دیروز دوشنبه از صبح علی الطلوع چشمم به در بود پسرم و عروسم و دو نوه ام بیان خونه مون.مسافرت بودند و هشت /نه روز بود ندیده بودم شان.بگذریم که پسر و عروس دومم را هم یک ماه بیشتر است ندیده ام.انگار دنیای من باید خالی از ...بگذریم.
اما تازه ساعت هشت شب تشریف فرما شدند و ده شب هم رفتند.تدارک دیده بودم .آماده پذیرایی بودم و همسر متوجه حالم بود .وقتی ناهار را با ذوق درست می کردم و خورد تو ذوقم چیزی نگفت ولی وقتی ساعت ده شب رفتند گفت دیدی بچه هاتو؟ومنتظر نماند چیزی بگویم.گفت همش بچه هام بچه هام می کنی .اونا خودشان دیگه زندگی دارند .با خودت برنامه تفریحی داشته باش.
همون دیشب خواستند ناهار امروز خانه شان باشم.دارم میرم خونه شون شاید نوه را بشه بیشتر ببینم.
پی نوشت:تو حیاط محل زندگی پسرم تو چمن ها جوجه تیغی دیدم .
من فرزند مادری هستم که بسیار منضبط و سختگیر بوده(من میگم بی گذشت در برابر کوچکترین اهمال).اغماض در کارش نبوده و من علیرغم عشق فراوانم به او ،همواره جلویش جبهه می گرفتم تا مجبورم به کاری نکند و متوجه بودم علیرغم تهمت «چش سفیدی» که به من میزده در برابر پافشاری هام تسلیم می شده و کوتاه می آمده تا به قول خودش لج به لج من نگذاشته باشد.جالب بود که وقتی بزرگتر شده بودم برایم تعریف میکرد من شبیه خودش هستم و او نیز چنین فرزندی برای مادرش بوده.
خدالطف کرد برای کلمه لجبازی که برای بچه های مستقل به غلط استفاده می کنند ؛ از وقتی شنیده ام بچه در دوران رشد خود دوباره با خواسته های پدر و مادرش لجبازی میکند تا در بزرگسالی فرد مستقلی شود ؛دلم آرام شده.با دیدن بعضی دوستان متوجه می شوم اونا هم سرشون بشکنه اجازه نمیدن نرخ شون بشکنه علیرغم اذیت هایی که میشن دست از خواسته ها و برنامه های خود نمی کشند.
خانم جوانی که جنین پنج ماهه خود را سقط کرده بود و هم خودش و هم همسرش از کله شقی او ناراحت بودند؛ تعریف کرد برای آنکه خانه ام دسته گل باشد ؛با وجود توصیه موکد دکتر بر استراحت مطلق، پا شدم کلی مبلمان جا به جا کردم و تغییر دکوراسیون دادم تا باشد وقتی به همسرم میگویم من اینجوری می پسندم؛ به خواسته هایم تن در دهد.
خدا را شکر که من دیگه این قدر سماجت نکرده ام.
بابا اگر کارشناس به شما میگه مراقب بدنت و سلامتت باش؛ عذر و بهانه نیار .برای خودش نمیگه ؛برای شما میگه.این بدن ها امانت اند در دست شما ،با کی سر لج افتاده ای به سلامت و بهبود خود بی اعتنایی می کنی؟
برای مادر بودن باید نرم خو ومهربان باشی .کم کن از جدیت.
نگو «امر امر مطاع همایونی است».
https://dornasharifi.com/the-age-of-childrens-stubbornness/گ
داشتم فکر می کردم واقعا من از کی فهمیدم ماست سفیده ولی آسمون آبی؟
و از کی فهمیدم یه مامان مهربونه ویه بابا قوی؟
از کی فهمیدم دو ،دو تا ،لزوما و همیشه چهارتا نمیشه؟
چرا حاشیه بروم؟
از کی فهمیدم موقع نوشتن ،دقیقا اشاره نکنم کجام تیر میکشه و درد میکنه(قلبم یا سرم)؟
جواب:
از وقتی که افرادی آمدند و دست گذاشتند رو حسی که در نوشته ام است؛ از نوشتن تو وبلاگم بدم اومد(چون درک نشده بودم).
مدتهای مدید بود که می نوشتم ؛ ولی نوشته هامو از دید دیگران ، پنهان می کردم.مبادا حس هام به غلط تفسیر و تبیین شوند.
ولی کم کم یاد گرفتم بدون اشاره مستقیم به خودم، حکایت کنم از زنی ، که فلان حس را دارد.
خوبی اش این بود که در بخش روان پزشکی هم بودم و زنانی را دیده بودم که به مراتب از من آزرده تر شده بودند.
به خود آمدم ؛ دیدم که دیگه از خودم گفتن ، رها شده ام واز دیگرانی می نویسم که جراحت عاطفی پیدا کرده اند.
پی نوشت:این مطلب را وقتی نوشتم که دفتر دست نویس خانمی توسط یکی از نزدیکانش و بی اجازه اش برداشته و خوانده شده بود
امروز ساعت نه و نیم(۹:۵) از خواب بیدار شدم.جبران بی خوابی شب قبل(توجیه ).دیروز از صبح فشار خون بالا را تحربه کردم تا ساعت ۳ عصر که پیاده روی تمام شد.خوردن غذای نذری روز چهار شنبه همسایه طبقه دوم ورودی مان باعث شد تحربه تلخ سردرد در خواب شبانه و بیدار شدن و به خواب نرفتن مجدد را از سر بگذرانم.
خوردن با ولع و حریصانه عدس پلو با کشمش و گردو و کنجد (نذری خوشمزه )و نوشیدن دولیوان دوغ محلی متعاقب آن ، ثمره تلخی داشت،برام.تا من باشم تحت هیچ شرایط رژیم کم نمک خود را زیر پا نکذارم تو این روزای گرم سال که خود به خود...