نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

نه هر که آینه سازد سکندری داند

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

ضرب المثل ها و سخنان قصار را بخوان .

البته عاقل را اشاره ای کافیست، بله فقط عاقل را.

ویسنده :پرستار    |   تاریخ: ۱۳۹۲/۰۱/۰۸ ساعت:

وقتی از تخم بیرون امد دید تعداد زیادی جوجه مثل او دنبال مادرشان می گردند.

ولی ادم های مهربان انها را به جای گرمی بردند و غذا دادند وهر روز هم به انها سر می زدند و بهتر از یک مادر مواظب انها بودند.

جوجه ها به خاطر غذا های خوشمزه و تقویتی و جای گرم ونرم خدا را شکر می کردند. 

ادم های مهربان نگران بیمار شدن انها هم بودند و همه روزه دامپزشک انها را معاینه و وزن می کرد. 

امروز متوجه شدند که ادم ها می خواهند انها را به مسافرت ببرند مرغ ها به هم می گفتند چطور ما می توانیم محبت ادم ها را تلافی کنیم !

یک ساعت بعد برق چاقو ها به انها فرصت نداد که از ادم ها تشکر کنند. 


دایهء بهتر از مادر 

از کتاب اینه ها هم دروغ می گویند

محمد احتشام

خوش شانسی یه خانوم

تو اتوبوس نشسته ام .کنار دستم یه خانوم نشسته.حال خوبی نداره.دمق است.میگه همسرم به من تهمت ناروا می زنه ،پسرم میگه از بابا جدا شو دخترا بیشتر دوستش دارند .معلم هستم .دلم برای عمری می سوزه که به پای چنین مرد طی شد.میگم علامت بیماری است .ازش انتظار نداشته باش تا دلت نسوزه .هر چه زودتر ببرش پیش یه روان پزشک.آخر هفته در حیاط بیمارستان می بینم خانمی به مردی مرا نشان می دهد میگه همین خانوم بودند.پسرش است .میاد جلو و به من سلام می کنه و از من تشکر می کنه.متوجه میشم همون خانوم داخل اتوبوس است که شوهرش را برده دکتر و دکتر براش تجویز کرده بیاردش بیمارستان محل کار آموزی دانشجویان تا شوک الکتریکی دریافت کند.

شرح حال یه بیمار در بخش روان پزشکی

بیدار است .در نکاه اش غمی عمیق دیده می شود می گوید خلقم گرفته .موهاش را با بی حوصلگی به پشت گوش می برد.بهش میگم یه شعر زمزمه کن.میگه بلد نیستم . میگم هر چند کوتاه.زمزمه می کند .مینویسم.به دانشجو ها میگم هر کی بسته داره متن کامل  این شعر را جستجو کنه.صبا سرچ(جستجو)می کند .متن را نشانم میدهد.میگم روی یه صفحه دفترچه یادداشت جیبی خود یاد داشت کن و تا ظهر کمکش کن یاد بگیرد .سوآل می کند اینم جزء پرستاری از بیمار است؟میگم تو به وسیله اینکار می تونی از کانال علایق بیمار ارتباط با او را آغاز کنی ....روز خوبی در کنارش داشته باش

سفر به غرب کشور

سال هشتاد و نه بود .ماشین نو داشتیم با علی خواهر زاده و پسرم رفتیم به سوی غرب کشور تبریز ارومیه اردبیل و بعد شمال رشت.

حیف که اعلام قبولی پسر در دانشگاه سفر را نیمه تمام باقی گذاشت.