به به1چه زیبا سروده ای !
هر وقت خونه خلوت وساکته و من خوشحال سجاده می گسترانم تا نماز بخوانم همه اتفاق های ریز و درشت تو ذهنم رژه می رن.در مواقع دیگر هم که سر و صدا باعث می شود حواسم به آنچه زبانم می گوید نباشد.خب بهتر نیست همانند خانم پیر فامیل نماز خواندن را کنار بگذارم؟
دختر دایی مادر همسرم پزشک بیمارستان میرزا کوچک خان تهران و استاد دانشگاه تهران هستند (خانم دکتر اشرف معینی).تو اینستا گرام هم پست میگذارند.ر
پدرشان دایی مادر همسرم آمده بودند تو مراسم فوت یه برادر خود،وقتی منو به همراه مادر همسر تو مراسم دیدند رو به مادر همسر کردند و فرمودند:چنین عروس خوب را از کجا آورده ای؟و من در دلم غنج زدم(عجب آدم شناس!از کجا فهمید من خوبم؟)(خوش شانسی را می بینید؟).حالا تو نماز یادم اومده و میگم آیا اگر برم تهران و خانم دکتر را ببینم او نیز همانند پدر خودت سره را از ناسره تشخیص خواهد داد؟

کاش متوجه بودم نماز ایستادن روبروی خداست.ای کاش
سلام
صبح اولین پنج شنبه اسفند ماه تان مبارک باد
نوه زیبا دیروز از ساعت ده صبح تا ده شب با من بود.
زندگی یه مادر بزرگ 67 ساله و یه نوه پنج ساله کلی عشق و حال است.
لحظه به لحظه باعث اعجاب من میشه و شیرینی در کام خود حس می کنم.
پدرش و مادرش در مسابقه اند با هم برای حضور در اجتماع .
و این بچه که با دو نفر کامپیوتری زندگی می کنه تشخیص داده ؛با من احساس آرامش بیشتری داره.
همه کار مرا تقلید می کنه .با من بازی می کنه و امتیاز میده به من.
انگار نه انگار با هم فاصله سنی داریم.کودکی کردن هام تکرار شده.
حرف زدن هاش ،مهربونی کردن هاش و وابسته شدن اش را دوست دارم.
انگار دوباره کودکی های باباش تکرار شده.خدا برامون حفظ شون کنه این شیرین عسل ها را.
:«لیوانی آب برام بیارتا دارو بخورم».
:«اینم یه لیوان آب»
:«پدر جان نخور؛لب زد بهش»
:«تو لب زدی بهش؟نمیخورم»
دیروز سحر را دیدم که حال بدی داشت از شب تا صبح درد کشیده بود و از صبح تا ساعت 5 عصر نیز هم.مهد کودک دو زبانه بچه اش را نام نویسی کرده ولی صبح روز دوشنبه بچه را نیاورده بود مهد و فقط عصر کلاس زبان آورده بود.
گفت قبلا تو جنگ دوازده روزه رفته بود آبادان مراسم فوت خاله همسرش و از اونجا متوجه شده سنگ کیسه صفرا داره و الان دوباره عود کرده.بهش گفتم سحر تو کم می خندی باباش را روز عروسی اش از دست داده و همش نگران مامانش و خواهرش هم هست الان هم نگران اوضاع روز ایران هست.خدا کنه خبر بیاد حالش بهتر شده.
پی نوشت : من و سحر سی و پنج ساله هر روز شنبه و دوشنبه با هم یکساعت مشغول صحبت هستیم البته به همراه زهرا تو مهد کودک زبان انگلیسی که منتظریم بچه ها کلاس شون تمام بشه به خونه بر گردیم.
یه خبر خوب بگم:خانمی هفتاد و چهار ساله در نزدیکی خانه مان مرا دید و سوآل کرد :«رضوان جان !من خوب میشم؟»گفتم مگر چته؟
گفت :«از شدت اضطراب یک هفته است نمی توانم اجابت مزاج داشته باشم»؛فرستادمش نزد ماساژور و دکتر طب سوزنی و داروهای ضد اضطراب از دکتر روان دریافت کرد.
میگه :«همون روز که تو را دیدم؛شبش خوب شدم؛ ولی این بلا را شرایط مملکت سر من آورد .من خوب خوب بودم».
حالا خانم هفتاد و هفت ساله فامیل مان را با تشخیص دلیریوم(سر سام )برده اند در آی .سی. ی.یو( I.C.U)
واقعا با این میزان اضطراب که در ایران وجود دارد ؛روان پزشک کم نمیاریم؟
برایتان بگم؛ وقتی امتحان ورود به کارشناسی ارشد داده بودم ؛ شبی در خواب دیدم کارنامه ای جلویم روی میز قرار داده شد که حاشیه اش طلایی بود .
صبح که از خواب بیدار شدم؛ گفتم من از آزمون کارشناسی ارشد پیروز بیرون می آیم.
نیلوفر همکارم در بیمارستان که اونم امتحان داده بود ؛گفت :«تو آشنا داری و به تو خبر داده اند که قبولی»
گفتم : «نه ولی چنین خوابی دیدم و خودم تعبیر به خوب کرده ام».
بماند که کارشناسی ارشد روان و متعاقب آن کار در بخش های روان (البته در معیت دانشجویان و همراه با روان شناسان)سخت بود؛ ولی آموزش هایم قوت گرفت».کی باورش می شد سرنوشت مرا تا به جایی پیش ببرد که از خودم خشنود شوم؟
اما مشتی کم سواد و خیره سر و متعصب مدام به من تلنگر می زنند که باید متعصبانه رفتار کنی.من در داشتن تعصب شک ندارم ولی ..
وقتی بگویم جواب های ،هوی است .دست بردارید از اعمال فشار و کله شق بازی میگویند تو نمی دانی ما میدانیم.
متاسفم که کار را به کاردان نسپرده اند و انتظار دارند مردم تحمل کنند.
جز دعا از دستم کاری بر نمیاد دیگه ؛ولی سعی خود را می کنم دلداری دهم و دعوت به صبوری کنم.
اعلام حضور کنید مبادا نگران تان شوم.همه خوبید؟