پنج شنبه عصر، ساعت شش حرکت کردیم به طرف باغ.خبر داده بودند که شما دعوتید به مدت دو شب خواب در باغ خارج شهر واقع در یک آبادی که صدای شغال ها و دفاع سگها را با گوش خود بشنوید.سحرگاهان صدای خروس و صبحگاهان صدای زنگوله بره ها و بزها که برای چرا از آبادی خارج می شوند لذا بالش مخصوص خود و ملافه هاتون را بیاورید.
نمی دانستم خواب خوبی خواهم داشت یا نه.داروها اولین چیزی بود که در کیف گذاشتم.بساط خواب و شام مختصر (کم نمک )و آب سالم دغدغه اصلیم بود.با نگرانی گام در راهی گذاشتم که توصیه همسر بود شاید از شدت دوری گزینی ام کاسته شود.
آسمان آبادی دور از شهر با ستارگان چشمک زن منتظر روز شانزدهم شهریور بود که پدیده ای خاص را نوید می داد.
خیلی زود به رختخواب رفتم و خوابای خوبی هم دیدم.صبح جمعه طبق معمول همیشگی دو و نیم بیدار شدم.رفتم بین درخت های گردو و انجیر و آلبالو و به و انار و انگور( از هر کدام فقط دوتا) قدم زدم و افسوس خوردم که کم آبی با آنها چه کرده.محوطه ۲۵ قدم تا ۲۵ قدم(مربع شکل ) را برای مراسم قدم زدن انتخاب کردم کمی به دیوارها آب پاشیدم و برای اجتناب از سرو صدا ی بیشتر ،رو تاب نشستم و موبایلم را نگاه کردم.صبر کردم اذان صبح شود و نماز خواندم و به رسم دیگران کمی خوابیدم.از اینکه دیگران به سفری دعوتم کنند ولی مثل اونا نباشم ناراحت بودم.من جای خواب خونه خودم را می خواستم.عصر روز جمعه شال و کلاه کردم برگردیم که گفتند مراسم عصرانه زیر درختان به صرف چایی آتیشی و میوه داریم بمانید،من غرو لند کنان همسر را دیدم که کنگر خورده و لنگر انداخته و به تماشای آب بازی بچه ها نشسته (بی اعتنا به من که خونم ،خونم را می خورد).یک شب دیگر هم ماندگار شدیم(امان از اصرار)
روز خوبی داشته باشید.
وقتی صبح روز چهارشنبه ام را آغاز کردم ساعت ۳ و نیم بود(.تو این ساعت دارو می خورم).توخونه پسرم بودم.
خوشحال شدم وقتی دیدم از سفر(به تهران) بازگشته است.دیگه نخوابیدم تا اینکه از خونه شون،بعد از خوردن صبحانه در ساعت ۷ خارج شدم.
تصمیم گرفتم هم پیاده روی کنم و هم کمی فکر.
تا ساعت نه و بیست دقیقه که نوبت دکتر گرفتم و داروهامو گرفتم و به خانه بازگشتم در ساعت یازده و نیم.(خیابان گردی و خرید کادو برای نوه).
نهار خوردم؛ برق رفت؛ خوابیدم.میوه خوردم.باز خوابیدم و خوابای خوب دیدم تا ساعت ۲۳ و ۴۵ دقیقه خواب ماندم و دوباره تلاش کردم بخوابم و با موبایلم از صفحات وب راجع به خواب (شب یا روز/کدامیک)خوندم و بر دانشم افزوده شد.
در ایران ما چند نفر وجود دارند که از وضع موجود زندگی خود ناراضی اند؟
نارضایتی با بدن شان چه می کند؟
چه برسرشان خواهد آمد؟
دکتر طب سوزنی کتاب هم معرفی می کند تا بدن خود را یاری رسانی تا به درمان های او پاسخ دهد.
خانومه دچار مشکلاتی بود که تنها طب سوزنی جوابگوی اش نبود؛پس سفارش کتاب هم به او داد.
بیماره «که خانم بود» ،همزمان با دریافت فعالیت های درمانی خانم دکتر کتاب را هم خواند و حالا شفا یافته است.
پی نوشت:
نویسنده :لوئیز ال هی (Louise Hay)
نویسندهی این اثر،باور دارد که بدن و ذهن با یکدیگر در پیوند هستند. در همین راستا، افکار منفی و مخرب میتوانند بدن را تحتتأثیر قرار دهند. این تأثیرات مخرب باعث میشوند،بدن نیز بهمرور بیمار و ضعیف گردد.
لوئیز ال هی در کتاب شفای زندگی (You Can Heal Your Life) شرح میدهد که سرچشمهی بیماریها را باید در خود وضعیت ذهن جستجو کرد و بیماریهایی که شکل میگیرند را با این رویکرد خود ریشهیابی میکند.