نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دختری دارم شاه نداره

مرد همسایه مون یه دختر داره که براش آهنگ می زنه با چی؟با ساز دهنی؟کی؟صبح و ظهر و شب.وقت و  بی وقت.با مناسبت و بی مناسبت.حتما تا خالا تصور کرده اید دخترش یه پارچه زیبایی و یه پارچه ادب و کمالاته.

من قضاوت نمی کنم.ولی...

والله خوش به حال بعضی دخترا.

بابا داریم تا بابا.

شاید احتمال میدین از بس این مرد از زندگی اش خشنوده.(  کاملا راضیه).

شاید احتمال میدین دغدغه مالی نداره،(آخه یه کارگر بازار میوه است).

من نمی دونم در آسمون واشده و لک لک ها یه حوری ـ پری انداخته اند تو دامن اینا!؟

دختر خانوم ، در سن ۱۴ سالگی، جیغ و ویغش از پنحره های نیمه باز ،تو فضای نور گیر می پیچه.

همسر جان که دختر نداشته ،می خندد به پدرش،   و میگه «حتما دختر داشتن از پسر داشتن کمتر مسئولیت برای والدین ایجاد می کند».

منم خدا را شکر می کنم،  یه پدر در این مملکت ،نماینده همه اون پدرا شده که دختر را« رحمت» می دانند.

نگهبان مجتمع مسکونی مون ،که می دونه این دختر برای پدر ش ،چقدرعزیز است،تا پیک از رستوران غذا میاره براش ،میگیره و تا دم در واحد شون می بره ،مبادا زحمت دختر خانم شود چهار طبقه پله را بیاد پایین دم در نگهبانی از پیک  موتوری تحویل بگیرد.

پس مامانش چی؟

مامان دختر در کنار خونه، رو صندلی چرخدار ،مات و مبهوت نشسته و به آینده های دوری فکر می کند که قراره برای دخترش خواستگار بیاید.چگونه بگه این دختر سواد خواندن و نوشتن هم نداره (حالا نه مطلقا)از بس کتاب قصه راپونزل را خونده فقط به خرمن موهاش فکر می کنه چگونه شانه بزنه ،ببافه یا اتو بکشه.


نظرات 8 + ارسال نظر
قره بالا یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 10:16 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

هرکسی محبتش رو یه جور نشون میده

امیدوارم همیشه همینجور باشن

هر کسی به طریقی،با زبان خاص خود ،بیان عشق می کند قمری به غزل خوانی و قمری به ترانه

سلام یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 06:35

من که از هر دو نوع اش دارم
ولی دختر یک چیز دیگری است
میگن اونی که دختر ندارد یعنی گریه کن ندارد

موج یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 01:02

واقعا ..
بابا داریم تا بابا

خدا حفظ شون کنه ،اونا توجیهات خودشون را دارند

رامین یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 00:31 https://frozenblogger.blogsky.com

نمی دونم منم همچین چیزی رو تجربه کرده ام و خنده ام میگره. یک دختر ۹ ساله بود که خیلی وحشی بود و اونقدر چاق بود که نمی تونست راه بره و به سر باباش داد میزد که براش چیپس بخره و باباشم با مظلومیت جواب میداد: چشم دخترم

پس شما هم دیدین.دخترشون را برای سختی دیدن باید آماده کنند.

عمه اقدس الملوک شنبه 24 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 22:09 https://amehkhanoom.blogsky.com

محبت خیلی خوبه، خصوصا اگر دختر از جانب پدر سیراب بشه. اما از حد که بگذره مشکلات خاص خودش را داره. دختر و پسر هم نداره این قضیه. از قدیم گفتن حد و اندازه نگه دار که اندازه نکوست. انشاالله که خدا برای هم حفظشون کنه

البته ،اندازه نگه داشتن خوبه

گیل‌پیشی شنبه 24 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 21:52 http://Www.temmuz.blogsky.com

خدا برای هم حفظشون کنه

یکی شنبه 24 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 12:26

وقتی مادرش فلجه تمام آرزوهاش رو بسته به این دختر

مرد خوب وفادار ،دختر دوست هم هست.خدا همه درها را نمی بندد :«ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری».
اصلا عشق این دختر،« ساز زن اش» کرده.دار و ندار شون است.حتی اگر لایق اینهمه عشق و محبت و از خود گذشتگی شون نباشد.

پرژین شنبه 24 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 11:29

باعث خوشحالیه که همچین پدری وجود داره.امیدوارم تکثیر بشن

آره والله، من که بخیل نیستم، متعجبم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد