یکی از ضعف های بزرگ من آن است که بی سر و زبان هستم و اصلا نمیتوانم جواب توهین ها را در لحظه بدهم.عوضش چه کار می کنم؟اصلا به روی خودم نمی آورم.مثلا سالهای سال این هدیه دوست و همکار من به من زنگ می زد و انواع حرف های دوستانه را با هم می زدیم و وسط حرف ها به من می گفت او دو برابر من در اداره کار می کند.واکنش من؟هیچی.یا مثلا یک بار که ایوان مخوف من را تعلیق کرده بود و زیر دست هدیه فرستاده بود برای کارمندی صفر،هدیه طوری با من رفتار کرد که به قول خودش با هر همکار دیگری اگر به جای من بود رفتار می کرد.فک کن توی ماشین من نشسته بود و داشتم می رساندمش خانه و مثل اینکه در مورد آن همه کاری که سرم ریخته بودند حرفی زده بودم.سرکار خانم نزدیک یک ساعت روضه خواند و آخرش گفت:
- ما درخواست کارمند داده بودیم و تو رو به عنوان کارمند برای ما فرستادن.تو نه هر همکار دیگه ای رو هم می فرستادند ما انجام این کارها رو ازش می خواستیم و باید انجام می داد!
علت اصلی قطع رابطه ام با هدیه آن جمله بالا بود و اینکه آنها درخواست نیرو داده بودند و اعلام کرده بودند سرشان شلوغ است و ایوان با پفیوزی تمام من را فرستاد و من انتظار دوستی از هدیه داشتم.اما وقتی رسیدم نه تنها خبری از دوستی نبود.بلکه مثل فیلسوف ها رفته بود روی منبر و آنچنان رفتارهای خودش را توجیه کرد که کم مانده بود،عدرخواهی کنم.دلیل بعدی این بود که اصلا سرشان شلوغ نبود و صرفا کارمندی را برای قسمت جدیدی که افتتاح شده و غوغا بود،می خواستند و من را آنجا گذاشتند.شرایط سختی بود که گذشت.من هم فکر می کردم از هدیه گذشته ام.اما،زخم کاری بدی زده بود و فراموشم نمی شد.رفت و رفت تا با سارا و خواهرم و هدیه رفتیم وان و در وان انچنان سفر را کوفت من کرد که نزدیک بود گریه کنم.بعد از وان رابطه ام را با هدیه قطع کردم و اصلا فکر نمیکردم نتیجه این باشد که هست.یک بار آمد و دلیل سرد شدن رفتار من را پرسید و صادقانه جواب دادم از دستش ناراحت هستم و دلم نمی خواهد کار به بی احترامی بکشد.معذرت خواهی کرد و گفت منظوری نداشته است.سعی کردم ببخشمش.اما،...واقعا چه مصیبتی بود که نمی توانستم و هیچ علاقه ای به ادامه دادن این دوستی در من پیدا نمی شد.کمی بعد زنگ زد و گفت چرا زنگ نمی زنم؟جواب دادم خیلی سرم شلوغ است.امروز از پشت سر دوان دوان خودش را به من رساند و دست داد و روبوسی کرد و طوری سرش را تکان داد که "اشکالی ندارد اشکالی ندارد" که انگار جرمی مرتکب شده ام.بعد از این ماجرا دلم سوخت و تصمیم گرفتم در موردش فکر کنم که آیا ارتباطم را با او شروع کنم یا نه؟.از طرفی عذاب وجدان دارم که دارد با حس طرد شدگی به سختی دست و پنجه نرم می کند و از طرفی تا می خواهم به شروع دوستی فکر کنم اژدهایی در من بیدار می شود و تمام متلک ها و تشرها و بی احترامی ها و مخصوصا آن جمله بالا را به یادم می اورد و نمی گذارد کوچکترین قدمی به سمت هدیه بردارم.واقفا متاسف هستم و دلم می خواهد اوضاع طور دیگری پیش می رفت.مثلا هدیه می توانست بفهمد سکوت ادم ها بخاطر حق بودن حرف او نیست و ممکن است طرف به سادگی بی سر و زبان باشد و یا خیلی در رودربایستی باشد و با خیلی ماخوذ به حیا باشد.هر چه باشد صبر ادم ها حد دارد و وقتی لبربز شود اینی می شود که شده است.
◇ به جرات می توانم بگویم وقتی ادم از کسی انتطاری دارد(چشم یاری) و آن انتطار برآورده نمی شود،بزرگترین ضربه یا بهتر بگویم کاری ترین ضربه به آن آدم وارد می شود و بدون توجه به اینکه چه رابطه ای باشد، همه معادلات به هم خواهد خورد.
◇ چرا آدم ها فکر می کنند هر چقدر بخواهند می توانند بر این چشم یاری بکویند؟ واقعا فکر نمی کنند چشم،چشم است به هر حال و ممکن است کور شود؟و چرا وقتی می زنند و چشم طرف را کور می کنند،خودشان بدتر از آن کسی که کور کرده اند کور می شوند؟هدیه تاکید دارد هیچ بدی برای من نداشته است!
◇ خشمگین و عصبانی هستم.
خواهش می کنم فقط اسم وبلاگ رو اصلاح بفرمایید.اسم وبلاگ من پرژین ه
سلام
این رو من ننوشنم؟
بله.
اگه آدم توقع نداشته باشه از بقیه، راحت تر زندگی میکنه کلا
منم بارها چنین اتفاقاتی برام افتاده. سخن از دل ما میگویید.