نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

حق الزحمه مشاوران املاک

سلام.دیروز داشتم سبزی میخریدم که.یه اقا وارد سبزی فروشی شد و پنح تا موز خواست خرید کارت کشید و دم رفتن ،گفت فکر نکنی بی معرفت ام ها م،خونه پنج میلیاری مون را دارم می فروشم امان از دست مشاور املاکی ها که اگر چک نداشتم و معلوم نبود چکم کجا و دست کیست....

برنامه خواب و بیداری طبیعی

ساعات خواب و بیداری پادگان خوبه  ها ا ،خاموشی می زنند همه باید بخوابند.صبح هم همه با هم بیدار شوند .

محتمع مسکونی ما در تمام طول شبانه روز دروازه اتوماتیک وار باز و بسته میشه یکی میره یکی میاد آقا صادقیانی با زن پیر هفتاد ساله اش صبح های زود میرن کوه آقای باقی میره کشتارگاه و اقای تک نواز می ره نماز جماعت مسجد.  تا دو نیمه شب هم دختر و پسرهای جوان از رقص بر می گردند ،و از مراسم های هم ارز.

همسایه روبرویی مون که مستاجر هم هست  به من میگه اگر سر و صدای بچه ام  با دوستاش آزارت  میده بهتره بری خانه سالمندان اونجا ارامش برای امثال تو بر قراره .

خودم اوایل شب خوابم می بره و ساعت یک و نیم دیگه بیدارم.پسرم از تهران که میاد تا ساعت سه نیمه شب بیداره بعد تا یازده صبح  میخوابه.

این برنامه ریزی منضبط من تاب نداره اینهمه تنوع را

شروع روز خوب

امروز،دوشنبه را از ساعت ۲:۳۰نیمه شب آغاز کرده ام.چون دیروز کشک و بادمجان و ماست چکیده و نان جو از من یه خرس خوشخواب ساخت که از ۱۵ تا ۱۸ در خواب بودم.

دوام و بقا

بارها از من سوآل شده :«چگونه دوام آوردی تا بدینحا، با اینهمه احساس؟»؟

و من پاسخ داده ام:« مگر دوام اورده ام؟».

شاید هم دوام آورده ام.

تو پارکی که قدم می زنم یه پاکبان لال است که شاید کر هم باشد تا از جلوش عبور می کنیم در حال جارو زدن برگ هاست ،با اشاره سلام در حد نظامی میده.خانوما خیلی دلشان به حالش می سوزد، گاهی (بعضی ها)  جارو را ازش می گیرند و به جاش ، جارو می زنند.

کفشی که به پاش است، باعث میشه اشکام در بیاد.مث گالش میماند.

یه خانم چادری یه بقچه شامل سفره یه بار مصرف ،قاشق و چنگال و بشقاب یه بار مصرف ،کله و پاچه و لیوان و چای در فلاکس رو ی میز پارک  جلوش  گذاشته بود که دیگر پاک بان ها با حسرت نگاه می کردند.

بابا حرمت مردم را نگه دارید، خدا روزی رسان او هست،ببینید و  بگذرید.

دختری دارم شاه نداره

مرد همسایه مون یه دختر داره که براش آهنگ می زنه با چی؟با ساز دهنی؟کی؟صبح و ظهر و شب.وقت و  بی وقت.با مناسبت و بی مناسبت.حتما تا خالا تصور کرده اید دخترش یه پارچه زیبایی و یه پارچه ادب و کمالاته.

من قضاوت نمی کنم.ولی...

والله خوش به حال بعضی دخترا.

بابا داریم تا بابا.

شاید احتمال میدین از بس این مرد از زندگی اش خشنوده.(  کاملا راضیه).

شاید احتمال میدین دغدغه مالی نداره،(آخه یه کارگر بازار میوه است).

من نمی دونم در آسمون واشده و لک لک ها یه حوری ـ پری انداخته اند تو دامن اینا!؟

دختر خانوم ، در سن ۱۴ سالگی، جیغ و ویغش از پنحره های نیمه باز ،تو فضای نور گیر می پیچه.

همسر جان که دختر نداشته ،می خندد به پدرش،   و میگه «حتما دختر داشتن از پسر داشتن کمتر مسئولیت برای والدین ایجاد می کند».

منم خدا را شکر می کنم،  یه پدر در این مملکت ،نماینده همه اون پدرا شده که دختر را« رحمت» می دانند.

نگهبان مجتمع مسکونی مون ،که می دونه این دختر برای پدر ش ،چقدرعزیز است،تا پیک از رستوران غذا میاره براش ،میگیره و تا دم در واحد شون می بره ،مبادا زحمت دختر خانم شود چهار طبقه پله را بیاد پایین دم در نگهبانی از پیک  موتوری تحویل بگیرد.

پس مامانش چی؟

مامان دختر در کنار خونه، رو صندلی چرخدار ،مات و مبهوت نشسته و به آینده های دوری فکر می کند که قراره برای دخترش خواستگار بیاید.چگونه بگه این دختر سواد خواندن و نوشتن هم نداره (حالا نه مطلقا)از بس کتاب قصه راپونزل را خونده فقط به خرمن موهاش فکر می کنه چگونه شانه بزنه ،ببافه یا اتو بکشه.