نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

یافتن یه فامیل(نوه عمه)

تو اینستا برام یه پیام گذاشته شده:«من اکرم 41 ساله هستم .فکر کنم شما دختر خاله پدرم هستی».من نوه ام البنین هستم.

پاسخش را دادم و منتظرم برام بیشتر بنویسه.

بیگناه

میگه :« مادر شوهرم دوستم ندارد.معتقد است پسر عزیز دردونه اش را به یغما برده ام و اینو هوار می زنه»

بهار نوشته


کامنت گذاشتم واسه گیل پیشی


عزیزم

مرد و مردونه بجنگ

گوشه امن انتخاب نکن.

سلامت روان خود را به نمایش بگذار.

وقتی یه کامپیوتر هست،اولویت استفاده ازش،  با تو هست که قدیمی تر هستی.

سر اون ، با کارمند جدید بجنگ.

و به او واگذار نکن.

بگذار او برود گلایه کند ،من دستگاه ندارم.

میدون را وامگذار.

فرض کن در جنگ هستی.

دیدن و تماشای جنگ تو و همکار برای مدیر ، صحنه مهیج بوده .تو با خالی کردن میدون، تسلیم شدی.

وقتی به پری گفتی «سرزنشم نکن» ،یعنی من پُر هستم.تکمیلم.لبریزم از سرزنش شنیدن.دیگه جا ندارم.آزادی پری را سلب کردی.دوستت باید اختیار میداشت با شدید ترین لحن ، سرزنشت کند که چرا میدان را واگذاشتی؟

اگر با من چنین می کردی؛ جواب دندان شکن می شنیدی.

قبول کن اهل جنگ نیستی.اهل پنجه در پنجه انداختن نیستی.شکننده ای.با همه پشتکارت با همه دانشت ،ولی زود کناره می گیری.مگه نشنیده ای «زندگی جنگ است جانا،بهر جنگ آماده شو»؟؟؟

من به جای پدرت بودم می گفتم بجنگ و همکار را شکست بده و مدال طلا«حقوق»را از آن خودت کن.با همه خدماتی که به شرکت کردی ،با این عمل مدیر را تنها گذاشتی.همکار باید برود که کار نمی کند نه تو.او را باید منزوی می کردی نه خودت منزوی شوی.فرزند دوم اگر سالم بود؛ با تو بر سر تصاحب قلب پدر و مادر وارد جنگ می شد.اونجا رحم ات آمده؛ عادتت شده .همکارم چنین بچه ای داشت؛ خواهرش آنقدر جیغ زد که والدینش مجبور شدند ببرندش بهزیستی و در آنجا به هفته نکشید ؛ که فوت شد حالا خواهرش کانادا زندگی می کنه با دو بچه و شوهر دکترای دانشگاه شریف.


بهار اومده جوابم نوشته:

من هم میخاستم بگم بمونه سرکارش

اما وقتی دیدم بعد این همه تلاش ،صاحب کار براش اهمیتی نداشته و هیچ تلاشی برای به دست آوردن دل همکارش ، نکرده و سریع گفته برو ؛ آدم یه حس منفی میگیره
وقتی تو یه محیط کاری ، وقت و عمرت رو میزاری ؛باید وقتی تو تو کارت دل میسوزونی ؛ اونجا هم باید برا ت دل بسوزونه؛ذ محیط کار یه جانبه رو دوست ندارم.
بازم تصمیم با گیل پیشی

اثر دعاها

بعضی ها بخیلند دعا نمی کنند.

بعضی ها اعتقاد ندارند اثر بگذارد.

بعضی امید ندارند اثر بگذارد.

از الهی قمشه ای (حسین)در اینستا سخنانی شنیدم که باعث شد دعا کنم.واثرش را دیدم.سرچ کنید حسین الهی قمشه ای درباره دعا و بشنوید.

الهی سینه ای ده آتتش افروز ،در آن سینه دلی ،وان دل همه سوز

تا حالا به شماهایی که خواننده خاموش نبوده ایی در اینجا،دعا کرده ام.اسمت را بنویس و برو،بقیه اش با من.