دیروز جا شما خالی ،روحیه ام عالی بود.
کشو میز آرایش بلبشو شده را مرتب کردم، ناهار پلو و کوکو درست کردم.خانه را جارو زدم و گردگیری کردم،رفتم بانک برای خیریه کلیوی های اصفهان مبلغی واریز کردم ،در بازگشت رفتم میوه فروشی خرید کردم.عصر هم رفتم پارک پیاده روی و بعد نماز مغرب و عشا در فضای باز پارک به جماعت.اما وقتی رسیدم خانه خواب و تا ساعت ۴،۳۵ صبح خوابی عمیق.
در ضمن خواب برادر مرحومم و مامان مرحومه ام را دیدم.
امروز شاداب ترم از ساعت یازده روز دوشنبه که شدیدا دلتنگ وغمگین بودم.
اردیبهشت ۵۷ بود که در روزنامه یه آگهی از صدا و سیما خوندم :«آزمون صدا برای جذب گوینده» در صدا و سیما اصفهان را خبر میداد.
من و جمشید ... و ژیلا وکیلی رفتیم آزمون شرکت کردیم.
آقای هوشنگ حریرچیان سه تا متن گذاشتند جلوی روی ام و گفتند :«به سه طریق بخون تا ضبط صدا صورت پذیرد» .متاسفانه در این آزمون پذیرفته نشدم ، ولیکن هیچگاه اعتقادم از زیبایی صدایم ، سلب نشد و در اخرین مرتبه ای که خوشحال شدم،یکی از ...تو تلفن گفت :«چقدر صدات تو تلفن قشنگه!»/خب بارها بهم گفته شده بود،تعجب نکردم.
همسر میگه:« من عاشق حرف زدنت شدم به مادرم گفتم ازین خانه پا پس نمی کشم.میخوام اش.».
آخه چرا من گوینده صدا نشدم؟من ناراحتم.
پسرم تهران، کلاس خوانندگی نام نویسی کرده ،هرگاه میاد اصفهان، با هم دهن به دهن می خونیم.بی اجازه اش صداشو ضبط کردم معترض شد.عزیزمه.به مادرش رفته.صدا داره.
از کلاس چهارم یا پنجم(تابستان) تمرین خوانندگی و اخبار گفتن را کرده بودم.کلاس نهم ،اسفند ماه از طرف دبیرستان پیشنهاد دریافت کردم به خانه جوانان معرفی شوم ،قرار شد از پدرم کسب اجازه کنم.بعد از اذن پدر،تردید کردم و قاطعانه رد کردم.
اردیبهشت ۵۷ سومین ودر عین حال ، آخرین تلاش من بود.
هنوزم تو خونه حین شستن ظرفها ,زمزمه می کنم.
یه روز مهمان داشتیم مهمان ها فامیل همسر بودند.غافل از اینکه صدا بدون دردسر به هال محل نشستن مهمان ها می رسد آرام ،آرام حین شستن ظرفها میخوندم که ناگه به خود آمدم کات کردم در عین تعجب داماد خانواده همسر، بقیه ترانه را ادامه داد.همین ام مونده بود که خواهر همسر عصبانی شود.
حالا دیگه،در بهار آزادی ، تو مهمانی ها پیشنهاد میشه یه دهن بخون،ولی من دیگه صدا ندارم.«جوونیم رفت و صدام رفته دیگه»
میگه :(من ارادت دارم به او که فرمود:«اگر دین ندارید،آزاده باشید».)
تسبیح دستشه و روزانه سیصد بار العفو میگه.
علت جذب شدن روان شناس بخش و دانشجوها به او , نهایت زیبایی اش و تحصیلات دندان پزشکی اش است.
از زندان به بخش روانپزشکی آورده شده تا اثبات شود بیمار روان بوده است نه مجرم.شاید رها شود.
قبلن هم زنی که با چاقو شوهرش را روانه جهان دیگر کرده بود از زندان اورده شده بود.
زنی که دو فرزند خود را نیز با بالش بر روی چهره شان ... رسانده بود آورده بودند از زندان، که چون شوهرش رضایت داد ، هم از بخش، هم از زندان رها شد.وتمام
صبح بود ،کلاس چهارم به هفته پنج ـ ششم رسیده بود که خانم ناظم در کلاس را تا نیمه باز کردند و به خانم معلم کلاس ما فرمودند این از امروز دانش آموز شماست« یه دختر بور و سفید برفی با موهایی فرفری و چشمان آبی اشکبار.».
اسمشم مث خودش قشنگ بود سپیده گیگاسری.
من نفهمیدم چه مدت هم کلاس ما ماند و یه روز دیگه نیامد.
شاید اختلاف بین پدر و مادرش پیدا شده بوده و این دفعه باباش آورده مدرسه ما.در حالیکه مدارس ملی (غیر انتفاعی)پذیرای چنین بچه های «خوابیده در پر قو » بودند.من و مژده ،بغل دستی ام بهم نگاهی از سر تعجب کردیم و اوضاع به حال عادی برگشت.
آنچه باعث شده سپیده در خاطر من بماند این بود که هر روز یه پفک نمکی مینو تو دستش بود تا اشکش بند بیاد.ما پول تو جیبی را صرف خرید پفک نمکی نمی کردیم چون پنج ریال بود(گران بود).
مامان برای خرید خوراکی ،در اختیار خواهر بزرگترم ،پول قرار می داد و من هیچ نمی خواستم.آدم بخوری نبودم.لاغر هم بودم.
زنگ تفریح هم اعل بازی نبودم.
امروز بعد از ۵۵ سال گیگاسر را سرچ کردم جالب بود برام گیلان.فومن.گیگاسر