زن همسایه دختر جوانش را دو سال پیش ایام تاسوعا-عاشورا از دست داد.
مرتب خواهراش و خواهرای همسرش با نوه ها شون مهمون اش میشن تا مانع باشند هق هق گریه کند.
یکی از خاطرات من مربوط میشه به سال 1359 (فروردینماه)
که رفته بودیم به لردگان (تیم بهداشتی -درمانی )به اتفاق خانم دکتر گرایش نژاد (پزشک تیم) و خانم عزت نیکروش(علوم آزمایشگاهی )ومهین شکرچی(بهیار)و محمد اسماعیلی(تکنسین داروخانه)،
شب دچار گاز گرفتگی(گاز ذغال نیم سوخته co) شدیم.
قرار بود آن شب جان به جان آفرین تقدیم کنیم
ااما چرخ روزگار گشت و گشت و گشت تا به امروز.
من سه نفر از دوستان ذکر شده در بالا را در یک حادثه اتوموبیل(در بازگشت از همین سفر های خارج شهری)از دست دادم(فقط یک ماه بعد).
گاهی فکر می کنم از آهنم که دوام می آورم.
پی نوشت: دو انگشت (انگشتری و میانی) از دست راستم با بخار کتری سوخت(روز دوشنبه) و امروز تاول هاش به بیرون باز شد(مایع سروزی)خارج شد.عجب دردی داره سوختگی.آنوقت بعضی ها بی رحمانه تن خود را به آ تش می ک ش ن د.
همسرم قبل از ازدواج با من مشتاق ازدواج با دختر زیبا و جوان تر از من بوده ولی چون مادرش مخالفت کرده بنا به پیشنهاد مادرش با من از همه جا بی خبر ازدواج کرده است.چون خواهر آن دختر جوان همسر برادر همسرم و عروس بزرگ خانواده همسرم بوده من همواره نگران سست شدن پایه های ازدواج خود بودم.
بعد از مدت ها خود را از خانواده جاری دور نگه داشتن سفری به تبریز داشتم.بر عکس نگرانی من خانواده جاری بسیار مهربان از من و همسر وپسرم پذیرایی کردند و حتی به انتخاب همسرم آفرین گفتند.چی فکر می کردم چی شد!!!
پی نوشت"
کامنت اول بعد از نظر خواهی از چت جی پی تی
هدیه روز مادر امسالم را پسندیدم.
امروز 8500 قدم راه رفتم بعد از مدتها.
دوستم گفت همسرم نادر عاشق کوهنوردی است .و هر روز که کوه می رود تا بر گردد دلم لا هول است.چون مدتهاست وقتی باز می گردد از اتفاقی که برای کوه نورد ها افتاده سخن گفته.
همکارم عادل مهربان هم خودش کوهنورد بود هم با یه کوهنوردکه دوست برادرش بود ؛ ازدواج کرده بود.
امروز همسر جان از عضویت در هیئت مدیره مجتمع مسکونی استعفا داد؛ زیرا ساکنان تاب تحمل میزان انضباط و سختگیری او را نداشتند.به قول علی<ع><:آلت الریاسه ،سعه الصدر< کسی میتواند رئیس باشه که سعه صدر داشته باشد>