دیروز ساعت دوازده بود رسیدم خونه نوه جونی ها.مامان شون سرما خورده بود و خوابیده بود .در دستم شیر و مواد لازم برای پخت ناهار بود.بچه ها را با دادن صبحانه سیر کردم و دست به کار شدم ناهار را تهیه کردم .نوه جون بزرگه(پسر)با چشای قشنگش گریه می کرد که با بیمار شدن مامان و غیبت پدرم (رفتن به محل کار)وقت هام داره هدر میشه( ولی خواهر کوچولوش مشغول بازی بود.).ازش در آشپزی کمک خواستم و کمک کرد و حالش عوض شد.بچه ها را با خوردن میوه هم مشغول کردم تا پدرشان به خانه رسید ناهار خوردند و برق قطع شد.مامان شون با نوشیدن دم نوش ها کم کم بهتر شد و به چرخه روابط بازگشت و تا عصر ماندم شام را هم با آنها بیرون رفتیم و ساعت هشت شب به خانه بازگشتیم.
به تازگی دایی بچه ها دارای سومین فرزند شده بود و خانواده مادری شان گرد هم بودند و به دلیل بیماری عروس خانم اینها از اون جمع دور بودند و دلگیر شده بودند چون دوتا بچه می بایست مراقب خودهاشان و مادرشان باشند.
پیشنهاد کردم بابا /مامان شون با مادر بزرگ و پدر بزرگ شون گرد همایی هایی داشته باشند تا بچه ها کمتر احساس بد داشته باشند.
هیئت مدیره ساختمان مون (مجتمع مسکونی مان)تغییر نکرد.
انتخابات توسط اعتراضات در واقع به حق خانمی به جنجال کشیده شد .
ولی با عدم همکاری ساکنین محتمع همان اعضای قبلی (هفت نفر)با وجودی که قهر کرده بودند و کاندید نشده بودند باز هم رای آوردند.
همسر هم که در راس موارد مشکوک اون خانم جوان (۵۱ ساله )بود به دلیل از کوره در رفتن خانم و بی احترامی آشکار او ، و به دلیل مدیریت قوتمند خود ومحبوبیت فراوانش، باز هم انتخاب شد.
خانم باز هم اعتراض کرد وعهد کرد تو پوست این جمع بیفتد تا نتیجه به دست آورد.
من مبهوت بودم یک زن با این زیبایی چقدر می تواند عصبانی باشد.
نهایتا پسرش وارد جمع شد بنا به توصیه ریش سفیدان مجتمع ،و او را با خود برد.
یادش به خیر اون اوایل که وبلاگ داشتم با چه ذوقی می نوشتم.کم کم از ذوق نوشتن ام کاسته شد تا جایی که وبلاگم را معطل گذاشتم.
هیچگاه تشویق های خوانندگان وبلاگم را فراموش نمی کنم.اگر لطف اونا نبود؛ بی شک ، پشتکار خود را از دست داده بودم.
این دفعه که رفته بودم مشهد و کنار سقا خونه اسماعیل طلا نشسته بودم ، رو به ایوون طلا ،به امام رضا گفتم:«آقا امام رضا! این دوستان دنیای مجازی ام ، که لطف شون شامل حال من شده را دریاب،چون دوست شون دارم».لحظاتی چشمام بارونی شد.خانمی از راه رسید ،منو بوسید و گفت : «قدر اشک چشات را بدون ،چشمه اشک من خشکیده،درین حال که هستی دعاهات به استجابت نزدیکه ، به من هم دعا کن که سفر مکه نصیبم شود».
یه زنی هم عبور می کرد تا منو در حال اشک ریختن دید گفت : « خدایا!گره از مشکلش وا کن.»حتما خدا هم در جوابش گفته :«بنده ای به بنده دیگرم مهربان باشد ومن که ارحم الراحمینم ؛نباشم؟»؟