نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

مولوی

عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بودعشق هائی که تنها به خاطر آب و رنگ و جمال ظاهری باشد در واقع عشق نیست بلکه ننگ و عار پدید می آورد .

کاش می یافتم ،کسانی از دوستان قدیم را که به هنگام گرد همایی محبت  پَر و  پَخش می شد و از آن جمع قصه ای بیرون نمی زد ،پس از مدتی.

از کجا بنویسم؟


این داستان را خانم« لاموت »در کتاب ” پرنده به پرنده ” نوشته است :

«سی سال پیش برادر بزرگ‌ترم که آن‌وقت‌ها ده ساله بود، می‌خواست مطلبی درباره‌ی پرنده‌ها بنویسد و برای این کار سه ماه وقت داشت. سه ماه، تمام‌شده بود و  حالا دیگر موعد تحویل کار فرارسیده بود. ما برای گذراندن تعطیلات در کلبه‌ی خانوادگی‌مان در «بولیناس » بودیم و برادرم پشت میز آشپزخانه نشسته بود. دورتادورش پر بود از کاغذ های کلاسور، مدادها و کتاب‌هایی درباره‌ی پرندگان که لای شان هم حتی باز نشده بود. در چنین وضعی ،  درحالی‌که زمان می‌گذشت و او کاری از پیش نبرده بود، می‌دیدی که خشک اش زده و هرلحظه ممکن است اشکش سرازیر شود. بعد پدرم آمد و کنارش نشست. دستش را دور شانه‌ی برادرم انداخت و گفت: « رفیق!  پرنده به پرنده، دانه به دانه، یک‌به‌یک. هر بار فقط درباره‌ی یک پرنده بنویس و تمام.»

این در واقع داستان خیلی از ما هاست. زمانی که میان انبوهی از مطالب و منابع نشسته‌ایم و نمی‌دانیم  نوشتن را چگونه شروع کنیم.

« قطعه قطعه کردن نوشتن، یکی از راه‌ هایی است که با به کاربردن آن می‌توانیم   عادت نوشتن را در زندگی خود ایجاد کنیم».


چند روز میشه در شوک حوادث و وقایع طول  ام.هفته ای که گذشت در صدر اخبار چه خوانده ام؟بر من چه گذشته؟

صبح شنبه که هیچ، تب داشتم .همسر یک لیوان آب پرتقال را از نیم کیلو پرتقال کم آب ،  چگونه استخراج کرد و با محبت گفت «بنوش و استراحت کن و بد به دل راه نده».

.یکشنبه جواب آزمایش خون را گرفتم  و رفتم  به مطب پزشک دیابت . اونجا مشاهده جوانی را دیدم که بعد ازتزریق  واکسن کرونا سر وکارش به مرکز دیالیز افتاده بود .دوشنبه و خرید میوه وسبزی،سه شنبه و دیدار نوه شیرین زبان ولطیف،چهارشنبه و سوپ عدس و قابلمه لبو،و پنج شنبه و پیاده روی در حیاط مجتمع و ملاقات مستخدمه بی خانمان همسایه و گفتن هاش از همسری که مسئولیت او و فرزند پسرش را نپذیرفته /هر کدام می توانست به نوشتن منجر شود،  ولی فقط با نگران شدن ، فرصت نوشتن را از خود گرفتم.تو آشپزخونه می‌شستم  و می‌پختم  و بلند بلند متن نوشته هامو برای خود دکلمه می کردم ....

دلسوز دیگران

برام گفت :

نشان دادن احساسات ام آنهم وقتی که دچار افسردگی شده بودم، کار راحتی نبود. 

اصلا حوصله هیچ چیزی را نداشتم.

 می ترسیدم که  به عنوان یک فرد ناسپاس تلقی شوم. 

خودم را به خاطر طرز فکرم، مقصر می دانستم و می گفتم که من فرد منفی بافی هستم.

 به خاطر افسردگی  (عوارض آن), همسرم مرا ترک کرد. خدا می داند چقدر شب ها تا صبح روی تخت گریه می کردم و به خود می گفتم که او مرا ” آنگونه ” که بودم  نتوانست تحمل کند .

در نهایت به من گفتند که قرص مصرف کن و یا پیش یک روانشناس برو تا حالت خوب شود.

دو سال پیش من مجدد ازدواج کردم. 

به دلیل تجربه قبلی ام بسیار سخت بود که دوباره اشتباهات قبلی را تکرار کنم اما زمانی که مجددا دچار افسردگی شدم، باز هم عقب  کشیدم و خودم را کاملا باختم. 

اما اینبار  تصمیم گرفتم  با همسرم راجع به افسردگی و رفتارهای ناشی از آن ، صادقانه صحبت کنم.

با گذشت زمان ،بهبود زیادی پیدا کردم و با همسرم به  نتیجه کلی ایی رسیدیم که میخواهم آن ها را با شما نیز در میان بگذارم. 

آنچه به ما کمک کرد ممکن است برای همه کارساز نشود اما اینها راههاییهستند  که ما پیدا کردیم و واقعا در پیشگیری از عوارض افسردگی کمک کننده بود.

عمو سبزی فروش محله ما

دم در مجتمع مسکونی ما ، یه وانت آبی رنگ با سبد های رنگارنگ میوه ،از ساعت 8تا11 صبح پاتوق داره.از هر رنگ میوه دوست داشته باشی نیم کیلو ،نیم کیلو وزن میکنه تا بخری.گاهی اوقات پسته و گردو وبادام  تازه از درخت چیده شده،اسفناج ،سبزی خوردن لبو و شلغم و قارچ  و نارگیل و آناناس حتی لواشک هم میاره.

یه خانوم شیرازی مشتری هر روزه اوست و با وجودیکه فقط یه پسر فوق لیسانس و شوهرش تو خونه اند هر روز از همه اقلام خریداری میکند.او خانم به واقع زنده و به روزی هست خیار شور درست می کنه سبزی خورشتی خرد میکنه، ترشی درست میکنه.

من اما دوست دارم فقط چند قلم به نوبت و به مقدار کم خرید کنم.

جالبه که راننده وانت با نگهبان مجتمع چایی میخوره و تمام اقلام خریداری شده خانم ها را  ، تا پشت در واحد آپارتمانی شون می بره.گاهی هم خانومای مجتمع براش نیمرو برای صبحانه ،کیک و قهوه میارن.

از دم مجتمع ما تا چند مجتمع دور و بر هم میره و با نگهبان های اونا هم و با ساکنان آنجاها هم...

عصر که شد با وانتش راهی خونه اش در دور ترین نقطه شهر(حاشیه شهر)میشه.(مردی روستایی است که جمعه ها هم کمک خانواده اش در برداشت محصول می کند.میگه  بی آبی منو به اینکار واداشته.صاف و صادق و مهربونه.میگه فرزند ندارم و از همسرم راضی ام.او مرا ترک نکرده به دنبال مردی برود که...).

سیمین خانوم یکی از زنان شیک  مجتمع ما میگه :« برای پرستیژ مجتمع مسکونی ما افت داره این وانت اینجا بایستد» .میگه:« حالم به هم میخوره هر روز ریخت اینو دم در مجتمع ببینم.هیئت مدیره باید اینو پر دهد؛ برود».

خودش خریدهاشو از بازار روز   میکند و اونجا با صدای بلند صدا می زند حسن آقا ،احمد آقا ! از اون خوباش برام سوا کن.درحالیکه بازار روز میوه ها را درهم فروش دارند.

دیروز با نخود فرنگی،ذرت،قارچ ،گل کلم،سیب زمینی و پیاز وگوجه گیلاسی که از او خریده بودم ،یه ماکارونی خوشمزه درست کردم که تا دو روز دیگه هم ناهار خواهیم داشت.جای شما خالی(مواد تازه مزه غذا را ...)

https://www.aparat.com/v/j55t226