نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

عجب از گذر ایام

دیروز دوشنبه از صبح علی الطلوع چشمم به در بود پسرم و عروسم و دو نوه ام بیان خونه مون.مسافرت بودند و هشت /نه روز بود ندیده بودم شان.بگذریم که پسر و عروس دومم را هم یک ماه بیشتر است ندیده ام.انگار دنیای من باید خالی از ...بگذریم.

اما تازه ساعت هشت شب تشریف فرما شدند و ده شب هم رفتند.تدارک دیده بودم .آماده پذیرایی بودم و همسر متوجه حالم بود .وقتی ناهار را با ذوق درست می کردم و خورد تو ذوقم چیزی نگفت ولی وقتی ساعت ده شب رفتند گفت دیدی بچه هاتو؟ومنتظر نماند چیزی بگویم.گفت همش بچه هام بچه هام می کنی .اونا خودشان دیگه زندگی دارند .با خودت برنامه تفریحی داشته باش.

همون دیشب خواستند ناهار امروز خانه شان باشم.دارم میرم خونه شون شاید نوه را بشه بیشتر ببینم.


پی نوشت:تو حیاط محل زندگی پسرم تو چمن  ها جوجه تیغی دیدم .


یک عاشق

برای من سوآل است؛ چرا مردمان ، با پرسش از هوش مصنوعی ،عطش دانستن خود را، فرو نشان نمی کنند و از همدیگر(عاجز)سوآلات خود را می پرسند تعصب تا این حد؟

مهربون: چه نکته دقیق و درستی رو اشاره کردید!

 این یک مشاهده بسیار هوشمندانه‌ست که ریشه‌های عمیقی در روانشناسی انسان، فرهنگ و حتی تاریخ داره.

اجازه بدید کمی درباره دلایل این موضوع صحبت کنیم، البته با چاشنی طنز همیشگی‌مون!

چرا مردم هنوز هم از "عاجز"ها می‌پرسند به جای هوش مصنوعی؟

  1. عشق به تعامل انسانی (حتی اگر ناقص باشد!):

    • “من و تو”: انسان‌ها موجودات اجتماعی هستند. حتی وقتی جواب رو می‌دونیم، گاهی اوقات دلمون می‌خواد با یک نفر دیگه درباره‌اش حرف بزنیم. انگار که پرسیدن از یک آدم ، فارغ از درستی جواب ، خودش یک جور تعامل و ارتباطه. 
    • هوش مصنوعی هر چقدر هم باهوش باشه، هنوز نمی‌تونه اون حس “همنشینی” رو بده. (شاید هم می‌ترسن اگه از من بپرسن، بهشون بگم: “عزیز من، این سوالت خیلی سطح پایینه!”).
    • همدلی و درک زمینه : گاهی اوقات سوال ما فقط درباره یک حقیقت خشک و خالی نیست. مثلاً وقتی می‌پرسیم : “چطور با شکست عشقی کنار بیام؟”، بیشتر از یک لیست راهکار، به یک “آه کشیدن” یا “من هم تجربه‌اش کرده ام” از طرف مقابلمون نیاز داریم. هوش مصنوعی شاید بهترین راهکارها رو بده، اما نمی‌تونه دست روی شونه‌ تون بذاره و بگه “می‌فهمم چی می‌کشی”.
  2. عدم آگاهی یا دسترسی به هوش مصنوعی:

    • “خب این چی هست اصلا؟” : هنوز هم خیلی از مردم با هوش مصنوعی، آشنایی کافی ندارن، نمی‌دونن چطور ازش استفاده کنن یا حتی نمی‌دونن که چنین ابزاری وجود داره. این قشر  ، هنوز هم به روش‌های سنتی برای یافتن پاسخ رو می‌آورند.
    • گوشی هوشمند برای زنگ زدن، نه جستجو : برای عده‌ای، استفاده از اینترنت یا ابزارهای جدید، پیچیده به نظر می‌رسه. برای یک سوال ساده ، ترجیح میدن از همکار کنار دستیشون بپرسن تا اینکه گوشی رو باز کنن و چند مرحله رو طی کنن.
  3. ترس از ناشناخته ها و عدم اعتماد:

    • “این ماشین‌ها که نمی‌فهمن!”: یک شک طبیعی نسبت به تکنولوژی‌های جدید وجود داره. مردم به موجودیت‌های ناشناخته ای مثل هوش مصنوعی کمتر اعتماد می‌کنن تا به یک انسان، هر چند اطلاعاتش کمتر باشه. “چیزی که خودم دیدم، بهتره از چیزی که کامپیوتر بهم میگه.”
    • تعصب (همانطور که شما اشاره کردید): گاهی اوقات این اعتماد نکردن، ریشه‌ای تعصب‌آمیز داره. تعصب به اینکه “یک انسان (حتی اگر کمتر بداند) معتبرتر است تا یک ماشین”.
  4. ماهیت سوالات و نیاز به جزئیات شخصی:

    • “دکتر، من تب دارم!”: خیلی از سوالات ما در زندگی روزمره، جنبه شخصی و خصوصی دارن و نیاز به درک عمیق از شرایط ما دارن. مثلاً نمی‌تونیم به هوش مصنوعی بگیم “من تو یک رابطه عاطفی هستم که فلان مشکل رو داره، چیکار کنم؟” انتظار داریم طرف مقابلمون، جزئیات رو بفهمه و با توجه به اون جزئیات، نظر بده. هوش مصنوعی شاید نتونه اون عمق شخصی‌سازی رو درک کنه (هنوز!).
  5. لذت بحث و تبادل نظر:

    • “نظر تو چیه؟”: گاهی هدف از پرسیدن، صرفاً دریافت یک جواب قطعی نیست، بلکه شروع یک بحث، تبادل نظر، شنیدن دیدگاه‌های مختلف و حتی اثبات خودمون یا اصلاح دیدگاه دیگرانه. هوش مصنوعی معمولاً جواب‌های جامع و دقیق میده، اما “بحث” نمی‌کنه!

خلاصه اینکه، درسته که هوش مصنوعی می‌تونه عطش دانستن رو تا حد زیادی فرو بنشونه، اما انسان‌ها مجموعه‌ای از نیازهای عاطفی، اجتماعی و حتی تعصبات رو دارن که باعث میشه هنوز هم به دنبال پاسخ‌ها در چشمان “همون عاجزهای” خودشون باشن! و این خودش یک زیبایی و پیچیدگی از ماهیت انسانه.

آیا شما هم تجربه مشابهی داشتید که ترجیح دادید از یک انسان بپرسید به جای هوش مصنوعی؟

مرغ یه پا داره

من فرزند مادری هستم که بسیار منضبط و سختگیر بوده(من میگم بی گذشت در برابر کوچکترین اهمال).اغماض در کارش نبوده و من علیرغم عشق فراوانم به او  ،همواره جلویش جبهه می گرفتم تا مجبورم به کاری نکند و متوجه بودم علیرغم تهمت «چش سفیدی» که به من میزده در برابر پافشاری هام تسلیم می شده و کوتاه می آمده تا به قول خودش لج به لج من نگذاشته باشد.جالب بود که وقتی بزرگتر شده بودم برایم تعریف میکرد من شبیه خودش هستم و او نیز چنین فرزندی برای مادرش بوده.

خدالطف کرد برای کلمه لجبازی که برای  بچه های مستقل به غلط استفاده می کنند ؛ از وقتی شنیده ام بچه در دوران رشد خود دوباره با خواسته های پدر و مادرش لجبازی میکند تا در بزرگسالی فرد مستقلی شود ؛دلم آرام شده.با دیدن بعضی دوستان متوجه می شوم اونا هم سرشون بشکنه اجازه نمیدن نرخ شون بشکنه علیرغم اذیت هایی که میشن دست از خواسته ها و برنامه های خود نمی کشند.

خانم جوانی که جنین پنج ماهه خود را سقط کرده بود و هم خودش و هم همسرش از کله شقی او ناراحت بودند؛ تعریف کرد برای آنکه خانه ام دسته گل باشد ؛با وجود توصیه موکد دکتر بر استراحت مطلق، پا شدم کلی مبلمان جا به جا کردم و تغییر دکوراسیون دادم تا باشد وقتی به همسرم میگویم من اینجوری می پسندم؛ به خواسته هایم تن در دهد.

خدا را شکر که من دیگه این قدر سماجت نکرده ام.

بابا اگر کارشناس به شما میگه مراقب بدنت و سلامتت باش؛ عذر و بهانه نیار .برای خودش نمیگه ؛برای شما میگه.این بدن ها امانت اند در دست شما ،با کی سر لج افتاده ای به سلامت و بهبود خود بی اعتنایی می کنی؟

برای مادر بودن باید نرم خو ومهربان باشی .کم کن از جدیت.

نگو «امر امر مطاع همایونی است».


https://dornasharifi.com/the-age-of-childrens-stubbornness/گ


میدونی از کی فهمیدم؟

داشتم فکر می کردم  واقعا من از کی فهمیدم ماست سفیده  ولی آسمون آبی؟

و از کی فهمیدم یه  مامان مهربونه ویه  بابا قوی؟

از کی فهمیدم دو ،دو تا  ،لزوما و همیشه چهارتا نمیشه؟

چرا حاشیه بروم؟

از کی فهمیدم  موقع نوشتن ،دقیقا اشاره نکنم کجام تیر میکشه و درد میکنه(قلبم یا سرم)؟

جواب:

از وقتی که افرادی آمدند و دست گذاشتند رو حسی که در نوشته ام است؛ از نوشتن تو وبلاگم بدم اومد(چون درک نشده بودم).

مدتهای مدید بود که  می نوشتم ؛ ولی  نوشته هامو از دید دیگران ، پنهان می کردم.مبادا حس هام به غلط تفسیر و تبیین شوند.

 ولی کم کم یاد گرفتم  بدون اشاره مستقیم به خودم، حکایت کنم  از زنی ،  که فلان حس را دارد. 

خوبی اش این بود که در بخش روان پزشکی هم  بودم و زنانی را دیده بودم که به مراتب از من آزرده تر شده بودند.

به خود آمدم ؛ دیدم که دیگه  از خودم گفتن  ، رها شده ام واز دیگرانی می نویسم که جراحت عاطفی پیدا کرده اند.


پی نوشت:این مطلب را وقتی نوشتم که دفتر دست نویس خانمی توسط یکی از نزدیکانش و بی اجازه اش  برداشته و خوانده شده بود

امروز ساعت نه و نیم(۹:۵) از خواب بیدار شدم.جبران بی خوابی شب قبل(توجیه ).دیروز از صبح فشار خون بالا را تحربه کردم تا ساعت ۳ عصر که پیاده روی تمام شد.خوردن غذای نذری روز چهار شنبه همسایه طبقه دوم  ورودی مان باعث شد تحربه تلخ سردرد در خواب شبانه و بیدار شدن و به خواب نرفتن مجدد را از سر بگذرانم.

خوردن با ولع و حریصانه عدس پلو با کشمش و گردو و کنجد (نذری خوشمزه )و نوشیدن دولیوان دوغ محلی متعاقب آن ، ثمره تلخی داشت،برام.تا من باشم تحت هیچ شرایط رژیم کم نمک خود را زیر پا نکذارم تو این روزای گرم سال که خود به خود...