عزیزم«هنوز زندگی»جانم.
من ۶۴ سال و پنج ماهه ام.مربی پرستاری بوده ام.از سال نود و نه دیگه خانه نشین شده ام«شهریور نود ونه».همسر و دو پسر دارم.تو زندگی گریه زیاد کرده ام( از چهار یا پنج سالگی).دو خواهر جانم یکی بزرگتر ، یکی کوچکتر از دستم «در یه تصادف»، رفته اند.لیسانس پرستاری بوده ام«۶۴»./که ارشد هم ادامه داده ام۶۶_۶۸.و از مهر ماه ۶۹ در دانشکده پرستاری و مامایی اصفهان کار کرده ام هی در طول خدمت رفته ام خانه نشینی، ولی از خوش شانسی برگردانده شده ام.هر سال سه تا ۴ گروه ده نفره دختر دانشجوی سال سه ,با من در بخش بوده اند (به عنوان کار آموز).
سه بار هم (۴ ماه)رفته ام جبهه.زلزله بم هم خیز گرفتم برم در عرصه ،که شوهر اجازه نداده.خیلی دل شکستگی دارم و گاهی حس می کنم دعاهام گیراست.بوس.بوس.بوس
بانو هرکجا دلتون شکست و حس کردید لحظه اجابت دعای شماست لطفا من را دعا کنید
سلام عمه جون.دعا میکنم
کار تو محیط بیمارستان فراز و نشیب زیاد داره و البته کوله باری از خاطره
ممنون که نوشتین
زندگی کادر پزشکی خیلی جالب است اگر چه پشت سرشون حرف و حدیث خیلی زیاد است
از آنها یک شخیصت پول پرست در ذهن ها ساخته اند
ولی قشر بسیار زحمت کشی هستند
خانم یکی از همکاران پرستار بود و تازه وضع حمل کرده بود
که جنگ شد
بچه را که یک ماهش هم نبود به اصفهان برد و به پدر و مادرش سپرد
و باز گشت
وقتی هم بهش گفتیم شما الان در مرخصی قانونی هستید
گفت من که می توانم یک سرم بدست مجروح وصل کنم شایسته نیست که در اینجا نباشم
عجب زنی !خدا خیرشان دهد.
شما خیلی خوب با فراز و نشیب های زندگی کنار آمده اید خوش به حالتان!
چون برای گریه کردن آمادگی داشتم
خدا بهتون سلامتی بده...
این همه غم و درد،اینجوری روحتون رو صیقل داده که اینگونه انسانها رو درک می کنید...
ممنون از دعای خیر شما
استادی نمونه و مهربان
ممنون
سلام استاد
خسته نباشین
امیدوارم سلامت باشین
چقدر قشنگ بود
هنوز زندگی لینک داره که منم بخونمش؟
بله
رضوان عزیزم، ممنونم که اینقدر لطف داشتین و با حوصله در مورد خودتون نوشتین.



برای از دست دادن خواهرای نازنینتون واقعا متاسفم و براتون دل آروم و صبر زیاد از خدا میخوام. واقعا سخته و دردناک.
امیدوارم خودتون صدو بیست ساله بشین و سایه پرعزتتون سالهای سال برقرار باشه.