نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شروع روز خوب

امروز،دوشنبه را از ساعت ۲:۳۰نیمه شب آغاز کرده ام.چون دیروز کشک و بادمجان و ماست چکیده و نان جو از من یه خرس خوشخواب ساخت که از ۱۵ تا ۱۸ در خواب بودم.

دوام و بقا

بارها از من سوآل شده :«چگونه دوام آوردی تا بدینحا، با اینهمه احساس؟»؟

و من پاسخ داده ام:« مگر دوام اورده ام؟».

شاید هم دوام آورده ام.

تو پارکی که قدم می زنم یه پاکبان لال است که شاید کر هم باشد تا از جلوش عبور می کنیم در حال جارو زدن برگ هاست ،با اشاره سلام در حد نظامی میده.خانوما خیلی دلشان به حالش می سوزد، گاهی (بعضی ها)  جارو را ازش می گیرند و به جاش ، جارو می زنند.

کفشی که به پاش است، باعث میشه اشکام در بیاد.مث گالش میماند.

یه خانم چادری یه بقچه شامل سفره یه بار مصرف ،قاشق و چنگال و بشقاب یه بار مصرف ،کله و پاچه و لیوان و چای در فلاکس رو ی میز پارک  جلوش  گذاشته بود که دیگر پاک بان ها با حسرت نگاه می کردند.

بابا حرمت مردم را نگه دارید، خدا روزی رسان او هست،ببینید و  بگذرید.

دختری دارم شاه نداره

مرد همسایه مون یه دختر داره که براش آهنگ می زنه با چی؟با ساز دهنی؟کی؟صبح و ظهر و شب.وقت و  بی وقت.با مناسبت و بی مناسبت.حتما تا خالا تصور کرده اید دخترش یه پارچه زیبایی و یه پارچه ادب و کمالاته.

من قضاوت نمی کنم.ولی...

والله خوش به حال بعضی دخترا.

بابا داریم تا بابا.

شاید احتمال میدین از بس این مرد از زندگی اش خشنوده.(  کاملا راضیه).

شاید احتمال میدین دغدغه مالی نداره،(آخه یه کارگر بازار میوه است).

من نمی دونم در آسمون واشده و لک لک ها یه حوری ـ پری انداخته اند تو دامن اینا!؟

دختر خانوم ، در سن ۱۴ سالگی، جیغ و ویغش از پنحره های نیمه باز ،تو فضای نور گیر می پیچه.

همسر جان که دختر نداشته ،می خندد به پدرش،   و میگه «حتما دختر داشتن از پسر داشتن کمتر مسئولیت برای والدین ایجاد می کند».

منم خدا را شکر می کنم،  یه پدر در این مملکت ،نماینده همه اون پدرا شده که دختر را« رحمت» می دانند.

نگهبان مجتمع مسکونی مون ،که می دونه این دختر برای پدر ش ،چقدرعزیز است،تا پیک از رستوران غذا میاره براش ،میگیره و تا دم در واحد شون می بره ،مبادا زحمت دختر خانم شود چهار طبقه پله را بیاد پایین دم در نگهبانی از پیک  موتوری تحویل بگیرد.

پس مامانش چی؟

مامان دختر در کنار خونه، رو صندلی چرخدار ،مات و مبهوت نشسته و به آینده های دوری فکر می کند که قراره برای دخترش خواستگار بیاید.چگونه بگه این دختر سواد خواندن و نوشتن هم نداره (حالا نه مطلقا)از بس کتاب قصه راپونزل را خونده فقط به خرمن موهاش فکر می کنه چگونه شانه بزنه ،ببافه یا اتو بکشه.


تعویض خانه

بعضی ها  سالی یه اثاث کشی دارند در اصطلاح« خوش نشین» اند. جایی خونه اجاره می کنند که تمیز باشه و نوساز با سرامیک و کاشی های تمیز و قاعدتا سالی یک بار اضافه وسایل شون را دور می ریزند.

بعضی ها مهاجرت می کنند و هرچه سبک تر بار سفر بر میدارند و وسایل اضافه شون را که خیلی وقت ها دیگه به دردشون نمی خوره یا می بخشند یا واگذار می کنند.

این جناب همسر بنده ،یه انبار وسیله کار داره، که طی سالها بر آن اضافه شده و با وجودی که دیگه ازشون نمی تونه استفاده کنه به هیشکی واگذار نمی کنه و من میخوام داد بزنم بگم بابا!این مکان را لازم دارم.

یه روزایی لوله کشی خانه را ،یه روزایی برقکاری خانه را ،یه روزایی نجا ری خانه را ،یه روزایی بنایی خانه را ،یه روزایی نقاشی خانه را خودش انجام می داده تا برای اقتصاد خانه مقاومتی کار کرده باشد و بگذریم تعمیرات لوازم برقی و اتوموبیل و حتی ...

کاش ما هم دست از پا دراز تر و بی هنر بودیم

آرزویی که برآورده شد

سلام .این هفته که گذشت ۴ بار توانستم عصرها پذیرای پسرم و نوه هام باشم.

این هفته اگر باز هم روز داشت (بیش از هفت روز)بازهم نوه هامو میدیدم.