اول از همه ،دستش طلا
: (کی؟
: همسرجان
: به چه مناسبت؟(واقعا چر؟)
: سم پاشی آشپزخانه و پاکسازی آنجا از شر سوسک های مینیاتوری (شیطون/ بلا)
دوم ،عروس خانوم ما در سن 36 سالگی با داشتن دو فرزند 10 و تقریبا سه ساله موفق شدند چشمان همیشه کم کار خود را لیزیک کرده و پایان نامه دکترا را دفاع کنند ،مبارک شون و مبارک مون.
سوم ، خاله جان هفتاد و چهار ساله ام فرمودند : دختر خواهر همانند دختر خود آدم میماند(با تمسک به ضرب المثل خواهر زاده ،خود زاییده است)،فلذا تو باید در هفته دوبار مهمان خانه من باشی تا هم جای خالی مادرت ،آزارت ندهد و هم من با تو ناگفته هایی را بگم که بعد ها بتوانی نقل کنی و اگر خواستی بنویسی شان .
چهارم ، آمدن این دو پسر و نوه های جیگر طلا ، مود (mood)غمگین مرا درجاتی به سوی شادی و نشاط سوق داد
ممکنه تعطیل باشید در این روز، ولی مهمانی اونم به عنوان مادر بزرگ، تعطیل بردار نیست.
تولد درسا جان هم مبارک.
اگر یه کاغذ و قلم به تو بدهند و بگویند حال خودت را توصیف کن ،می کنی،؟می تونی اینکار را کنی؟کار آسونیه یا سخته؟
چه پیام ذهنی ممکنه منع ات کنه؟توجیه پیام ذهنی چیه؟
آیا واژه ها به یاری تو می آیند که توضیح دهی؟یا از دم قلمت فرار می کنند؟
از من می پرسه از کجا میشه فهمید این ازدواج عاقبتش به خیر میشه؟میگم عاقبت به خیر شدن ازدواج یه ارزوست ارزو بر جوانان عیب نیست ولی ان یرید الاصلاح یوفق الله در صورتی خدا تو را موفق می کند که اراده اصلاح داشته باشی وقتی به تو میگن یه کسی را انتخاب کن که او هم مث تو اراده اصلاح داشته باشد و تو میگی همین من حواسم باشه بسه عاقبت به خیری فقط یه ارزو است.آخه ازدواج و موفق شدن در ان وظیفه ای است که به دست دو نفر و ختی خانواده هاشون ....
یه جوری فکر می کنه درمان هر درد و کلید هر قفل است که...
دیشب زنگ زدم پسر جان بزرگم که دلم برا نوه ها تنگ شده،شما را چه شده،منو بی خبر از خود گذاشته اید؟شاید رفته اید سفر؟(چون گفته بود بیایید باهم بریم شمال گفته بودم هوا گرمه برای بچه هات نگران میشم),که گفت:« نه،ولی همسرم چشاش را لیزیک کرده و در منزل مامانش منتظر بهبود وضع چشماشه».بعد هم که از تهران ،پسر کوچولوم(که۳۲ ساله میشه شش ماه دیگه)،از راه رسید.
خلاصه که دیروز بر ما خوش روز و شبی گذشت.