خاله برام تعریف می کنه مادرش(مادر بزرگم)یه دایی داشته که در جوانی فوت میکنه و دوتا خواهرش را تو این دنیا تنها میذاره.
اسم خاله ی خاله جواهر بوده و نابینا بوده ولی شوهر گیرش میاد و ازش یه دختر بنام خاله قزی و یه پسر بنام عباس از خود به جا میذاره.خاله قزی دختر خاله مادر بزرگم بوده و با هم صمیمی بوده اند،چون هر دو خواهر ناشته اند.
خاله میگه از اموات فقط باید به نیکی یاد کرد و شکایت شون را به احدی نکرد هرچند اشتباهات فاحش داشته باشند مث دایی جوانمرگ شده مادر بزرگ که اموال والدینش را به باد میدهد.خاله من هفده سال دیرتر از اولین فرزند مادر بزرگ دنیا امده و آخرین فرزند خانواده بوده.
بله کار درست همینه، چون به گوششون میرسه و خیلی ناراحت میشن. خدا همه مون رو رحمت کنه

روح دیگه نمی تونه جبران کنه.دستش از دنیا کوتاهه.