش تربیتی والدین ، همانگونه عمل کنید با کمی تعدیل ،چرا ؟چون روش قاطعانه ای در تربیت همانست که عملا آموخته اید حالا کمی اینورتر یا آنور تر مشکلی ایجاد نمی کند ،  ولی به طور کل منکر دانش و توانایی والدین تان در تربیت کردن فرزند نباشید.