مادر بزرگ دایی جون آخری را بسیار دوست داشت .
او متولد سال 1320 بود .
سالگرد فوت اوست که در سن 61 سالگی سال 1381 به رحمت خدا رفت.
سه تا دخترش منو دعوت کرده اند به جلسه قرآن یادبود او ؛ که به دلیل نوشیدنی داغ(چای لب سوز)دچار بیماری...معده و مری شده بوده است.
بیاد اوری خاطرات شیرینی که از او داشتم ؛ باعث می شود ذکر خیرش همیشه در خانه مان باشد.
روز یکشنبه 21 تیر ماه را با بیدار شدن در ساعت 3:20 شروع کردم.
نمی دونم گرما(33 درجه )یا سر و صدای ماشین آب پاش شهرداری بیدارم کرد از خواب.
دکتر متخصص خواب تو کلینیک نزدیک منزل ما تست خواب میگیره.میتونی با نسخه او وارد کلینیک خواب شوی همراه خودت هر چی دوست داری اعم از لباس خواب و دم پایی و ...ببری و به دستگاه ها وصل شوی تا معلوم شود آپنه خواب داری یا نه.خودمو باید بسپارم دست خانم دکتر زهرا ...
جمعه ای که گذشت خاص بود.بدین سبب که من بدون غرولند صبحانه تخم مرغ جوشاندم(تخم مرغ آب پز)چایی را دم کردم و رفتم پیاده روی.
تو پارک خانم های مصمم و مردان با انگیزه قدر شناس با هم گرد همایی ورزشی داشتند.یه پیر مرد میگفت راننده ماشین سنگین بوده و الان هم پسر رئیس بانک خود را از دست داده و پارک اومدن برای دیدن نشاط مردم را انتخاب کرده تا فراموش کنه غمگینه.یه خانم میگفت همسرم منو گذاشت اینجا رفت تو صف آش شله قلمکار تا مدتی را که معطل میشه من قدم بزنم.
دو تا خانم با هم دیگه دوست بودند چون سگ هاشون با هم بازی می کردند.
بعد از دیدن صفای پاکبان ها حین آب پاشی قدم هامو شمردم و به خانه بازگشتم.تو مسیر افسانه دوست دوران تحصیلم در دانشگاهو دیدم(که گفت بعد از فوت مادرش تنهایی زندگی میکنه.(خواستگارش دکتر متخصص کودکان بخش محل کارش بود ولی زبر بار ازدواج نرفت که نرفت).
نوزدهم تیر ماه است و ما گرما را تاب آوردیم.عجب مردمانی هستیم! .تاب آور
دیروز ساعت یک ظهر بود که زنگ زدم پسر جان(ارشد)که کجایی عزیزم؟گرچه بی خبری همان خوش خبری تلقی میشه ولی دوست دارم بدانم پسری که یه روز همه عشق من بود با دو فرزندش در چه حال است؟
یادش به خیر تابستان 1367 این طفل معصوم در سن سه سال و پنج ماه بود و من در تهران تو پارک به دنبالش می دویدم بگیرمش ببرمش خوابگاه(وقتی می بردمش پارک ،دل نمی کند از پارک و من که هم درس داشتم و هم غریب بودم نگران میشدم بیش از یکی دوساعت تو پارک بمونم.دست تنها بودم.پدرش اصفهان مانده بود تا پله های ترقی را در محل کار خود یکی یکی طی کند و معتقد بود زندگی همین جوری خوبه که تو دنبال درس خود باشی و من دنبال رشد و ترقی در محل کار.خانواده های هر دومون معتقد بودند این اسمش زندگی نیست که بچه اونم پسر بدون حضور پدرش بزرگ بشه با مادری که درس(موفقیت تحصیلی ) اش ، براش اولویته.
چه سخت بود حرف شنیدن از این و اون و درس خوندن (سر کلاس حضور داشتن) و تکالیف درسی و بهانه گیری بچه را تاب آوردن.
واقعا ما آمای تاب اوری هستیم؟