برام تعریف کرد
:یکی از روان پزشکان آشنا مون دارای فرزندی مبتلا به دیابت نوع یک( اولیه )هست.
وقتی گفت مشکل بچه اش را ،نسنجیده (جو گیر شدم)بهش گفتم اگر برای بچه ات پرستار خواستی خبرم کن .(سنگ مفت ،گنجشک مفت).
حالا بیچاره ام کرده که چرا به قولت وفا نمی کنی بیا پیش بچه ام.هر چه بفرمایی به حسابت واریز میکنم.
آخه من عاشق بچه ها هستم که باهاشون بازی کنم براشون کتاب قصه بخونم ولی دیگر دوستان مشترک مون گفتند زنش ازش جدا شده .تنها با دخترش زندگی میکنه .منصرف شده ام.خب پرستار بچه استخدام کنه .حاضر نیستم مشکلات کسی را سبک کنم.به هیچ قیمتی.
نوشتن برای شما و خودم در اثر تغییرات خلقی ام دستخوش قصور شده.خبر فوت دختر همسایه(متولد 65)در اثر مشکل کبدی کم نبود مرا ناراحت کند که دختر عموی همسر زنگ زد و فرمود عمه بزرگ مون(دومین و آخرین عمه همسر)هم در روز عاشورا در بیمارستان دعوت حق را لبیک گفت.
وقتی به خاطرم میاد که دختر یتیم بوده که مادر بزرگ همسر درازدواجش موثر بوده خوشحال و سر بلند می شوم و وقتی بیادم میاد رنج دوری از خواهر و برادران را به خوبی تاب آورده تحسینش می کنم.و قصه هایی که از زندگیش برایم نقل شده بیادم می آید اندوه سراسر وجودم را تسخیر می کند.عمه منور همسر رفت تا به دختر اولش(که در اثر کرونا...)بپیوندد.حالا همسر کم بینای او با دختران خود ادامه زندگی خواهد داد.تک پسرش با چشمان اشکبار خبر بدرقه تن بیجانش را میداد تا پسر دایی اش دلداری اش بدهد.خدایا همه تولد ها را دوست دارم و همه وفات ها ناراحتم میکند .کاش میتوانستم راضی به رضای تو باشم.
کاش این بیت شعر تو دوران جوانی زیر گوشم زمزمه نشده بود.«شیر برنج گرم و چاییده /عروس دوماد را زاییده».یعنی گرم و سرد
یکی از مخالفان ازدواج دختر مسن تر و دادماد کم سن تر فرمایش فرموده اند و من برام محترم شمرده شده عروس باید از داماد کم سن تر باشد.
خونه ما همیشه پر از شعار های این چنین بوده.ذهن بچه مگه چقدر جا داره؟
کاش کمی سکوت حکمفرما بود.
حالا دوباره ذهنم داره تکرار می کنه
ساعت یک وپنجاه وپنج دقیقه بامداد است.سرفه امانم را بریده.دارم آب جوش میارم جرعه جرعه بنوشم که صدای زنی خشمگین در خیابان فرعی (درب خانه)را می شنوم که بلند بلند، تلفنی داره حرفایی میزنه( با کسی اون ور خط).
می گوید :«بابا!نمی تونم هم بپزم، هم بشورم (وبسابم )وهم بخرم.چارتا بچه به زبون آسون میاد.دیگه هلاک شده ام.هر شب، دو نصفه شب می رسه خانه، انتظار داره در را به روش وا کنم،... بابا جان !بریده ام؛ مهرم را میذارم اجرا...»
لیوان آب جوش تو دستامه و تو بالکن طبقه چهار ایستاده ام و به حرفاش که از شدت خشم ادا میشه گوش می کنم.یه موتور سوار میاد از جلوش عبور می کنه ،نگرانش میشم.
دو تا مرد هم ،تو مجتمع رو برویی ،کنار یه ماشین، دارند بلند - بلند حرف می زنند ؛انگار نه انگار صدا از پارکینگ ها به فضای اطراف اکو میشه.
با خودم میگم: «شبا چه خبرهاست ؛ ولی من در خواب ناز هستم»
از خدا طلب می کنم؛ مشکل خانم دارای 4 فرزند حل بشه و از خر شیطون بیاد پایین و به داخل منزلش بخزد.
پی نوشت : ساعت دو و پنج دقیقه بعد از نوشیدن دو لیوان آب نسبتا گرم و یک قاشق شربت برم هگزین(خلط آور)خوابم می بره و ساعت سه و پنج دقیقه بیدار می شوم.
شاید سیلوراستالونه در فیلمهایش بسیار خشن و مردانه بهنطر برسد، اما گویا در زندگیخانوادگی اش اوضاع برعکس است. او در مصاحبهای در سال ۲۰۱۰ در اینباره گفته: «همهچیز در خانه ما زنانه است. اسباببازیها، خدمتکاران، تمامی سگها. تنها یک سگ نر در منزل ما وجود دارد که آن هم متعلق به من است و مرد بعدی هم خودمن هستم، اما من هیچوقت در زندگیام این اندازه شاد نبوده ام.
من از زنم چیزهای زیادی یاد گرفته ام. ۱۹ سال طول کشیده تا یاد بگیرم که همیشه حق با اوست. من فهمیدهام که یک زن (زن من که اینگونه است) میتواند تصمیمهای هوشمندانه و عاقلانهای در زندگی بگیرد.
من همیشه طفره میروم، اما او اینگونه نیست و همهچیز را خوب بررسی میکند؛ بنابراین نهایتا من به او گفته ام عزیزم ! تمامی تصمیمات با تو. تو هرچه که بگویی من گوش میدهم و به تو اعتماد دارم. من قبلا هرگز اینگونه نبوده ام».