نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دومین سه شنبه آبان ماه

دیروز دوشنبه برای دومین بار در آبان‌ماه مشغول ذکر و دعا در سجاده  خونه عروس خانم بودم که نوه جان به رسم شاباش در عروسی ها خرده کاغذ هاش را ریخت رو سرم و خنده شیرینی کرد(هر دوشنبه را با نشستن در سجاده رو به قبله دعا می کنم بچه ها بی دغدغه روزگار بگذرانند زیرا حوصله ندارم...).

نوه جون ،تا صدای اذان را می شنوه ،میگه :« مادر جان !نماز »و مث پروانه دور و برم می چرخه و بازی هاشو می کنه.کتاب قصه ها و عروسک هاشو میاره،بالای جانماز من می چینه  و تا مدتها به من خیره نگاه می کنه.انگار این حالت مادر بزرگ مادری اش در مسجد محله شون را بیاد ،میاره.

عروس خانم دو بار در این هفته از من خواسته اند اگر نگه داری از نوه باعث اذیت و آزارم میشه ،مطلع اش کنم تا فکر دیگری کنه، ولی عجیب این بچه باعث آرامش من است.

ای کاش

امروز دوازدهم آبان ودوشنبه است.سال 79 آبان ماه روز چهارشنبه  را یاد نیارم بهتره.چون نومید مان کردن .و دست شستیم از پدرمان.

کاش پدرتان همیشه مث شیر بالا سرتان باشه.وجود باباها در زندگی شیرینه.

خود بابام در سن هشت سالگی پدرش را از دست داده بود و حتما برای الگو داشتن لازم اش داشته.

مامان تعریف می کردند سن کمی داشتم که با پدرتان ازدواج کردم.مادرم و پدرم او را پسند کرده بودند .

مامان میگفت:« پدر و مادرم گوهری به دستش دادند که قدر ندانست». ولی من شاهد بودم پدرم چقدر دوستش داشت به روش خودش.

خدا روح همه اموات (عزیز) را شاد گرداند.

پسر دومم کلاس سوم دبستان بود نوبت عصر رفت مدرسه و وقتی برگشت خانه را شلوغ دید.میگه:  «مامان!کاش آن روز مدرسه نرفته بودم».(آخ که چقدر دلم می سوزه وقتی پسرم این حرف را می زنه).

کاش آنقدر جلوی پدرم نشسته بودم و نگاهش کرده بودم تا از نور وجودش لبریز شده بودم.

دعا میکنم عزیزان تون گرما بخش وجودتان باشد.

ساعت ۲:۳۰ بیدار شدم.

خوشحالم که شب قبل ۹ نشده بود به رختخواب رفتم و زود خوابم برد و این یعنی بهبود خواب شبانه من.

تو کلینیک نزدیک خانه مان دکتر زهرا پارسا پور با دو همدست خود کلینیک خواب راه انداخته اند .یه سالن که تو بر روی تخت دراز می کشی و تمام مراحلی که از به خواب رفتن تا بیدار شدن بر تو می گذرد توسط مانیتور ثبت و ضبط میشه.

چنان آسمان بر زمین شد بخیل

چنان قَحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بَخیل

که لب تَر نکردند، زرع و نَخیل

بخوشید سرچشمه‌های قدیم

نَمانْد آب، جز آبِ چشمِ یتیم

نبودی به‌جز آهِ بیوهْ زنی

اگر بَر شدی دودی از روزَنی

چو درویشِ بی‌رنگْ دیدم درخت

قوی بازوان، سُست و درمانده سخت

نه در کوه سبزی نه در باغ شَخّ

ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ

در آن حال، پیش آمدم دوستی

از او مانده بر استخوان، پوستی

وگرچه به مُکنت، قوی حال بود

خداوندِ جاه و زر و مال بود

بدو گفتم: ای یارِ پاکیزه‌خوی

چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی

بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟

چو دانیّ و پُرسی، سؤالت خطاست

نبینی که سختی به غایت رسید؟

مَشَقَّت به حَدِّ نَهایت رسید؟

نه باران همی آید از آسمان

نه بَر می‌رود، دودِ فریادخوان

بدو گفتم: آخِر تو را باک نیست

کُشَد زَهر، جایی که تریاک نیست

گر از نیستی دیگری شد هلاک

تو را هست، بَط را ز طوفان چه باک؟

نگه کرد رنجیده در منْ فَقیه

نگه کردنِ عالِمْ اندر سَفیه

که مَرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق

نیاساید و دوستانش غَریق

من از بینوایی نِیَم رویْ زرد

غمِ بینوایان، رُخَم زرد کرد

نخواهد که بیند خردمند، ریش

نه بر عُضوِ مردم، نه بر عُضوِ خویش

یکی اول از تَندُرُستانْ منم

که ریشی ببینم بلرزد تنم

مُنَغَّص بُوَد عیش آن تندرست

که باشد به پهلوی بیمارِ سست

چو بینم که درویشِ مسکین نخورد

به کامْ اَندَرَم، لُقمه زهر است و درد

یکی را به زندانْ درش دوستان

کجا مانَدَش، عیشِ در بوستان؟

دیروز بعد از مدتها شش هزار گام را قدم زدم و بعد از  صبحانه (شله قلمکار)و بعد هم ناهار عدس پلو/روز به خوبی تا ساعت شش و نیم...