نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

امروز 29  مهر در تقویم :روز صادرات:نامیده شده .یه جوک دیدم نوشته بود واردات شهر ما مرده و صادرات شهر ما آخوند است.

دیروز یکشنبه ساعت ۶ و نیم از خونه زدم بیرون به قصد آزمایشگاه (خون). هر ماه پزشک مرکز دیابت ویزیت ام می کنه.فرمود از پارسال تا حالا آزمایش خون رو پرونده ات نداری و من نمی تونم دارو بنویسم.افسانه اعتمادی فر پزشک عمومی مرکز دیابت   هستند. فلذا رفتم آزمایشگاه .همسر جان خواب تشریف داشتند که رفتم ،فرمودند می رساندم ات. .گفتم رو پا وایستادن را بیشتر می پسندم حالا هنوز می تونم.

ساعت هشت و نیم خونه بودم صبحانه خوردم و ساعت یازده و ده دقیقه به قصد دیدار پزشک مغز و اعصاب بعد از مدتها رفتم درمانگاه محله مون.خانم دکتر مریم رهنما دیدنم کردند ببخشید ویزیت فرمودند و تا دو ماه دارو تجویز کردند.نوبت پزشک خون هم دو هفته دیگه است.ویزیت پزشک قلب را چهارشنبه همین هفته می رم.کار من شده ویزیت شدن.تا جوان بودم متوجه نبودم بدنم مراقبت می خواد حالا در سن ۶۶ سالگی ازین مطب به اون مطب تفریح من شده.تازه باید شکر خدا کنم دغدغه دیگه ای ندارم.

شنبه ۲۶ را در حالی شروع کردم که...معده ام از من گلایه داشت.آیا آنچه مرا می خورد باعث ناراحتی معده ام شده یا آنچه من  می خو رم .

متوجه هستم این روزا توجه چندانی به آنچه می خورم ،ندارم .معده نازنینم!      که تامین انرژی بدنم را مدیون تو هستم ،چرا حواسم به تو نیست؟

آخرین هفته ماه مهر

امروز شنبه ۲۶ مهر ماه است.

با ا این حساب فقط چهار روز به پایان اولین ماه پاییز مانده است.

چه سخت می گذرد ماه اول سال تحصیلی بر بچه هایی که بیش از سه ماه تعطیلی داشته اند.

بعضی پدر و مادرها قبل از آخرین امتحان در خرداد ماه برای فرزند خود برنامه ای جدید تدارک می بینند مبادا خوشی بزنه زیر دلشون و این جالبه.

اولین سال دبیرستانم  در مهر ماه سال ۱۳۵۰ زبان انگلیسی را شروع کردم و این در حالی بود که بعضی همکلاسان تابستان سه ترم انکلیسی را در موسسه ایران /آمریکا خیابان عباس آباد گذرانده بودند.انصاف نبود نمرات کم از املا انگلیسی که می گرفتم چون حتی رسم الخط انکلیسی را به یختی انجام می دادم.همین دیشب خبری خواندم که در ماساچوست دختر چهار ده ساله با لگد به سینه کارمند ۵۴ ساله خوابگاه خود زده و باعث مرگ او شده.داشتم برای همسر می گفتم ،گفت این خبرا چگونه به گوش تو می رسد گفتم رو موبایلم میاد گفت خوشحال میشم اخبار انکلیسی خوندنت را می بینم.

آره از کلاس نهم ،حرف زدن  به زبان انگلیسی در کلاس درس انگلیسی مون  اجباری شد و همین برنامه باعث شد به خوبی موفق شوم  در سال های بعد نمرات خوب بگیرم.خانم آذر زرقونی معلم زبان کلاس ما بودند و همسرشان آقای بقایی معلم زبان کلاس لیلا دوست من.هر دو زبان را خوب فرا گرفتیم و حتی در صد خوبی در کنکور ۱۳۵۶ زدیم.

اولین روز هفته به خوبی گذشت

چه روز شنبه خوبی بود دیروز!

ساعت هفت و چهل دقیقه بود که صدای تلفن خبر دارم کرد باید  خوردن صبحانه را خاتمه دهم و به سوی منزل نوه جون ها بشتابم.چه شتابی که ساعت ۹ آنجا بودم.صبح ها خیابان ها به خاطر دانش آموزان عازم مدرسه ها شلوغ است.من معمولا شش و نیم از منزل خارج می شوم تا با  شلوغی مواجه  نشوم.

از آنجا که مدرسه رفتن در دوران کودکی با تشویق پدرم  صبح های زود بوده خوشحال می شوم از قبل بدانم باید بروم.

نوه زیبای من کلاس هفتم را در حالی آغاز کرده که ریز نقشی باعث دردسرش شده است.بچه ای تک فرزند گاهی مزاحمش شده است.مادر پسرک از عروسم خواسته فرزندش با او دوست باشد ولیکن گویا او باعث زحمت است.