نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سی روز گذشت

از ماه دوم تابستان هم سی روز گذشت و گرما را از سر گذراندم چه قشنگ بیادم اومد  :«شب سمور گذشت و لب تنور گذشت».

میگن :« زمستون (این دفعه تابستون) هم    میره و رو سیاهی اش به ذغال میمونه.

کی باورش می شد این گرما به من لطمه نزنه؟ ولی گل هامون خشک شد مادر بزرگم زنده بود می گفت :«ننه گلا  ، بلا گردونت شد،غصه نخور»

از اولش هم بهشت «روضه رضوان»اجباری اش هدف نبود

میگه 

:«پدرم روضه ،رضوان،به  دو گندم بفروخت

،ناخلف باشم اگر من به جو ایی نفروشم»

میگم :«اولا پدرت نفروخت و مادرت اول  گول خورد و باقی قضایا

دوما به گندم فروخته نشد  و به سیب فروخته شد

ثالثا معلومه عنان سر خود بوده اند پدر و مادرت و  بهشت اجباری،

(نه ببخشید روضه رضوان) هدف نیست آنچه مهمه اختیار است

پس خربزه خوردی ،(نه سیب)،پا لرزش هم بنشین.

میگه تو غلط املایی ،انشایی ات را بگیر من جایی کار دارم،زود بر می گردم.

عواقب عاشق شدن های بی حساب

یکی از همسایه های خیابان کناری مجتمع مسکونی ما مواجه شده با دامادی که چون با دختر خانواده مشکل پیدا کرده،  لشکر آورده ،تا عملیات ایذایی داشته باشند و در اولین اقدام شیشه سکوریت خانه کوچه کناری مجتمع را از حالت ایستاده به پایین کشیده«با خرده ریزهای شیشه» آنهم  با استفاده از ابزار موثر بر شیشه.اما ازین خانواده کوچکترین صدا در نیامده تا این مست کرده های شجاع شده   ، راه خود را بکشند و بروند و قضیه کش پیدا نکند.هر آنچه حرفای تحریک کننده از داماد خانواده نثار نوع تربیت والدین دختر شد با سکوت پدر دختر خانواده مواجه شده و پرچم سفیدی از پنجره اتاق مشرف به کوچه تکان داده شد همانند فیلم های کابویی، یعنی این قضیه باید در دادگاه و در حضور قاضی حل شود و ما دختر خود را تحویل شما مست لا یعقل نمی دهیم.داشتن دخترانی که عاشق پسران خیابان می شوند معضلی شده برای همسایه های تحصیل کرده ،مست ندیده مان.

همسایه آزار کینه ای

خانم ساکن در  ورودی یک ،طبقه ۴، واحد شماره ۸  ،شاکی شده همسایه طبقه اول  ،ورودی یک ، واحدیک ،قبل از من وارد لابی شد .تا ماشینم را پارک کردم و وارد لابی شدم دیدم آسانسور در طبقه ۴ است.رسیدگی شود.

مدیر هیئت مدیره از ساکن واحد ۱ ،طبقه یک،سوآل کرد ،ادعای این خانم را رد می کنید یا تایید؟.ساکن واحد یک،در طبقه یک،تایید کرد .

.رد نکرد.توجیه او اینکه:« چون ازش بدم میاد.».

خجالت هم خوب چیزیه.

تامس هریس


تامس آنتونی هریس، زاده ی 18 آپریل 1910 و درگذشته ی 4 می 1995، روانپزشک و نویسنده ی آمریکایی بود.هریس مدرک کارشناسی را در سال 1938 از دانشگاه آرکانزا و مدرک کارشناسی ارشدش را در رشته ی پزشکی، در سال 1940 از دانشگاه تمپل دریافت کرد. او پس از اتمام دوره ی کارآموزی در سال 1942، دوره ی تعلیمی خود در روانپزشکی را در بیمارستان سینت الیزابت واقع در واشنگتن دی. سی. آغاز کرد. هریس پس از چند سال به ریاست شاخه ی روانپزشکی نیروی دریایی ارتش رسید و علاوه بر کارهای بالینی، به نوشتن کتاب نیز روی آورد

یه سخن از او 

چقدر عجیب!

ما از اینکه نکند تمام زندگی‌مان به هدر برود وحشت داریم،
اما هر روز از تکه‌تکه دور ریختن آن ابائی نداریم…


یک کتاب از او

وضعیت آخر

- تامس هریس