فیروزه رفت .
دیدم تو حافظیه ایستاده و تعریف از صفاش می کنه (تو فیلم کوتاه).
ازش پرسیدم:« تو این گرما،شیرازی؟»؟
،گفت :«دارم میرم مسقط.».
:مسقط؟
:آره
:حالا چرا مسقط؟یعنی حتی اونجا بهتر از اینجاست؟
قبل از فیروزه،شیرین هم رفته بود که دیگه ازش کاملا بی خبرم.
بیشتر از هر روز در جمعه دیروز پیاده روی کردم.
در انتهای روز شرکت کردم در مراسم سالگرد فاطمه.
روز در نهایت ارامش به پایان خود نزدیک شد.
خانوم زیبای همسایه مون تک فرزند داشت و فرزندش دختر بود،یه دختر آ رام و کم حاشیه.طفلک اونم ام.اس مبتلا شده بود.میگن خوشگلای حساس ، ام.اس می گیرند .واسه خوشگلی و لطافتش بود که داماد خوبی هم داشتند و یه نوه به خانواده اضافه شده بود .نوه جونی شون دختری هفت ساله بود که همه روز عصرها ، با مادر بزرگ و پدر بزرگ اش ، تو محوطه (,حیاط مجتمع)به بازی مشغول بود و دختر میانی (مامان نوه)اغلب تو خونه بود.سال پیش ازین دنیا رفت فکر نکنید کرونا توانست از پا در بیارد او را نه یه تصادف با یه جوانکی که تو خیابون لایی می کشید.
همه میگن :« گر بمیرد یک زنی جایش بروید یک گلی »
ماه ها گذشت از مهر ماه که اینجا نوشتن را جدی پیگیر شدم.چه دوستان خوبی به کلبه تنهایی من و خاطراتم سر نزدند.نادیده های دوست داشتنی.وبلاگ نویسی را دوست داشتم گرچه حرفی برای کفتن نبود ،احساس می کردم دلم که میگیره با نوشتن وا میشه ولی أمدن بعضی های با محبت، مثل کشیده شدن قلم مو برای براشینگ پوست آرامش بخشی داشت.
بعضی ها خوش قدم اند جای پاشون تو وبلاگم مث پولک های رنگ رنگی تلالو داره برام.
چه آدمای با احساسی پیدا میشه تو عالم.من بی چشمداشت رفته بودم وبلاگ بعضی ها را خونده بودم و یه پیامکی هم به رسم گذاشتن کامنت گذاشته بودم ، دور و بری های اون آدرس وبلاگم را دنبال کرده بودند و با من آشنا شدند و پیام مهربانی گذاشته بودند.کم کم هم ، دوستانی شدیم نسبت به هم علاقه مند و خیر خواه همدیگر.
اما گویا چند روز است تغییراتی در من رخ داده ،کمتر می خونم و می نویسم.
به قول یه خواننده قدیمی.
آی انار،انار،نار دون دونه
دنیا همیشه یه جور نمیمونه
شعر سعدی است که میگه :«ازین خواب شیرین باید بگذرد کسی که در راهی قدم گذاشته،چون باز میماند از غافله.».
چند روزی است خواب صبحگاهی گریبانم را گرفته نمیذاره از رختخواب کنده شوم.انگار با چسب رازی پلکهام را به همدیگر چسبانده اند.بهتره بگم هیکل ام را. که گاهی به دنده چپ می شود و گاهی به دنده راست از زمین جدا نمی شود.بگم خسته ام ،نه ،هول بیدار شدن ندارم.
دیروز رفته بودم پارک قدم بزنم دو دختر و یک پسر هر سه نوجوون روی چمن ها دراز کشیده بودند و...یکی شون را که هفده ساله است می شناختم همسایه مون بود پدرش را در سن پنج سالگی از دست داده و با داداشش و مامان معلم اش زندگی می کند دوچرخه اش را چند سال پیش دزدیده اند و خیلی ناراحت شده.مامانش دل خوشی از خانواده شوهرش نداره میگه:« تو زندگی حروم شدم من لیاقت بیشتر از اینها داشتم».
مامانه که خودش با همه سر سنگین است.
خلاصه که منظره مورد پسند عاقل ها نبود ظهر گرما ببینی دخترک موهای مثل خرمن خود را پسرانه کوتاه کرده و...