یه گروه دانشجو داشتم که مث کوه پشت من بودند.البته که خوشحال بودم.(در بخش روان پزشکی).
یه خانوم رشتی رئیس بخش (سر پرستار)بود.
هر روز صبح که من با دانشجویان به بخش (که آموزشی هم بود)وارد می شدیم به علامت (عزا گرفتن)روی از من می گرداند.
دانشجویان دختر باشند ،جوان هم باشند ،مربی خود را هم دوست داشته باشند،بر آشفته می شوند،خب.
تا دانشجو دست می زد به پرونده یه بیمار،فریاد می زد ،«بذار سر جاش».
من علامت میدادم نذار سرجایش، اعتناش نکن (می گفتم،بردار بیا اینجا ، ببینم).
یه روز دانشجوها گفتند :«خانم باهاش برخورد کنید ،به تندی».
من گفتم :«بچه ها !کار کردن تو بخش روان خیلی سخته،ببخشیدش،رهاش کنید».
بچه ها گفتند :«شما از حق خودتان می خواهید گذشت کنید،بکنید ،ما گزارش رفتارش را به دانشگاه میدیم ».
حدس می زنید، چه شده باشه؟
من فقط آخرش را میگم.
فردای آن روز اولتیماتوم دانشجویان،وقتی وارد بخش شدم،شانه به شانه من, مدیر پرستاری بیمارستان هم وارد شد (به بهانه سرکشی به بخش).
حدس تان چیه؟
خانم سر پرستار با دیدن ما دو نفر شانه به شانه ،حدس اش چه بود؟
آیا دانشجویان به دانشکده گزارش داده بودند؟
آیا مدیر پرستاری تصادفا ، آن روز شانه به شانه من وارد بخش شده بود؟
نه چک زدم نه چونه.
خانم سر پرستار به فرمان مدیر پرستاری،آن روز از بخش منتقل شد به اتاق تحویل رادیولوژی(جایی ساکت و کم رفت و آمد).
وقتی داشت از بخش می رفت رو به من ،با چشم گریان ، گفت:«به خودم می گفتی، ازین وضع ناراضی هستی».
ومن هاج و واج(متعجب).
و روان شناس بخش به دوستانش می گفت : «این،یعنی من،خیلی سیاستمداره».
ومن متعجب.
حدس شما درست بود.
به مدیر پرستاری بیمارستان، خبر رسیده بود ،سر پرستار بخش روانپزشکی ،در کار آموزش به دانشجویان ایجاد اختلال کرده.
خدا می داند ،من نمی خواستم، سرپرستار با سابقه بخش ، به خاطر یه دوره دانشجویان حساس،سِمَت اش تنزل پیدا کند.
اما گویا به نگهبانی بیمارستان، ماموریت داده شده بود، به محض ورود من به بیمارستان ،مدیر پرستاری بیمارستان را خبر کند.
درسته من خیلی ناراحت می شدم ،ولی سعی می کردم بازهم صبوری نشان دهم.
اما در جایی که حیثیت بیمارستان نزد دانشگاه (مبدا دانشجویان)خدشه دار شود،رئیس دانشکده به ریاست بیمارستان ماموریت می دهد ،رسیدگی شود.
درسته دیدن چشمان اشکبار سر پرستار را دیدن ،تلخ بود ولی خود کرده را تدبیر نیست.
از آن روز به بعد سر پرستاران بخش روان ،با دانشجویان، رفتار محتاطانه تری داشتند.
این همون چوب خدا بود که صدا نداره
واقعا حقش بوده منم زمان دانشجویی از دست بعضی سرپرستارا دق میکردم خیلی بی احترامی میکردن خوش به حال دانشجوهاتون
پرستاری یه شغل شریف و بسیار مهم هست اما واقعا زمان دانشجویی خیلی اذیت شدم
من با همه سختی ها دوستش دارم چون خیلی تو زندگی شخصیم به دردم خورد هر چند اضطراب درمان نشده ام نزاشت پرستار بمونم
همیشه به بچه های پرستاری میگم پول شما حلاله ودعاتون مستجاب از بس این رشته سختی داره
موافقم با شما،پرستار مهربون
دانشجویان چه کار خوبی کردن.
آره حسابی بر آشفته شده بودند که نه خودم جواب میدم نه اجازه می دم اونا جواب دهند.
آدم نباید حرف بخوره.بهانه من این بود بخش روان باید بدون حاشیه بگذره.
شما خیلی برابر بودین که رفتار تلخ اون سرپرستار رو پاسخ نمی دادین
رفتار تلخ او را پاسخ دادن همانا و سکه یه پول شدن همان.اتفاقا از روان شناس بیمارستان سوآل کردم حدس شما چیست که هیچ عکس العمل نشان نمیدهم؟ایا ترس است یا بزرگواری؟روان شناس بخش مردان گفت وقتی او ماها را هم ...حق دارید با او طرف نشده بگذرید.بارها علنا به خودم گفت می دونی پشم به کلاه نداری لذا به دانشجو رو میدی .فشار از دو طرف تحمل می کردم .صبرم رو به اتمام بود .عنقریب داشت کار به جاهای باریک می کشید که ... او از جمیع شگرد ها بهره می برد.و من می دانستم از هر نوع برخوردی یه استفاده می برد.لذا دندان سر جگر می گذاشتم.
سلام ماشالله چه زود بیدار میشید
پسورد وبلاگتون درست شد؟
من یکی دو تا ایمیل براتون فرستادم که نحوه ی بازیابی رمز وبلاگ رو نشون میده
نه هنوز
بسیار عالی
همیشه آدم نتیجه صبوریش رو میبینه
بله