نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

جلسه دعا

سلام،با دعای خیر برای اهالی وبلاگستان روز خود را آغاز میکنم.

همه ما به خیرخواهی دیگران نیاز داریم.آنکس که برای ما خیر میخواهد در کمترین حالت قصد شر رسانی ندارد.اگر در پیشگاه پروردگار رو سفید باشد دعای خیر او ما را سود می  رساند.

یه روز تو بخش روانپزشکی راه های غلبه بر خشم را آموزش دادم برای بیماران کمی بهبود یافته.دانشجویان هم بودند ،راه های غلبه بر خشم را هم سرچ گوگل کرده بودم و فقط جملات آن را دستکاری کرده بودم و همه را به خود نسبت داده بودم مثلا گفته بودم وقتی خشمگین میشیم ممکنه تلافی کر را تو دل کور در بیاریم منصف باشیم جا به حایی خشم درست نیست ما خود قربانیان اینگونه خشم ها هستیم بیاییم کمی فکر کنیم چه گناهی داره بچه مون که پناهی نداره؟وقتی از دست همسر مون عصبانی هستیم کاسه و کوزه را سرش بشکنیم؟فقط پناهی جز آغوش خودمان نداره می دونیم چاره ای نداره وبه خودمان پناه میاره.

مثلا خواسته بودم بومی سازی کنم(به زبان محاوره گفته باشم),بعد که چندین راه کار را آموزش دادم احساس کردم بیماران را خوش آمده (خوش شان آمده).گفتم به عنوان دستمزد م،دعای خیر کنید زیرا دعاهای شما مستجابه .نشان به ان نشان ،گیر و گرفتاری هایم در نوروز آن سال(جلسه مون اخرین روزهای اسفند بود)برطرف شده بود.

دعا کنید خانم زهرا کربلایی هم مشکلاتش حل شود زیرا گیر و گرفتاری دارد.

دعا کنید  دانشجویان موفقیت تحصیلی نصیب شان شود.

دعا کنید بی خانمان ها ،سرپناه پیدا کنند.

دعا کنید بی همسر ها،ازدواجی موفق کنند.

دعا کنید گرفتاران در منجلاب  فساد اخلاقی  رهایی یابند.

دعا کنید گرسنه ها سیر شوند.

دعا کنید بیماران شِفا یابند.(اللهم اشف کل مریض)


خواب دیدم

خواب دیدن اینکه شما حامله هستید نمادی از جنبه‌ای از خودتان یا جنبه‌ای از زندگی شخصی تان است که در حال رشد و توسعه است. 

شما ممکن است آماده‌ی صحبت در مورد آن یا اقدام کردن در مورد آن نباشید.

 حامله بودن در خوابتان ممکن است بیانگر تولد یک ایده، جهت، پروژه یا هدف جدید باشد.

آره ، فراموشی یه کابوسه

دیشب کابوس که دیدم این بود که تمام پاس وردهام را از یاد برده ام و در به در دنبال یاد داشتام میگردم،ببینم امیدی هست.


لازمه از بانک زمان استفاده کنیم.

بانک زمان یعنی : << تا سالم  هستیم خدمات رسانی کنیم به نیازمندان،    تا  که  چرخ روزگار  چرخید و ما نیازمندکمک های انسان دوستانه  شدیم کسانی به سر جون مان برسند در واقع از ذخایر مون استفاده کنیم>>


این را یه دوست برام فرستاده:

سوئیس ایده “بانک زمان” را برای مراقبت از سالمندان اجرا می کند

ایده “بانک زمان” یا “بانک مراقبت از سالمندان” اولین بار در سال ۲۰۱۲ و در شهر اس تی گلن سوئیس که جوانترین جمعیت را دارد، مطرح و پیاده شد.

به گزارش اداره کل روابط عمومی و امور بین الملل صندوق بازنشستگی کشوری، “بانک زمان” یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.

دولت سوئیس درنظر دارد فرهنگ زیبای روستایی مراقبت از یکدیگر را به شهرهای مدرن بیاورد که بیش از نیمی از جوانان از این طرح استقبال کرده اند.

استقبال جوانان از چنین طرحی و همجواری و همدلی با سالمندان به معنی ترکیب خامی و پختگی و کسب تجربه فراوان برای جوانان، زنده ماندن، احترام به اصل و ریشه در جامعه و همچنین افزایش امید به زندگی سالمندان است.

اجرا کردن این گونه طرح ها در کشورهای سالمند نه تنها هزینه های بیمه و مراقبت در دوران سالمندی را کاهش می دهد بلکه موجب تقویت اتحاد و همبستگی میان نسل ها می شود.

در کشور سوئیس، داوطلبان شرکت کننده در این طرح، در حساب شخصی شان در سیستم امنیت اجتماعی، زمانی را برای خود در “بانک زمان” پس انداز کرده تا در زمانی که توان حرکتی ندارند یا نیاز به مراقبت دارند، از آن برداشت کنند.

طبق این قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک “کارت بانک زمان” می دهد. هنگامی که داوطلب نیازمند کمک دیگران باشد می تواند با استفاده از آن کارت، زمان و بهره آنرا برداشت کند.

بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند. متقاضیان سپرده گذاری زمان، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند.

داوطلبان در این طرح می توانند حداقل هفته ای دو بار برای مراقبت از سالمندان اقدام کنند و فعالیت هایی نظیر خرید، آشپزی، نظافت منزل و حتی گپ زدن با سالمندان را انجام دهند و زمان را برای خود سرمایه گذاری کرده تا درصورت نیاز خود به خدمات به برداشت از بانک زمان درخواست دهند. فرد داوطلب به محض بهبودی، می تواند دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شود.




یک تصمیم

امروز هوا خوبه،روحیه ام خوبه،باید با انجمن آلزایمر همکاری کنم تا خانواده های شان آرامش پیدا کنند.

۴ ماه پیش یه نفر درباره شون نوشته

۴ ماه قبل
مرکز خوبیه برای تشخیص ، درمان و کمک به بیماران مبتلا به آلزایمر ، در این مرکز عام المنفعه کلیه خدمات تشخیصی با نظم و دقت بالا انجام می شه ، فضای کافی برای پارک ماشین هم داره، در ابتدا از بیمار جهت تشخیص ابتلا یا میزان درگیری با این بیماری تست هایی گرفته می شه و بعد از اون در صورت نیاز به درمان و یا کنترل اقدامات لازم انجام میشه ، پزشک های بسیار خوبی در این مرکز هستن و با توجه به اینکه روزانه با تعداد زیادی از افراد درگیر با این بیماری و خانواده هاشون روبرو می شن از تجربه بالایی برخوردار هستند.

خستگی هام

من درباره خودم، خوب فکر می کنم،اصلاحش می کنم(من درباره خودم فکرای خوبی می کنم،).نه نشد.من به خوبی درباره خودم فکر می کنم ،نه به دلم نمی چسبه ،جمله ام پردازش نمیشه.میخوام بگم من در باره فکرای خودم ،  درباره خودم فکرای خوبی

نکنه نوشتنم دچار مشکل شده باشد.

چم شده(یعنی چه ام شده؟!).

ناراحتم که غذا را سوزاندم (نه ببخشید ،ناراحتم که آتش اجاق گاز را کم

 نکردم و منجر شد به سوخته شدن غذا).

این روزا انگار دستم را هم با بی دقتی(بی توجهی)به سوخته شدن ...

وای  رضوان !چته؟

خونه قدیمی مون در اثر باران! در اثر ؟سقفش چکه کرد؟(چکه؟)نم کشید .همسر جان بنا آورد ،بنا گفت پا چش تون خورده،میتونست ریزش کنه.و اون وقت وسایل زیرش به گِل آغشته شود،علتش ایزوگام نبودن پشت بام تونه(نه ترمیم نکردن ایزوگام های قبلی).

بگذریم بنا مبلغی پول به عنوان دستمزد در خواست کرد ،نقاش مبلغی دیگر ایزوگام پشت بام هم  خرج رو دست مون گذاشت (جمعخرج ها و دستمزد بنا و نقاش شد پانزده میلیون).

همه اینا دغدغه همسر بود که از شدت استرس وارده مبتلا شد به زونا.(وزبان روزه هم بود)

پرده ها پر از خاک(نه ،غبار).همسر زبان روزه  که در خانه ما فرد مهم زندگی است افتاد رو دست مون ،سه بار یا بیشتر چشم پزشک ،درد های داخل سر و ناراحتی های خواب.

من آهنین نبودم.

فکر می کردم هستم.

سعی می کردم به روی مبارک نیارم.

میخواستم توانا باشم و دوام بیارم.

حالا می بینم انگار بفهمی نفهمی دوران سخت بر من اثر گذاشته بوده.

بلد نیستم انتظاراتم را از خودم پایین بیارم.

غذای خوشگلم( شوید باقلا پلو ام )سوخته شد و ناهار روز پنج شنبه...

دیروز از ساعت ۶ صبح زدم به بر و بیابون، تا هق هق ،بلند بلند گریه کنم و بگم بابا بسه دیگه.عصبانی ام.خسته ام.

وقتی برگشتم مجتمع مسکونی مون، جلسه بود برای انتخابات هیئت مدیره ساختمان .

حدس می زنید چه شد؟

دوباره کاندید شد

دوباره رای آورد

و دوباره باید من به تبع او،اذیت بشم.

48 واحد 26 تاشون رای اش دادند بقیه هم یا غایب بودند یا مخالفینش

خدایا تا کی؟

تا کی برای آنکه با من نباشد در سفر ها

میخواد برای دیگران مایه بگذاره؟