نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تقارن عید مبعث با...

جالبه که امسال روز تولد من و  عید مبعث حضرت پیامبر متقارن شده اند.۶۴ سال پیش مادرم در سن بیست وسه  سالگی دچار درد زایمان شد و مامای محلی(سیده بانو بیگم میر عظیمی)را به کمک طلبیدند تا از تجربه اش استفاده کنند.مادربزرگ و خاله خاطرات آن روز را برایم گفته اند .از مادرم تا زنده بودند ،سوآل می کردم چه احساسی داشته است .مادر مرحومه ام،  دوتا پسر هفت و پنج ساله و یک دختر دوساله داشته اند .مطمئن نیستم ورودم به خانواده پنج نفره مادر و پدرم ،موجی ایجاد کرده باشد.الان هم خودم به شوخی میگویم ، اگر تمایل دارید به من، ورودم به جهان خاکی را ،تبریک بگویید.در این ۶۴ سال مدام غرُ زده ام ، « ز کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود؟»؟

دیشب همسر چیز فهم ،با جعبه ای شیرینی وارد خانه شد و فرمود چنانچه یه شیر قهوه گرم، برایم بیاوری ،میتوانم با این شیرینی دانمارکی،کام خود را شیرین  کنم ،گرچه خطر بالا رفتن قند، تهدیدم می کند ،ولی یه روز هزار روز نمیشه.هر دو پسرم هنوز از خواب بیدار نشده اند که ببینم آیا به یاد می آورند، بگویند مبارک یا نه.تنها فرزند خواهرم علی ،جوان رعنای ۳۷ ساله، هیچ سال به خاله خود تبریک روز تولد ش را نگفته و فرزندان برادرانم که شش دخترزیبا و جوانند و دو پسررعنا ، هستند،هرگز اهمیتی به این عمه پا به سال گذاشته،نداده اند،(گرچه ادعا می کنند به داشتنم بر خود ،می بالند )آن وقت جالب است که دختر برادر همسر،  زنگ می زند و تبریک میگوید.عروس خانم معصوم با نگرانی از اینکه، مبادا برنجم،تبریک میگوید.ولی واقعا آب از آب هم تکان نمی خورد، اگر پای مبارکم ،به این جهان گذاشته نمی شد.لازم به تذکر است خودِ من هم تبریک تولد گفتن به دیگران را مزاح می دانم.حادثه مهمی نیست بیاییم یا نه.شاخ غول را که نمی خواهیم بشکنیم.یکی از روز های دوران خدمت،  وقتی پایم  به خانه رسید، دیدم کیک روی میز خانه مامان است و  گل تزیین شده را پسر کوچولو یم ،دستم داد،متعحب نگاه شان کردم ،گفتند ریاست دانشکده تان زنگ زده،  اگر امروز مراسم جشن تدارک دیده اید، از جانب من نیز ، به ایشان تبریک بگویید که ما به صرافت افتادیم ،تدارک ببینیم .آن روز مامان با چشمان اشکبار مرا بوسید .

اینهمه را گفتم تا بگویم دیشب موقع خوابیدن به خدا گفتم، اگر فردا صبح بیدار نشدم ،بدان و آگاه باش من، به همین میزان عمر هم از تو راضی هستم.ولی دو ساعت بعد بیدار شدم و تا صبح هم خواب پر و پیمان  نداشتم.

نظرات 5 + ارسال نظر
موج یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 12:16 http://Www.miztahrir.blogsky.com

دیر دیدم شرمنده .الان تکلیف چیه تبریک بگیم یا نگیم .سخت نگیر رضوان جان .ورود تو در این جهان واسه من خوب اومد .حالم رو چندین بار با حرفات خوب کردی و اگه تو نبودی شاید کسی نبود که حس خوب تو لحظات سخت بهم هدیه بدهممنون که هستی

ترانه شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 09:50

سلام رضوان جان ، تولدت مبارک:
امیدوارم سالها بارسلامتی تولدت را جشن بگیری. بنظر من که بودن ‌ مهمه، اینکه شانس زندگی کردن بهمون داده شده جای جشن گرفتن داره

محمد رها شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 08:51 http://Ikhnatoon.blogfa.com

سلام
تولدتان مبارک
و خدا رحمت کند مادر بزرگوارتان را و سایه اتان بر سر فامیل دارای جمعیت متوسط رو به رشد مستدام باشد.
فکر کنم هم سن عمه کوچکم باشید که اتفاقا ته تغاری خانواده پدریم است.
الان فرصتی نیست برای بیشتر گپ زدن. چراکه احضار شده ام. تا شب خدانگهدار

حسین شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 08:13

تولدتون مبارررررررک باشه
120 سال پاینده باشید و سلامت
خدا مادرتون هم رحمت کنه و سایه تون روی سر بچه هاتون مستدام

فاطمه شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1401 ساعت 08:09 http://Ttab.blogsky

سلام مبارک باشه،قطعاآمدن شمابه این دنیالازم بوده که اومدید.زندگی ونعمت حیات روکوچیک ندونید،به امیدخوشبختی مضاعف

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد