خیلی جالبه
شما با همسرت دعواتون میشه.
همسرت به زور بازوی خودش مینازه
می زنه فک و صورت تو را کج و معوج می کنه
از خانواده دو طرف یکی میان دار میشه
میان کدخدا منشی موضوع را خاتمه دهند
هر دو تا حَکَم میگن خانوم!
خویشتن دار باش
زن زندگی باش
کوتاه بیا
بخشش داشته باش
خب مرده دیگه
یهو ممکنه عصبانی بشه
تو نباید زبان سرخ داشته باشی
که سر سبزت را به باد دهد
حالا هم یه صلوات بفرستید
و برین سر زندگی تان
شما بچه دارید
از زن انتظار میره حواسش به خوشبختی بچه هاش باشه
زن باید سنگ زیرین اسیا باشه
دو پادشاه در اقلیمی نگنجند و ده درویش در گلیمی بخسبند
پس
خانوم جان
به همسرت بگو عذر خواهم
بگو هر چه شما بفرمایید
انشا الله که
ببینیم فرداهایی را که...
خانم رفت تو خونه زیر همون سقف
و فردا دم خونه شون شلوغ بود که من دیدم
نیرو انتظامی هم بود
گفتند آقای همسر خانم ...
دستش به خون همسرش آغشته شده.
حالا خر بیار و باقلا بار کن
کاش
کاش
کسانی که فهم و درک بالا ندارند
قدم در راه اینگونه وساطت ها
نگذارند
همسر فرمود :« میخوام برم پیاده روی میایی؟»
قبول کردم(معمولا خودم تنهایی رفتن را تر جیح میدم).دلش گرفته بود .دلم براش سوخت.
رسیده بودیم به میانه راه.
پسر جان زنگ زد :«مادرم !کجایی الان؟»
گفتم :«در حال پیاده خیابون و راهرو های پارک را گز کردن».
گفت :«حالت خوبه؟»؟
گفتم :«انشا الله که اینگونه که می فرمایی باشد».
گفت :«دخترکم بهانه ات را میگیره ».
گفتم :«خوشحال میشم ببینمش».
گفت :الان میارمش؛ هر جا که هستی»
گفتم :«باشه بیار ؛دوست دارم ببینمش»
و بدین ترتیب بود که بعد از نیم ساعت انتظار ،آوردش برام و با هم رفتیم تو قسمت اسباب بازی های کودکان پارک و او با پدر بزرگش رفتند سراغ تاب بازی و من روی نیمکتی نشستم.
آقای جوانی وارد پارک بازی بچه ها شد؛ به همراه دختر سه ساله اش سوار بر دو چرخه و به نزدیک من که رسید دختر کوچولو از دو چرخه پیاده شد و به سوی سرسره دوید.
نمیدانم با کدام مجوز و با چه بهانه سر صحبت را با پدر بچه شروع کردم.
با شنیدن صدام گفت :«استاد دانشگاه نیستید؟».
گفتم :«بودم.بله »
گفت:« استاد درس روان شناسی عمومی ترم یک ما بودین».
گفتم:« رشته تون چیه؟»
گفت :«تغذیه»
گفتم :«فامیل تون چی؟»
گفت :«...».
گفتم :در خاطرم مانده؛اسم تون».اسم دخترتون چیه؟
گفت :«...».
گفتم :«دوچرخه اش را بذارید کنار من ؛ببریدش تاب بخوره»
گفت :«اول میخوام ناهارش را بدم»
گفتم :«اتفاقا پریروز هم یه مادر بزرگ دیدم داشت تو پارک به نوه اش غذا می داد ؛این به خاطر اینه که بچه ها بد غذا شده اند؟ »
دختر کوچولو نزد پدرش بازگشت و هر دو رفتند جایی برای نشستن و حتما غذا خوردن پیدا کنند و من و نوه و همسر با پای پیاده نیمه دوم پیاده روی(فاصله پارک تا منزل )را طی کردیم و سر راه نوه کوچولو از زمین های پوشیده از چمن گل های زرد چید برای هدیه دادن به مادرش(که می گفت خیلی دوستش داره)و وقتی به خانه رسیدیم...
شب عاشقان بیدل ( شب قدر ) بود و من ساعت دو و بیست دقیقه از خواب بیدار شدم و الان بیش از شش ساعته بیدارم.شش هزار گام(قرار خودم با خودم )را در یک ساعت و نیم هر دقیقه هفتاد قدم ...انجام شد.پنح دقیقه مانده بود به اذان صبح که اون نابکار ها هفده مرتبه نزدیکی های خانه را ...و فراید یا خدا ا ا ....
تا ساعت شش ادامه دادند.خوبیش این بود دارو هامو قورت داده بودم وگرنه ....همسر هم بیدار شد و گفت فقط پنج دقیقه قبلی را متوجه نشده ام.مردم محله ما هر روز رو پشت بام ها پیگیر ...و
الهی بمیرند.
عجب درد ناکه تصور کنم اون حجم از فشار بر سر آنکه در میان مهلکه بوده چه آورده
خدا لعنت تان کند
وقتی پدرم و مادرم بحث شان می شد من از مامان خواهش میکردم عقل کند و ساکت باشد تا خشم پدرم فروکش کند.
ولی مادرم معمولا کوتاه نمی آمد و پدرم به دستان لرزان طفل خویش می نگریست و می گفت .تمام.
مامان که غرورش شکسته شده بود ادامه می داد ولی دیگه از بابا صدایی در نمی آمد.بزرگ شدم و ازدواج کردم و وقتی با همسر بحثم میشد به هیچ وجه من الوجوه کوتاه نمی آمدم و وقتی همسر زبانش کوتاه می شد ؛احساس پیروزی یه جون به جون هام اضافه می کرد.
حالا بعد از سالها فاصله گرفتن از اون روزها به پسر ها میگم خیلی مایلم بدانید اگر زندگی مون ماند مدیون پدر خود هستید .چون من نمی تونستم با غرور شکسته به زندگی با او ادامه دهم.وقتی به عقب نشینی وادارش می کردم کمی فکر می کردم و تغییر رویه می دادم.
یکی از روز ها ایشان فرمودند چنین کنیم و من نپذیرفتم .او گفت بر نظر خود پا فشاری کنیم این زندگی می پاشد.گفتم چه باک؟گفت بچه ها بی خانمان می شوند .و خودش سنگ نیم من شد.
البته که خشم باعث شد بدون فکر بگویم :«چه باک»
و بعد متوجه شدم اگر او نیز همانند من می اندیشید زندگی دو پسر ...
جنگ در همه ابعاد خود ویرانگر است ولی چاره ای نیست جز جنگ تا ...
من از همه جنگیدن های خود تا به حال پشیمان نیستم و اگر دوباره فرصت زندگی به من داده شود؛بازهم کوتاه نمی آیم ؛ گرچه سلامتی از دست رفته ام فقط به خاطر زیر بار( زور ؟) نرفتن است.
با پاهات راه بری کفشت پاره میشه با سرت راه بری کلاهت.فقط انتخاب اش با توست.تو چاره ای نداری جز راه رفتن.
من بر هدایت الهی ام.
ممکنه درست بگه؟
الی فداش بشم.
خدا برام حفظش کنه.چگونه ممکنه کسی بر هدایت الهی باشد؟
آیا واقعا تعجب دار؟
کاش اینگونه باشه که میگه.
من ندیدم خطا داشته باشه.
شاید اهل رعایت هایی است و این مقام به او داده شده.
من از او در رنج قرار نگرفته ام.
متوجه هستم که بسیار باهوشه ولی اینکه از جانب خدا انتخاب شده باشد که چنین راه ها را بشناسد بعید نیست.
قرآن خوندنش قشنگه.
فلانی پوزخند می زنه که خوش خیالید.
ولی چرا باید عجیب باشد؟