آبان ماه سال هفتاد و نه بود.برادربعد از خودم شهریور رفته بود تهران(ازدواج کرده بود و رفته بود)؛بابا دل درد داشت با برادربزرگترم بردیم اورژانس بیمارستان .رفتن به بیمارستان همان و هرگز به خانه باز نگشتن همان.تا هفدهم ربیع الاول نزدیک های عید سال 79 لبم به خنده باز نشد.گرد غربت بر چهره ام نشسته بود.از همسرم خواستند اعتراض کند شاید دستی به سر و صورت بکشم فرمود من جرات نمی کنم.سخت در گیر اندوه است .پزشک روان به همسرم اطمینان داد تا اردیبهشت حالش بهتر می شود بگذار سوگوار باشد .بعد از اون برایش فکری میکنیم(دوره سوگ 6 ماه است).
بیادم می آمد تکیه گاه محکمم بود.از آزار هایی که دیده بود تا به چهل و دوسالگی برسم خجل بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم نبودنش برمن گران آید.به نظرم می رسید کوه است.حتی بعد از بیماری هفت ساله اش در نظرم از ابهتش کاسته نشده بود .
هفته پیش پدر مهدیه (استاد مرحومه دانشگاه تهران)را در مراسم سوگ مادر شوهر عمه اش دیدم .به نظرم حسابی شکسته(تکیده) شده بود.می دانستم پدرم نیز مرا بسیار دوست دارد (همانند پدر مهدیه).به طوریکه گاهی مامان بهش یاد آور می شد ملاحظظه خواهر بزرگترم را بکند (نکند احساس تبعیض کند)وحالا با رفتنش انگار دنیایم تاریک شده بود.بعد ها مادرم گفتند تو مراعات مرا نیز باید می کردی.
یه کلیپ دیدم دکتر داشت می گفت :«حتی با خوردن قرص خواب هم که شده, بخواب ,عمیقا, تا سرطان نگیری».
هر بار پزشک خون«فوق تخصص خون،دکتر آزرم»منو ویزیت می کنه از من سوآل می کنه :«خوابت چطوره ؟»ومن که نمی دونم مگه چه اهمیتی داره،میگم :«خوبه».خب اگر سوآل کنه :« خوب یعنی چی ؟»،من میگم:«خودم راضیم ».خب مث آدمای دیگه شاید نباشم «چون من از ساعت هشت شب تا دو نیمه شب میخوابم ».
خواب شبانه هشت ساعته را ندارم، ولی خب کی داره؟مکرر بیدار میشم گاهی ساعتی یکبار.
تاکید میشه کیفیت و کمیت خواب در پیشگیری از سرطان نقش داره.
اصطلاحی بود برای آدم پرخور که به کار می برد.
دیروز عصر حرف از برادر مرحومم شد(با دخترش),گفتم :«داشتم از جلوی بیمارستان محل کارم عبور می کردم یه ماشین وسط سه راهی نبش بیمارستان نور، یه نیش ترمز گرفت، بابات بود ،گفت:« سلام آبجی».