امروز چهارشنبه نهم(۹)آبانماه لحظه شادی است برایم.دیروز معاف از درست کردن ناهار(همسرداوطلبانه لوبیا پلو درست کرد)،رفتم خونه پسرم.تا نوه کوچولو را که با مهد تا حدی کنار اومده، از مهد بگیرم(مامانش تدریس داشت).
داداشش (طفلک),کلاس های آمادگی برای تیز هوشان(بعد از ناهار تا ساعت ۴) داشت.روز پر کاری بود برای خانواده شون.من هم رفتم شاید به عنوان کمکی در جریان تلاش هاشون قرار گیرم.
مهین همکلاس دوران دانشگاهی منه.جمعه زنگ زده میگه:« خونه ای»؟میگم:« آره» .میگه :«من بیام خونه ات؟رودرواسی نکن ؛اگر امکانش نیست راست و حسینی بگو نه.حالم اصلا خوب نیست ؛نیاز دارم قبول کنی بیام اما نه به قیمت اذیت شدن خودت و خانواده ات»
میگم :«نه کاری ندارم اوضاع هم خوبه میتونی بیای من و تو ازین حرفا باهم نداریم »
بیش از نیم ساعت نمیگذره که صدای زنگ خونه منو می کشاند پشت آیفون ؛ می پرسم:« کی هستید»؟میگه:« مهین هستم »
در را باز میکنم. با یه جعبه شوکولات وارد خونه من میشه .میگه: «همسرت خونه است»؟ میگم :« نه پیش پای تو رفت خونه برادرش که کسالت داره؛ جواب آزمایشش را ببینه و حالش را جویا بشه».میگه :« پس با خیال راحت صحبت کنم».
همون طور که میدونی ؛مامانم طبقه پایین و من طبقه بالا هستم .حوصله اش سر میره با زانوهای دردناک از پله ها میاد بالا ، در را می زنه در را باز میکنم و با آغوش باز می پذیرمش.دخترم میره تو اتاقش و در را محکم می بنده ؛ شرمنده میشم جلو مامانم.بارها گفته« از مامانت خوشم نمیاد.»
میگم :« پس میخوای بگی بین دخترت و مادرت(دوتا عشق)گیر کرده ای»
میگه :« مامانم میتونه طبقه بالا را اجاره دهد و با پولش بهتر زندگی کنه ؛ چون نگران من و دوتا دخترمه ؛با کرایه اندک در اختیار ما گذاشته ؛ خیالم هم راحته وقتی شب کار (بخش نوزادان)هستم.دختر بزرگم مامانم را دوست داره،ولی این تهمت می زنه ؛که:« رودرواسی داری از مامانت».
بگذریم که من و مهین چه خوش ها با هم گذروندیم در مدت دو ساعت و چندی ؛ ولی وقتی داشت خداحافظی می کرد و میرفت گفت :«من اگه تو را نداشتم چی می شد»؟
بر گزاری مهمانی روز پنج شنبه در ساعت 5 تا ساعت 9 شب باعث مسرت من شد.آنچه غمگینم ساخت اینکه نوه کوچولو(دختر 4ساله و مامانش به دلیل سرماخوردگی نتوانسته بودند حضور به هم رسانند.در گرد همایی عروس خانوما گفتگو کردند که پذیرایی به چه شکل باشد بهتر است و نهایتا تصمیم بر این شد هر ماه هر خانواده قابلمه به دست به خانه میزبان بیاید و حتی ظروف لازم را با خود بیاورد .مبادا...بالا رفتن و پایین آمدن های من هم نتیجه نداد که این برنامه ظالمانه است.قرار ماه بعد باغ برادر همسر در صورت سرد نبودن هوا(چون سیستم گرمایشی آنجا ناکافی است.).
سه شنبه صبح زود آفتاب که زد رفتم پیاده روی و تمام زمین های ورزش های (اسکیت و پینگ -پونگ و بد مینتون.والیبال،فوتبال نرمش صبحگاهی )پارک را که مشتری خاص خود را داشت طواف کردم و از انرژی زن و مرد و پیر و جوان شان کسب انرژی کردم.وقتی از خانه بیرون میزدم به خود می بالیدم که برای خروج از خانه هوای گرگ و میش را برگزیده ام و لی در منتهای تعجب دیدم از غافله ورزشکاران عقبم.
مرد لاغر اندامی را دیدم که سخت مراقبه را جدی گرفته بود.گروه ورزشکاران فرهنگسرای محله در زمین رو باز محاط در پرده برزنت صدایشان می آمد .پنج پیرمرد باز نشسته گوشه ای دنج با آهنگهای کوچه بازی نرمش های سبک میکردند.
هوا سردی دلنشینی داشت و خانمی با دستکش تند و تند راه می پیمود.یه خانم میان سال و محترم جلو اومد به من گفت:« مث من تنهایی؟»من معلم بازنشسته و از کاشانم ،اصفهان غریبم.همسرم هم اکنون در سالن ورزشی، ورزش میکند.بعد از احوال پرسی بامن دوست قدیم خود را دید و از من که هنوز مبهوت نگاهش میکردم خدا حافظی کرد و با او روانه شد .
حظ بصر و سمع هر دو وجودم را سرشار از نشاط کرده بود. به طرف نانوایی به راه خود ادمه دادم و با استشمام بوی نان بر قدم هایم افزودم و در صف یکی ها ایستادم و بعد از یک مشتری نان گرفتم و برای صرف صبحانه به سوی خانه روانه شدم.بر شادیم زمانی افزوده شد که قدم شمار را نگاه کردم ودیدم شش هزار و دویست گام زده ایم و خسته نشده ام.
این برنامه دو هفته بود تعطیل شده بود و زندگی را از سر گرفتم.
عروس خانم عزیزم زنگ زد :مادرجان!امروز نوه تان را نمیارم پیش تان ،منتظرم نباشید به امور خود برسید مادرم در کنارم هستند و امروز ایشان به مهد می رسانندش.باشد سه شنبه آینده شما را زحمت میدم.
وقتی به خانه رسیدم همسر جان تازه از خواب بیدار شده بود که به خانه رسیدم بساط صبحانه را آماده کردم و بعد از سختی روز قبل تخم مرغ نیمرو و زیتون پرورده و چای و نان تازه را در سفره چیدم.