نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

والد بودن کار هر( همه )کس نیست

امشب از ناراحتی بیماری نوه جان ام خواب از سرم پریده .طفل معصوم بیحال و بی اشتها و بی حوصله بود.الان چهار روز است بهبود نیافته.دهانش خشک و این پدر و مادر بی توجه(احتمالا میگن بچه خودمان است ،خودمان می دانیم و او).از نظر من بیماری فرزند از بی توجهی پدر و مادر اوست.ولی خودشان زن و شوهر معتقدند ویروسی است و تاب می آورد تا زمان بیماری طی شود .اگر مادر بزرگم زنده بود (خدا او را بیامرزد) میگفت ننه نگران نباش ،دختر است ،برای سختی های آینده ،زنده می ماند ،معتقد بود دختر جان سخت است ،پسر است که ممکن است شکننده باشد.ازین طرز تفکرش بدم می آمد.اینجور نیست ،بچه دختر و پسر ندارد هر دو نیازمند مراقبت و محافظت هستند .خودم را به یاد می آورم وقتی دو فرزندم بیمار می شدند خودم را نمی بخشیدم.امروز دهمین روز است که با پسرم و عروسم سر سنگین هستم که فرزند بیمار خود را مورد بی توجهی قرار داده اند.امشب خوابم نمیاد کاش می شد فریاد بزنم از دست شان و بگویم لیاقت فرزندتان را ندارید شما شایسته پدر و مادر بودن نیستید ،شما گوهر ندیده اید ولی در کف خود گوهر دارید. 

کاش می شد کتک تان بزنم،شاید آرام بگیرم. این کودک پناه ندارد اگر شما پناه او نباشید .وقتی پسرم و عروسم با خونسردی نگاهش می کنند با خود می گویم عجب خود پرست هایی هستند.شاید هم فکر می کنند من زیادی حساس نسبت به او هستم.

طفلک کوچک من!

بی گناه ،بی زبان!

کی شود ببینم بزرگ شوی و تلافی کنی قصورشان را.

آیا آن زمان دلم خنک خواهد شد؟



پی نوشت ۲:

طفلک عروسم و پسرم که هم غصه بیماری فرزندشان را خوردند هم من اونا  را مقصر جلوه دادم .این روزا خیلی ها بیمارند یعنی این همه مقصر تو حامعه داریم ؟

مادر شوهر که میگن اینه ها.

(ساعت ۹:۱۰دقیقه است و من از ساعت شیش صبح اومده ام خانه شان ،حتی اگر بدشان امده باشد,حالا خیالم راحت شده،خواب بودند آمدم و بچه بزرگتر بیدار شد در را وا کرد و جا خورد.بچه ها بهانه گیر شده اند و نوه بزرگترین  مون هم مبتلا شده)

خوندن وبلاگ بیم و امید (مرضیه )منو متقاعد کرد بیماری شایع شده که گریبان بچه ها را گرفته.


قرار گذاشتیم با خانم کاظمیان درباره انواع کم خوابی جلسه بگذاریم نتیجه اش را خواهم آورد.


پی نوشت :

راس ساعت ۷:۴۵در محل کار درمانی هشت نفر خانم جلوی روی خانم کاظمیان نشسته بودند پنج نفر دانشجوی ترم شش و مربی کارشناس ارشد شون هم در یه صندلی به مدل اتوبوسی و عمود بر جمع جلسه   خانومای بستری در بخش نشسته بودند.قرار شد هر کسی بیان کند اگر خوابش دچار کمبود باشد چگونه اعمال روزانه اش دچار اختلال میشه.

زیور گفت :وقتی خوابم کم میشه پر صحبت تر میشم .

افسانه گفت :من وقتی خوابم کم میشه زودتر جوش میارم.

سوسن گفت : وقتی خوابم کم میشه، صبح ها، بعد از بیدار شدن احساس بی حالی می کنم و در طول روز هم احساس خستگی می کنم.

فیروزه گفت :من در اثر کمبود خواب ،بی اشتهایی پیدا می کنم.

دانشجویان دوست داشتند همه بیماران نظر بدهند ولی خانم کاظمیان از خود دانشجوها خواستند را ه هایی برای بهبود خواب بیماران پیشنهاد دهند.

خانم مربی دانشجویان فرمودند درسته خواب اورها در بخش مشکل خواب را کمی تا قسمتی حل کرده ولی آموزش روش های غیر دارویی ضمانت کننده.‌‌..

.کم خوابی موجب واکنش های احساسی بیشتر و افزایش تمایل به رفتارهای تهاجمی در افراد می گردد.

خوش خوابی هم عالمی داره

سلام صبح زیبای بهاری تون به خیر .(حواس تون باشه بهار داره دامن کشان میره)

دیروز به دوستم ... زنگ زدم و گفتم:« ببخشید تلفن هاتو جواب نمیدم گاهی خوابم, گاهی بی حوصله و گاهی سایلنت هستم ».

 گفت:«به قول شاعر 

وفا کشیم و ملامت کشیم و خوش باشیم 

که در طریقت ما کافریست رنجیدن»

برادرش وزیر راه بود در دولت خاتمی، که به عللی در مجلس استیضاح شد  به خاطرحادثه ای در راه آهن حوالی نیشابور .

گفتم :  بیا بریم تهران خونه داداشت ، بخور و بخور(وضعش خوبه تو این  وانفسای گرونی ها، و مزاحمت تلقی نمیشه ) ،  تا من باهاش مصاحبه کنم، ببینم چکار می کنه با بازنشستگی ؟

گفت :« والله من هم که خواهرش هستم ...بماند»

گفتم دی۰گه چه خبر از فروغ و تاج السادات و زهره (سه تا خانم دکترای بازنشسته که منو تو جلسات تفسیر قرآن خود راه دادند«در دوران دانشجویی مون»در جوانی).

گفت : بی خبر نیستم .

خلاصه بیست و پنج دقیقه من سوآل می کردم و او جواب می داد ،طفلک دوست خوبیه.

نهایتا گفت،:« دوستت دارم خره،از ما دوری نکن ».


دلگیر ی یعنی چه؟

میگن عصرای جمعه دلگیره.

آیا واقعا عصر ها دلگیره ؟

و عصرای جمعه بیشتر؟

امروز همسر خان(جان)منو کشان، کشان برد سر مزار مادرم تا اگر میخوام گریه کنم آنجا.

چون هفته پیش رفته بودیم بر سر مزار پدر و مادر او .در جایی متفاوت البته.

چشمه اشک من خشک است.

اما امروز تا برادر جان زنگ زدند حالم را بپرسند قطرات اشک در چشمانم حلقه زده بود.

روزی که پدرم را از دست داده بودم ،همین داداش فرمودند اگر ضجه بزنی حالم بد میشه و این در حالیه که بعضی ها در مرگ پدرشان صورت شان را چنگ هم می زنند و مویه می کنند.

خلاصه که ...بگذریم.

.

غصه خوردن به عنوان بک ارزش

همیشه زندگی من ارزش خود را در این می دانسته ام که غصه بخورم ،  به عبارت دیگر .برای آنکه خود را با ارزش تلقی کنم غصه این و اون را خورده ام چون تو گوشم این شعر بوده:

  «تو‌کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی»

آیا من کج فهم بوده ام یا باید برای دیگران غمگین شد؟

دیروز نوه کوچولو گرمازده شده بود یا سردی اش شده بود نمی دانم ولی من ناراحت بودم که حواس شون بهش نبوده و داشت استفراغ می کرد .بچه های خودم هم هرگاه بیمار می شدند حالم بد می شد .البته دلم برای بیماران بستری در بخش هم می سوخت .روزی از پزشک روان در بخش پرسیدم ممکنه از غصه بمیرم؟چه کنم دلم نسوزد گفت بهتر بگذار بسوزد کاش همه دلسوز بودند تا مسائل حل می شد گفتم آخه دلم برای خودم هم می سوزد.به خدا گناه دارم .روی آسایش نمی بینم .به خاله ام هم گفتم تو نگران من نباش که دیگر مادر ندارم آخه او هم دلسوز منست.