نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اولین جمعه تیز ماه که...

گرچه سومین جمعه تیر ماه است ولی اولین جمعه تیر ماه است که دلم آرام است پسر جان (ارشد)در شرایط آرام به سر می برد.

امروز جمعه

نوزدهمین روز از اوج  گرما به خیر گذشت

یکی از روز های خوب خدا

امروز ساعت(0 2:3) از خواب بیدار شده ام.

شاید خوابی هم دیده باشم ؛ولیکن یادم نمیاد.

از همون وقت تا حالا دارم اینستاگرام نگاه می کنم.به استثنای یه ده دقیقه که چایی دم کردم و یه ده دقیقه که نماز صبح را ...و یه ده دقیقه که رو میزی آشپزخونه را شستم. زیرا سوسک هایی که  به اندازه کنجد کوچولو بودند؛روی سفره ...(رومیزی اشپزخانه)رژه می رفتند و حالم را بد کردند.

دیشب ساعت ده خوابم برد حدودا همون وقتی که همسر جان داشت فوتبال مصر و آرژانتین را نگاه می کرد و نتیجه اش را که باعث حیرت من شده بود در نیمه دوم.

پسر ها را چندین روز است ندیده ام و دلم برای دیدن نوه ها لک زده.

دیروز ناهار کشک و بادمجون درست کرده بودم و با ریحون و پیاز سفره ناهار برای همسر جان و خودم ...

تنهاخبر مهم هم  :تلفن زدن خاله بعد از دو هفته و خبر دادنش از اینکه رفته بوده رفسنجان دیدن سحر دختر دوستش ؛  که او هم فرزند پسر خود را در تصادف...



تا کی؟

بیماران بخش روان پزشکی اغلب  از پزشک خود سوآل می کنند :«تا کی باید این دارو ها (که نسخه کردین)  را بخورم»؟و دکتر میگن :«حالا شروع کن».

من نیز دوست دارم بهم گفته بشه  : «برو دیگه نه آزمایش خون داری و نه دارو باید بخوری.خوش باش.و بی خیال»

خبر فوت پسرعزیز خاله عزیزم مث پتک بود تو سرم

زنگ زد و گفت :«حالت خوبه؟سلامتی؟شنیده ام اطراف خونه تون را...»

گفتم : خوبیم.جای نگرانی نیست.

واین آخرین روزی بود که حالش خوب بودو نگران من.

خاله را میگم

روز پنج شنبه ،   بیست فروردین با پسرش صحبت داشته.

گفته بیا با هم  بریم تعاونی مصرف ؛چیزایی بخریم.

پسر(54 ساله ،هنوز مجرد ،مونس همیشگی اش در خانه)میگه :

نه نمیام.کاری دارم. 

و خاله با پسر جوانترش میره تعاونی مصرف و خریدایی میکنه و باز می گرده خونه اش .

و هرچی منتظر میمونه پسرش به خانه بر نمیگرده و تلفن هاش را هم جواب نمی داده.

گرچه خاله نگران میشه؛ ولی میذاره پا حساب اینکه در مدت مدیدی که در خانه بوده خسته شده و با دوستاش رفته ماهیگیری(حالا که ظاهرا یه اعلام آتش بس شده بوده).

من هم دقیق نمی دونم.

ولی روز دوشنبه(24 فروردین) ، وقتی نوه جون بزرگه خاله برای چندمین بار زنگ می زنه به موبایل عمو جونش تا بالاخره بفهمه چرا تلفن زنگ میخوره ولی کسی جواب نمیده ؛

مطلع میشه این تلفن دیگه صاحب نداره .

وصاحب اون چند روزه تو سرد خونه است.