نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

ایجاد احساس گناه در دیگران

برادر پیام داده یه نهار میخواستی به برادر زاده ات ،مهمانی بدهی.


این شکرد ایجاد احساس گناه است .به خودت نگیر.او(شبنم) هرگاه دوست داشته باشد میتواند به خانه ام بیاید، ولی برای آنکه از ارزش های خودش میخواهد پیروی کند و اجتماعی نباشد و رابطه ایجاد نکند نمی اید یا می آید میخورد و بدون کسب اجازه  از

 صاحب خانه (عمه اش)می رود .از نظر من پدرش  شوربخت است به خاطر داشتن این فرزند.

شگرد داداش است ،روش اوست.ولی این دختر ادب را باید رعایت کند .مادربزرگش (مادرم)هم نان جو وپیاز خود را میخورد و زیر بار همسایه متکبر خود نمی رفت.شبنم است دیگر.ژن مادر بزرگ زنده است و به زندگی ادامه می دهد اکرچه مادربزرگ شبنم بیش از یکسال است هم جوار خاک سرد گور و خروارها خاک است.

نظرات 2 + ارسال نظر
محمد رها یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 20:48 http://Ikhnatoon.blogfa.com

مشکل شبنم رو در ذهنت نگه ندار. از ذهنت بریزش بیرون حالا یا با خودش مطرح کن یا با داداشت یا همینجا بنویس و پاکش کن و یا همه روشها رو امتحان کن...
میدونی یاد اون داستان افتادم که استاد گفت: وزن لیوانی که در دست گرفتم چقدره؟ و تهش به این نتیجه رسید هر چقدر وزنش سبک باشه وقتی چندین روز دستم رو به همین وضعیت نگه دارم منو راهی بیمارستان میکنه.
و یاد داستان دیگری افتادم که استاد داخل یک تنگ شیشه ای رو با توپ بیس بال، تیله بازی، خاک و نهایتا دوتا فنجون آب یا چایی پر کرد. تهش به دانشجوهاش جواب داد که ذهن ما با این چیزا (خانواده، دوستان، محیط کار و تفریح) پر شدن اگر مرتب و اولویت بندیشون نکنیم مابقی رو از دست میدیم!!!
داستان اول میگفت به هر دلیلی مثلا عذاب وجدان یا حس کم کاری یا پرکاری اگر با ذهنمون زیادی ور بریم روانمون بهم میریزه. داستان دوم میگفت حفظ تعادل (عدم افراط و تفریط) به سلامت زندگیمون کمک میکنه.
خود منم مبرا نیستم و فقط مینویسم، پای عمل برسه لنگ میزنم.
نمونش مرجان دختر مرحوم داداشم متولد فروردین ۱۳۸۴ که دنیاش برام قابل درک نیست شایدم من براش قابل هضم نیستم اما یک علاقه بهم داریم که نمیشه انکارش کرد. شبیه علاقه به غذا خوردن که چه نخوری یا زیادتر بخوری، زمان حلال مشکلات میشه. زمانش باید برسه یا زمانش بگذره یادت میاد چه کردی یا چه باید بکنی!

موج یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 12:11 http://Www.miztahrir.blogsky.com

رضوان جان اهل تعارف و دعوت نیستی ؟
مشکل من هم با عمه م همینه .وقتی ازدواج کردم
موقع کرونا بود که نیومد .عذرش موجه .
ولی بعد حتی یک بار هم زنگ نزد به من .
حتی نمیدونم الان میدونه بچه دارم یا نه .
الان جوون ها معمولا تا بهشون محبت ندی بهت محبت نمیدن .اطرافیان من که اینطور هستند ،دوست دارند تعارفشون یا دعوتشون کنی .وگرنه فکر میکنند بهشون بها یا ارزش نمیدی .
من که تا دعوتم نکنند جایی نمیرم .حس میکنم سربار میشم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد