نوزدهمین روز از اوج گرما به خیر گذشت
امروز ساعت(0 2:3) از خواب بیدار شده ام.
شاید خوابی هم دیده باشم ؛ولیکن یادم نمیاد.
از همون وقت تا حالا دارم اینستاگرام نگاه می کنم.به استثنای یه ده دقیقه که چایی دم کردم و یه ده دقیقه که نماز صبح را ...و یه ده دقیقه که رو میزی آشپزخونه را شستم. زیرا سوسک هایی که به اندازه کنجد کوچولو بودند؛روی سفره ...(رومیزی اشپزخانه)رژه می رفتند و حالم را بد کردند.
دیشب ساعت ده خوابم برد حدودا همون وقتی که همسر جان داشت فوتبال مصر و آرژانتین را نگاه می کرد و نتیجه اش را که باعث حیرت من شده بود در نیمه دوم.
پسر ها را چندین روز است ندیده ام و دلم برای دیدن نوه ها لک زده.
دیروز ناهار کشک و بادمجون درست کرده بودم و با ریحون و پیاز سفره ناهار برای همسر جان و خودم ...
تنهاخبر مهم هم :تلفن زدن خاله بعد از دو هفته و خبر دادنش از اینکه رفته بوده رفسنجان دیدن سحر دختر دوستش ؛ که او هم فرزند پسر خود را در تصادف...
بیماران بخش روان پزشکی اغلب از پزشک خود سوآل می کنند :«تا کی باید این دارو ها (که نسخه کردین) را بخورم»؟
و دکتر میگن :«حالا شروع کن».
من نیز دوست دارم بهم گفته بشه : «برو دیگه نه آزمایش خون داری و نه دارو باید بخوری.خوش باش.و بی خیال»
گفتم : خوبیم.جای نگرانی نیست.
واین آخرین روزی بود که حالش خوب بودو نگران من.
خاله را میگم
روز پنج شنبه ، بیست فروردین با پسرش صحبت داشته.
گفته بیا با هم بریم تعاونی مصرف ؛چیزایی بخریم.
پسر(54 ساله ،هنوز مجرد ،مونس همیشگی اش در خانه)میگه :
نه نمیام.کاری دارم.
و خاله با پسر جوانترش میره تعاونی مصرف و خریدایی میکنه و باز می گرده خونه اش .
و هرچی منتظر میمونه پسرش به خانه بر نمیگرده و تلفن هاش را هم جواب نمی داده.
گرچه خاله نگران میشه؛ ولی میذاره پا حساب اینکه در مدت مدیدی که در خانه بوده خسته شده و با دوستاش رفته ماهیگیری(حالا که ظاهرا یه اعلام آتش بس شده بوده).
من هم دقیق نمی دونم.
ولی روز دوشنبه(24 فروردین) ، وقتی نوه جون بزرگه خاله برای چندمین بار زنگ می زنه به موبایل عمو جونش تا بالاخره بفهمه چرا تلفن زنگ میخوره ولی کسی جواب نمیده ؛
مطلع میشه این تلفن دیگه صاحب نداره .
وصاحب اون چند روزه تو سرد خونه است.