نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دعای خیر

اذان اصفهان  فقط یک دقیقه دیگر


پی نوشت (1):

ساعت 3:40

اگر خدا قبول کند در این مدت غیبت از اینجا دعا کردم خداوند ماها را یاور باشد هر کدام به طریقی گیر کرده ایم


پی نوشت (2):دیروز بعد از ظهر خرید کرده بودم (موش تو غارش نمی رفت جارو به دمش می بست <<<به قول مادر شوهر مرحوم>>>)و تو  گرما با بار سنگین که برای انگشتان دست و انگشتان پای ام ،آزار دهنده است ،به سوی خانه می آمدم،خانم جوانی با پسر کوچولوی پنج ساله اش حین عبور از کنارم بوق زد و ایستاد ،پیشنهاد داد برسونم تون خانوم.خوشحال شدم ،قبول کردم و مرا تا دم در مجتمع مسکونی مان رساند.تا باشه ازین رفتارهای محبت آمیز باشه.

یه خاطره

یه گروه دانشجو داشتم که مث کوه پشت من بودند.البته که خوشحال بودم.(در بخش روان پزشکی).

یه خانوم رشتی رئیس بخش (سر پرستار)بود.

هر روز صبح که من با دانشجویان به بخش (که آموزشی هم بود)وارد می شدیم به علامت (عزا گرفتن)روی از من می گرداند.

دانشجویان دختر باشند ،جوان هم باشند ،مربی خود را هم دوست داشته باشند،بر آشفته می شوند،خب.

تا دانشجو دست می زد به پرونده یه بیمار،فریاد می زد ،«بذار سر جاش».

من علامت میدادم نذار سرجایش، اعتناش نکن (می گفتم،بردار بیا اینجا ، ببینم).

یه روز دانشجوها گفتند :«خانم باهاش برخورد کنید ،به تندی».

من گفتم :«بچه  ها !کار کردن تو بخش روان خیلی سخته،ببخشیدش،رهاش کنید».

بچه ها گفتند :«شما از حق خودتان می خواهید گذشت کنید،بکنید ،ما گزارش رفتارش را به دانشگاه میدیم ».

حدس می زنید، چه شده باشه؟

من فقط آخرش را میگم.

فردای آن روز اولتیماتوم دانشجویان،وقتی وارد بخش شدم،شانه به شانه من, مدیر پرستاری بیمارستان هم وارد شد (به بهانه سرکشی به بخش).

حدس تان چیه؟

خانم سر پرستار با دیدن ما دو نفر شانه به شانه ،حدس اش چه بود؟

آیا دانشجویان به دانشکده گزارش داده بودند؟

آیا مدیر پرستاری تصادفا ، آن روز شانه به شانه من وارد بخش شده بود؟

نه چک زدم نه چونه.

خانم سر پرستار به فرمان مدیر پرستاری،آن روز از بخش منتقل شد به اتاق تحویل رادیولوژی(جایی ساکت و کم رفت و آمد).

وقتی داشت از بخش می رفت رو به من ،با چشم گریان ، گفت:«به خودم می گفتی، ازین وضع ناراضی هستی».

ومن هاج و واج(متعجب).

و روان شناس بخش به دوستانش می گفت :  «این،یعنی من،خیلی سیاستمداره».

ومن متعجب.

حدس شما درست بود.

به مدیر پرستاری بیمارستان، خبر رسیده بود ،سر پرستار بخش روانپزشکی ،در کار آموزش به دانشجویان ایجاد اختلال کرده.

خدا می داند ،من نمی خواستم، سرپرستار با سابقه بخش ،  به خاطر یه دوره دانشجویان حساس،سِمَت اش تنزل  پیدا کند.

اما گویا به نگهبانی بیمارستان، ماموریت داده شده بود، به محض ورود من به بیمارستان ،مدیر پرستاری بیمارستان را خبر کند.

درسته من خیلی ناراحت می شدم ،ولی سعی می کردم بازهم صبوری نشان دهم.

اما در جایی که حیثیت بیمارستان نزد دانشگاه (مبدا دانشجویان)خدشه دار شود،رئیس دانشکده به ریاست بیمارستان ماموریت می دهد ،رسیدگی شود.

درسته دیدن چشمان اشکبار سر پرستار را دیدن ،تلخ بود ولی خود کرده را تدبیر نیست.

از آن روز به بعد سر پرستاران بخش روان ،با دانشجویان، رفتار محتاطانه تری داشتند.



دیروز برای پیاده روی دوساعت تو بازار پرسه زدم.

وقتی رسیدم خونه نوه کوچولو را اوردند تا ساعت هشت و نیم.روز به خوبی گذران شد.ولی خستگی بدنی مانع شده بود خوابم ببره

خاتمه یک زندگی

خانم ...مامای خوشگلی بود که در تیم والیبال هم خوب بازی می کرد قرار شد از تعاونی مسکن ، یه خونه بگیره.پسرش هم تازه به دنیا اومده بود.آخی آن سبو بشکست و ان پیمانه ریخت پسرش لیسانس هم گرفت و رفت سربازی و به دلیل نامعلوم(برما)ناتمام فوت شد.خانم ماما از شوهر که کتکش می زد جدا شد. وزیبایی او و خوشبختی او در زمان بازنشستگی  اش از دست رفته بود ،حالا خواهرش و شوهر خواهر و دختر خواهرش به وکالت از او خانه را اجاره میدن و او مث مترسک در کنار شون ایستاده است.خدا اون روز را نیاره که همه چیز از کف کسی برود 

بادبزن خدا

گرچه  دیروز گرما منو حسابی کلافه کرده بود ولی دیشب تا صبح باد خوبی داشتیم.ممنون طبیعت هشیار که تلافی کردی.

دیروز ژود صبحانه خورده بودم پس زود محتاج ناهار شدم ولی تازه ساعت ۱۲ شروع به پختن غذا کردم.

ولی خیلی خوشحال شدم که به موقع غذا مون أماده شد.