نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

به خیر گذشت ،بحمدالله

هفته ای که گذشت حواسم بود غذاهای خوشمزه درست کنم(سرخ کرده و خوش نمک مطابق ذائقه جوانان),بر خلاف عادت سالم خوردن خودم(بدون نمک و روغن )و( آب پز).زنده باشم و زندگی کنم.خانه را مرتب نگه دارم و درین راستا همواره مشغول رتق و فتق امور باشم (به استراحت فکر نکنم).

پسر و عروسم بعد از چهل و چند روز به اصفهان رسیدند؛ هفته را از نصفه با ما (من و همسر و«خانواده »پسر بزرگم)بودند،و شادی کردند.

برای نوه کوچولو جشن تولد داشتیم(گرچه ذوق زدگی اش مانع شاد بودن متعادلش بود).

دیروز بعد از رفتن پسر و عروس به سوی جاده تهران ، خاله جانم  زنگ زد که پسر آخرینم(جوان ترین پسر خاله ام)آنژیو گرافی شده و از شادی در پوست خود نمی گنجم که نتیجه نشان داده درد های ناحیه قفسه سینه مربوط به قلب نیست.از عروس خود بسیار  تعریف کرد که علیرغم  سختی ها(دو کودک یکی شیرخوارویکی کودکستانی) ،اقدامات درمانی متعلق به همسرش را به تنهایی و به خوبی انجام داده؛( به قیمت اذیت شدن خودش  و  بدون کمک گرفتن از کسی)(البته به جز برادران همسرش)

خدا را شکر خاله را شاد دیدم و اصرار ،اصرار که به خانه اش بروم و برای خانواده های فقیر گوسفند قربانی را بسته بندی کنیم شاید لطف پروردگار نصیب مان شود(برای رهایی از بلایا و بیماری ها درین اوضاع اقتصادی از مال دل بکنیم و گوسفند قربانی کنیم که او نتیجه دیده).

دختر دایی وسطی دایی کوچیکه و دانشجویان و هم دوره ای های دوران تحصیل  و عروس ها و دوستان وبلاگی ،  روز پرستار را به من(پرستار قدیم تر) تبریک گفتند.

این هفته کمتر نالیدم وکمتر  غر زدم و کمتر غصه خوردم.

وقتی دیروز عروس خانم بزرگه خواست تو خونه تنها نمونم و برم خونه شون ناهار قبول کردم (ولی افسوس که نوه کوچولوی چهار ساله را بیمار دیدم).خدایا عزیز دلم را برام حفظ کن.(شکمش  را به سرامیک می چسبونه و می خوابه و اینا متوجه نیازهاش به خوردن  آب نیستند).

سرامیک برای کف پاخطر ناکه؛ چه رسد به شکم اونم تو این فصل سال.


پی نوشت:ز نظر طب سنتی سرامیک و کفپوش ها برای خانه مناسبت نیستند و هیچ کدام جای فرش را نمی گیرند.

توصیه شده  از نشستن و راه رفتن با پای برهنه روی سرامیک جداً خودداری کنید و مراقب باشید، کودکانتان که چهار دست و پا حرکت را آغاز کرده اند روی سرامیک سرد قرار نگیرند چون اثرات بسیار بدی در رشد اندام ها و مفاصلشان دارد.

 اگر منزلتان سرامیک است، می توانید در فصل سرما، جوراب نخی، پنبه ای یا پشمی پا کنید و یا دمپایی بپوشید تا از آثار مضر سرما کاسته شود.

 کف پوش های از جنس پارکت های با طرح چوب، نسبت به سرامیک از سردی کمتری برخوردار هستند.

حتی   مضرات استفاده از فرش ماشینی از کف پوش سرامیکی کمتر است.

مهمان ها خوش شان آمد

همسر جان کمکم کرد تا جلوی دو تا عروس و دوتا پسر و دوتا نوه کم نیارم.«ملا بیمار »  شدنم باعث شده بود تمایل چندانی به گرد همایی ها نداشته باشم.همسر فرمود گوشی را یک امروز دست نگیر و تلاش کن همه چیز عالی پیش رود.مهمان ها از  تهران رسیدند و نوه ها و پدر ومادرشان هم موقع شام رسیدند.همه با هم شادی کردند و من به عنوان میزبان لحظات شادی را در کنارشان داشتم.فیزیوتراپی و خوردن قرص« لوودوپا »سفتی عضلات ساعد دست راست و ساق پای راست را کمتر کرده و ناله نکردم .

 ا ز حق نگذریم مادر همسر او را خوب تربیت کرده ،چون وضعیت مرا خوب درک میکند و هم در نظافت منزل و هم در آشپزی و پذیرایی یاری کرد.(گرچه مهمان ها غریبه نبودند و نور چشمان خودش هم بودند).

نوه کوچولوی ملوس از طریق مهد کودک رفته بود اردو(با زبان کودکانه میگفت رفتیم باغ کودک  پویا ،دیدیم با  آسیاب گندم راآرد کردند خمیر بازی کردیم نان پختیم و خوردیم).در تکمیل گفته هاش مامانش از باغ پویا خیلی  تعریف ها کردند.

شاید اگر ما در کودکی امکان تماشای این برنامه( نان به عمل آمدن) را دیده بودیم،متفاوت از الان بودیم.

سالگرد پدرم

پدر عزیزم در چنین روز جهان فانی را ترک کرد و مرا در غمی عمیق فروبرد.آن روز دوشنبه بود و من تاعصر دانشگاه بودم و چون سرماخوردگی پیدا کرده بودم خانه پدرم نرفته بودم که همسرم مرا برد خانه مادرم تا با جسم بی جان پدرم مواجه شوم.

باورم نمی شد بیماری منجر به فوت او شود.

خاطره نه چندان ...

یه روز تو بخش روان پزشکی دیدم زن پیری در راهرو بخش راه میره و بلند بلند غر و لند میکنه.یه چیزی میگم،یه چیزی می شنوید.

(اون روز دانشجوها هم بودند).

رفتم نزدیک پیرزنه؛ گفتم :« چی شده عزیزم؟از چی ناراحتی؟(میخواستم نقش الگو برای دانشجوها داشته باشم).»

پیرزنه نه گذاشت ؛نه ورداشت.در حرکتی  سریع ،مقنعه ام را از زیر گلو تا سر ناف جر داد و گفت :« ازین ناراحتم.».

بعد هم پیروزمندانه خندید و رفت.

پرسنل پرستاری بخش که ازمن گلایه داشتند ؛هر هر خندیدند و گفتند:«خانم مربی!درین مواقع ما دم پر بیمار نمی رویم؛چون هر بلایی سرمان بیاره؛قوانین کار از ما دفاع نمی کنه ؛میگه این بیمار بوده و عذرش موجهه».

خب دیگه مقنعه نداشتم.

رفتم کار درمانی زنان تا یه بیمار(که خیاطی میدونست)با چرخ خیاطی کار درمانی درز مقنعه ام را بدوزد.

اما برام درس شد ؛دم پر بیمار پرخاشجو نشوم.

و حواسم به دانشجوهای متعجب و ترسیده هم باشه.

محبت و احترام دو نیاز روانی ماست.

دیروز برای پنجمین مرتبه رفتم فیزیو تراپی دست  راستم(که دفرمه  شده).خانم فیزیوتراپیست با سابقه است.میگه نوار عصب(نوار عضله)نداشته باشی که نمیشه.برو دکتر مغز و اعصاب (دستور فیزیو تراپی را پزشک ارتوپد نسخه کرده).تا ام.آر.ای(M.R.I)را ببینم.

تو روحیه ام اثر خوب داشته.شاید چون خانومه بینهایت زیباست ،شاید چون برای سلامتی ام دارم تلاش میکنم،شاید هم چون به من احترام میذارن.با شوق شال و کلاه می کنم و میرم.چون ساعت دوازه تا یک و نیم وقت دارم ،تدارک سفره ناهار گردن همسر جان می افته.وقتی می رسم خونه ،دوش آبگرم و بعد ناهار .خوشحالی این روزا زاید الوصف است.کاش همیشه اینقدر تحویل گرفته می شدم.خوبی این برنامه اینه قدم هم می زنم.فردا  قراره بریم باغ بابا و مامان مریم(همون که ماه محرم فوت شد در جوانی ومتولد 65 بود).

عروس خانوم ها روز دوشنبه و سه شنبه خونه من به ناهار و شام دعوتند.تا اون  روز انرزی ذخیره کنم.(عین مورچه ها که برای زمستان شان آذوقه جمع می کنند ؛دارم وسایل لازم را خریداری می کنم.).