روز چهار شنبه خوبی داشته باشید.دیروز با نوه جون رفتیم استخر روباز پرندگان دانشگاه برای ماهی ها و مرغابی ها نون خشک خرد شده ریختیم.نوه با گربه سفید بازی کرد.آفتاب گرفتیم و با اتوبوس دانشجو ها رفتیم خوابگاه دانشجویی دانشگاه و بعد پیاده تا خونه رفتیم و صبحانه و ناهار هم بیرون خوردیم و تا قبل از بازگشت داداشش دیگه رسیده بودیم خونه.روز سه شنبه خوبی گذشت.
روز چار شنبه خوبی داشته باشید.
دیروز سه شنبه روز دانش آموز و همزمان کلاس (تدریس)عروس خانم مان بود.با ایشان تا حول و حوش دانشکده شون رفتیم با نوه که دنبال مامانش اشک می ریخت تا ببردش سر کلاس و براش مقدور نبود /آنجا یه دریاچه مصنوعی هست که با نوه جون رفتیم استخر پرورش ماهی دانشگاه و با هم برای ماهی ها و مرغابی ها نان ریختیم(نان خشک های اضافی خانه را)و بعد با اتوبوس برگشتیم تا خوابگاه دانشجویان و سپس تا خانه شان در کوی استادان دانشگاه پیاده رفتیم.سر راه از رستوران دانشجویان غذا برای نوه ها خریدم.
دیروز دوشنبه برای دومین بار در آبانماه مشغول ذکر و دعا در سجاده خونه عروس خانم بودم که نوه جان به رسم شاباش در عروسی ها خرده کاغذ هاش را ریخت رو سرم و خنده شیرینی کرد(هر دوشنبه را با نشستن در سجاده رو به قبله دعا می کنم بچه ها بی دغدغه روزگار بگذرانند زیرا حوصله ندارم...).
نوه جون ،تا صدای اذان را می شنوه ،میگه :« مادر جان !نماز »و مث پروانه دور و برم می چرخه و بازی هاشو می کنه.کتاب قصه ها و عروسک هاشو میاره،بالای جانماز من می چینه و تا مدتها به من خیره نگاه می کنه.انگار این حالت مادر بزرگ مادری اش در مسجد محله شون را بیاد ،میاره.
عروس خانم دو بار در این هفته از من خواسته اند اگر نگه داری از نوه باعث اذیت و آزارم میشه ،مطلع اش کنم تا فکر دیگری کنه، ولی عجیب این بچه باعث آرامش من است.
امروز دوازدهم آبان ودوشنبه است.سال 79 آبان ماه روز چهارشنبه را یاد نیارم بهتره.چون نومید مان کردن .و دست شستیم از پدرمان.
کاش پدرتان همیشه مث شیر بالا سرتان باشه.وجود باباها در زندگی شیرینه.
خود بابام در سن هشت سالگی پدرش را از دست داده بود و حتما برای الگو داشتن لازم اش داشته.
مامان تعریف می کردند سن کمی داشتم که با پدرتان ازدواج کردم.مادرم و پدرم او را پسند کرده بودند .
مامان میگفت:« پدر و مادرم گوهری به دستش دادند که قدر ندانست». ولی من شاهد بودم پدرم چقدر دوستش داشت به روش خودش.
خدا روح همه اموات (عزیز) را شاد گرداند.
پسر دومم کلاس سوم دبستان بود نوبت عصر رفت مدرسه و وقتی برگشت خانه را شلوغ دید.میگه: «مامان!کاش آن روز مدرسه نرفته بودم».(آخ که چقدر دلم می سوزه وقتی پسرم این حرف را می زنه).
کاش آنقدر جلوی پدرم نشسته بودم و نگاهش کرده بودم تا از نور وجودش لبریز شده بودم.
دعا میکنم عزیزان تون گرما بخش وجودتان باشد.
ساعت ۲:۳۰ بیدار شدم.
خوشحالم که شب قبل ۹ نشده بود به رختخواب رفتم و زود خوابم برد و این یعنی بهبود خواب شبانه من.
تو کلینیک نزدیک خانه مان دکتر زهرا پارسا پور با دو همدست خود کلینیک خواب راه انداخته اند .یه سالن که تو بر روی تخت دراز می کشی و تمام مراحلی که از به خواب رفتن تا بیدار شدن بر تو می گذرد توسط مانیتور ثبت و ضبط میشه.